در تعجبم که چطور به متلاشی شدن خود نگاه میکنم و هیچ نمی گویم.
به راستی که چطور میشود انسان، به نابودی اش چشم بدوزد و به درد عادت کند.
ما دوام آوردیم، درست همان زمانهایی که فکر میکردیم هیچ ادامهای وجود نخواهد داشت.
تو میدانستی من در هجوم سرمای رفتنت یخ میزنم و رفتی، این خودخواهانه ترین قتل تدریجی ای بود که میتوانستی انجامش دهی..
برایت ده دقیقه راه رفتن روی جدولِ خیابان تجویز میکنم،
تا بفهمی عاقل بودن چیزِ خوبیست، اما دیوانگی قشنگتر است.
-نیما یوشیج
وقتی نیستی، هیچ کس نیست حتی اگر همه باشن. وقتی هستی، همه هستن حتی اگر هیچ کس نباشه. و به نظر من، این بزرگ ترین باگ عاشق شدنه.
همین الان احتیاج دارم بیای و توی چشمام نگاه کنی، از سکوتم بفهمی چه مرگمه و فقط بغلم کنی. بدون هیچ حرفی. هیچ حس ترحمی. فقط از ته قلبت بغلم کنی و تا وقتی بهتر نشدم ولم نکنی. من دلم تنگ شده و همین الان با همه ی فاصله ای که بینمونه می خوام خودتو برسونی. چیز زیادیه؟