مدتها بعد؛ در آدمهای دیگری دنبال من میگردی، و دلت برای یک دوست داشته شدنِ واقعی تنگ میشود.
از یه جای زندگیت به بعد؛ دیگه به خودت نمیگی طاقت بیار درست میشه، میگی: طاقت بیار همینه که هست.
تو؛ لبخندِ کوچکِ منی، آخرین نشانه از آخرین بار که زنده بودهام، بگو چگونه دوستت نداشته باشم؟
برای تو چه بگویم؟
بگویم زخمم آنقدر عمیق شده که میتوان در آن درختی کاشت؟
بگویم غمگینم و مرگ کاری نمیکند؟