❣ #سلام_امام_زمانم❣
🦋از ت✨و هوس #نگاه دارد دل💗 من😍
🦋چشــمی به در و به #راه دارد دل من
تا کی به #فراق ت✨و صبور؟برگرد
🦋آقا...بــه #خــدا گناه دارد دلِ من💔
[ # بــرگـــــرد......🤲😔 ]
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج 🌸🍃
🌹🍃
@Vajebefaramushshode
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🌸بر خاک ها #افتادند، تا نه فقط خاک
که ایمان و #شرف و #ناموس ندهند❌
🍃با #امانتشان چه کردیم⁉️
یاد #شهیدان🌷
🌸 را زنده کنیم که #مظلومانه بر خاک افتادند✔️
#سلام_صبحتون_شهدایی🌺
🍃🌹🍃🌹
@Vajebefaramushshode
🍃🌸
🌷 حسین جانم 🌷
عمریست که #کربلا هلاکم کرده
✨عشق حرم تو سینه چاکم کرده
ترسم که بمیرم و بیاید آن روز💔
بی کرب و بلا اجل به خاکم کرده
🌿الســلام علیـڪ #یااباعبــدالله
🍃🌸
@Vajebefaramushshode
اول شهریور ماه🌸🍃
سالگرد تولد فرمانده لشگر امام حسین علیه السلام
شهید حاج حسین خرازی
گرامی باد
"هر چه می کشیم و
هر چه بر سرمان می آید
از نافرمانی خداست"
@Vajebefaramushshode
🍃🌸
#مومن باید #لحظه_شناس باشد ؛
آن کسانی که درکوفه دلهایشان پرازایمان به #امام_حسین بود، به #اهل_بیت محبت هم داشتند، اما چندماه دیرتر وارد میدان شدند، همه شان شهید هم شدند ونزد خدا مأجورند اما کاری که باید بکنند آن کاری نبود که انجام دادند.
لحظه رانشناختند
#عاشورا رانشناختن ...
#امام_خامنهای
🍃🌸
@Vajebefaramushshode
✍کوتا اما خواندنی
#افزایش_ظرفیت_روحی
⭕️ وقتی به مشکلی مثل اعتیاد نگاه میکنیم ریشه در راحت طلبی داره، همچنین بیکاری، طلاق، هرزگی، بی نمازی، بی حجابی، بالارفتن سن ازدواج، کم فرزندی، فسادهای اقتصادی و سیاسی و... به همین علت هست.
✅ اگه کسی میخواد یه کار فرهنگی عمیق و خیلی خوب برای حجاب کنه، بیاد "کارگاه های آموزش مبارزه با راحت طلبی" برگزار کنه، چه در فضای حقیقی و چه در مجازی.
✔️ کسی که اهل مبارزه با راحت طلبی بشه، داشتن #حجاب براش کار سختی نیست و حتی خودش هم به استقبال حجاب خواهد رفت.
💢 متاسفانه خیلی از مسئولین فرهنگی کشور در زمینه های تربیتی دارن راه رو اشتباه میرن. در هر موضوعی صحبت میکنن غیر از راحت طلبی.
🙄
⭕️ بابا اون کسی که کار خلافی انجام میده در درجه اول نتونسته راحت طلبی خودش رو درست کنه، بعد شما هی میای سراغ زدن شاخ و برگ ها و مسائل حاشیه ای!
اکثر فعالان فرهنگی کشور، موندن که راه رهایی از این وضعیت فرهنگی در کشور چیه؟!
✅ خیلی ساده:
با تمام توان، برای ترویج فرهنگ مبارزه با راحت طلبی تلاش کنیم...
#راحت_طلبی
@Vajebefaramushshode
واجب فراموش شده 🇵🇸
🔴 #حقوق_زنان
♨️ جایگاه اجتماعی زنان و منزلت اجتماعی آنها ✅ وجود نقشهای متعدد برای زنان
⛔️ چرا زنان ایرانی به سمت کار بیرون از منزل گرایش دارند⁉️
چرا خانواده های امروزی بر خلاف دیدگاه سنّتی، از کار بیرون خانه زنان استقبال میکنند⁉️
اشتغال زنان چه اثرات مثبتی برای زنان و خانواده های آنان دربر داشته است⁉️
به بیان دیگر، اشتغال چه تأثیری بر عملکرد و روحیات زن و در نتیجه، بر خانواده دارد⁉️
✅ پاسخ آن است که امروزه مشارکت روزافزون زنان در بیرون از خانه موجب تقویت حسّ #اعتماد_به_نفس و #استقلال و افزایش قدرت تصمیمگیری و برخورد مناسب آنان با رویدادها و حوادث زندگی شده و اثرات مطلوبی بر روابط خانوادگی بر جای گذارده است.
در واقع، زن با کار و فعالیت اجتماعی، قدرت #خلاقیّت، کارآیی و استقلال بیشتری مییابد؛ چرا که زن در ازای دریافت وجه حاصل از فعالیتهای اجتماعی و همچنین تبادل اطلاعات و تعامل اجتماعی، استقلال عمل بیشتری مییابد و بهتر میتواند در برابر مشکلات خانه و محیط کار، تصمیمگیری و مداخله نماید.
به طور کلی، باید گفت: هر قدر زنان بیشتر وارد عرصه #اجتماعی شوند به همان نسبت بحران هویّت فردی و اجتماعی، افسردگی و انزواگرایی، بیزاری از نظام کنترل اجتماعی، بی اعتمادی و بدبینی به قوانین و قواعد حاکم بر جامعه در این قشر عظیم کاسته خواهد شد.
👈 نتیجه آنکه به همان میزان که خانه داری و حضور زنان در صحنه خانه ثمرات مثبت و ارزنده ای، هم برای زن و هم برای اعضای خانواده و در نتیجه اجتماع دارد، اشتغال زنان به کارهای مهم و خارج از حیطه خانه نیز دارای فایده و اهمیت است.
👈 از اینرو، باید در این میان، #راه_وسطی را جستجو نمود تا میان مشغولیتهای گوناگون زنان، #هماهنگی و #توازن برقرار گردد.👌
اما چگونه⁉️🤔
ادامه دارد...
@Vajebefaramushshode
#حدیث💥
امام رضا(علیه السلام)
🌱اشک بر #حسین
گناهان بزرگ را فرو #می ریزد.🍁
📚بحار، ج۴۴، ص۲۸۴🌿
🍃🌹🍃🌹
@Vajebefaramushshode
واجب فراموش شده 🇵🇸
❣﷽❣ 📚 #رمان 💥 #تنها_میان_داعش 3⃣3⃣#قسمت_سی_وسوم 💠 دیگر گرمای هوا در این دخمه نفسم را گرفته و وحشت
❣﷽❣
📚 #رمان
💥 #تنها_میان_داعش
4⃣3⃣#قسمت_سی_وچهارم
💠 چانهام روی دستش میلرزید و میدید از این #معجزه جانم به لب رسیده که با هر دو دستش به صورتم دست کشید و #عاشقانه به فدایم رفت :«بمیرم برات نرجس! چه بلایی سرت اومده؟» و من بیش از هشتاد روز منتظر همین فرصت بودم که بین دستانش صورتم را رها کردم و نمیخواستم اینهمه مرد صدایم را بشنوند که در گلویم ضجه میزدم و او زیر لب #حضرت_زهرا (سلاماللهعلیها) را صدا میزد.
💢هر کس به کاری مشغول بود و حضور من در این معرکه طوری حال حیدر را به هم ریخته بود که دیگر موقعیت اطراف از دستش رفت، در ماشین را باز کرد و بین در مقابل پایم روی زمین نشست.
💠 هر دو دستم را گرفت تا مرا به سمت خودش بچرخاند و میدیدم از #غیرت مصیبتی که سر ناموسش آمده بود، دستان مردانهاش میلرزد. اینهمه تنهایی و دلتنگی در جام جملاتم جا نمیشد که با اشک چشمانم التماسش میکردم و او از بلایی که میترسید سرم آمده باشد، صورتش هر لحظه برافروختهتر میشد.
💢 میدیدم داغ غیرت و غم قلبش را آتش زده و جرأت نمیکند چیزی بپرسد که تمام توانم را جمع کردم و تنها یک جمله گفتم :«دیشب با گوشی تو پیام داد که بیام کمکت!» و میدانست موبایلش دست عدنان مانده که خون #غیرت در نگاهش پاشید، نفسهایش تندتر شد و خبر نداشت عذاب عدنان را به چشم دیدهام که با صدایی شکسته خیالش را راحت کردم :«قبل از اینکه دستش به من برسه، مُرد!»
💠 ناباورانه نگاهم کرد و من شاهدی مثل #امیرالمؤمنین (علیهالسلام) داشتم که میان گریه زمزمه کردم :«مگه نگفتی ما رو دست امیرالمؤمنین (علیهالسلام) امانت سپردی؟ بهخدا فقط یه قدم مونده بود...»
💢 از تصور تعرض عدنان ترسیدم، زبانم بند آمد و او از داغ غیرت گُر گرفته بود که مستقیم نگاهم میکرد و من هنوز تشنه چشمانش بودم که باز از نگاهش قلبم ضعف رفت و لحنم هم مثل دلم لرزید :«زخمی بود، #داعشیها داشتن فرار میکردن و نمیخواستن اونو با خودشون ببرن که سرش رو بریدن، ولی منو ندیدن!»
💠 و هنوز وحشت بریدن سر عدنان به دلم مانده بود که مثل کودکی از ترس به گریه افتادم و حیدر دستانم را محکمتر گرفت تا کمتر بلرزد و زمزمه کرد :«دیگه نترس عزیزدلم! تو امانت من دست #امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بودی و میدونستم آقا خودش مراقبته تا من بیام!»
💢 و آنچه من دیده بودم حیدر از صبح زیاد دیده و شنیده بود که سری تکان داد و تأیید کرد :«حمله سریع ما غافلگیرشون کرد! تو عقب نشینی هر چی زخمی و کشته داشتن سرشون رو بریدن و بردن تا تلفاتشون شناسایی نشه!»
💠 و من میخواستم با همین دست لرزانم باری از دوش دلش بردارم که #عاشقانه نجوا کردم :«عباس برامون یه #نارنجک اورده بود واسه روزی که پای داعش به شهر باز شد! اون نارنجک همرام بود، نمیذاشتم دستش بهم برسه...» که از تصور از دست دادنم تنش لرزید و عاشقانه تشر زد :«هیچی نگو نرجس!»
💢 میدیدم چشمانش از عشقم به لرزه افتاده و حالا که آتش غیرتش فروکش کرده بود، لالههای #دلتنگی را در نگاهش میدیدم و فرصت عاشقانهمان فراخ نبود که یکی از رزمندهها به سمت ماشین آمد و حیدر بلافاصله از جا بلند شد.
💠 رزمنده با تعجب به من نگاه میکرد و حیدر او را کناری کشید تا ماجرا را شرح دهد که دیدم چند نفر از مقابل رسیدند. ظاهراً از #فرماندهان بودند که همه با عجله به سمتشان میرفتند و درست با چند متر فاصله مقابل ماشین جمع شدند.
💢با پشت دستم اشکهایم را پاک میکردم و هنوز از دیدن حیدر سیر نشده بودم که نگاهم دنبالش میرفت و دیدم یکی از فرماندهها را در آغوش کشید.
💠 مردی میانسال با محاسنی تقریباً سپید بود که دیگر نگاهم از حیدر رد شد و محو سیمای #نورانی او شدم. چشمانش از دور به خوبی پیدا نبود و از همین فاصله آنچنان آرامشی به دلم میداد که نقش غم از قلبم رفت.
💢 پیراهن و شلواری خاکی رنگ به تنش بود، چفیهای دور گردنش و بیدریغ همه رزمندگان را در آغوش میگرفت و میبوسید. حیدر چند لحظه با فرماندهان صحبت کرد و با عجله سمت ماشین برگشت.
💠 ظاهراً دریای #آرامش این فرمانده نه فقط قلب من که حال حیدر را هم بهتر کرده بود. پشت فرمان نشست و با آرامشی دلنشین خبر داد :«معبر اصلی به سمت شهر باز شده!»
💢ماشین را به حرکت درآورد و هنوز چشمانم پیش آن مرد جا مانده بود که حیدر ردّ نگاهم را خواند و به عشق سربازی اینچنین فرماندهای سینه سپر کرد :«#حاج_قاسم بود!»
💠 با شنیدن نام حاج قاسم به سرعت سرم را چرخاندم تا پناه مردم #آمرلی در همه روزهای #محاصره را بهتر ببینم و دیدم همچنان رزمندهها مثل پروانه دورش میچرخند و او با همان حالت دلربایش میخندد...
#ادامه_دارد
@Vajebefaramushshode