Willi
آیا بهتر نبود که میرفت و در قبر خود میخوابید و میگذاشت رویش خاک بریزند؟ بدونِ وحشت از خدا میپرس
«از خودم شرمنده شدم وقتی فهمیدم زندگی یک جشنِ بالماسکه بود، در حالی که من با چهرهی واقعیام در آن شرکت کرده بودم.»
- فرانتس کافکا | یادداشتها.
هدایت شده از ٫ مَهجور ٫
روزی که رفتی باید همه چیزت را با خود میبردی.
الهی غمت به دل عزیزت نشیند.
نه منی که عزیزت نیستم.
- ویان.
بخشیدهام. شما هم اگر بخواهید میتوانید ببخشید، آدم کوه نیست که بتواند بارِ همهی این تلخیها را به دوش بکشد.