اگه اتفاق خوبی نیوفته، از خیر اینکه شاید یهروز بهتری بیاد میگذرم. دست از امیدواربودن برمیدارم و میپذیرم که یهزندگی داشتم و اونم اینشکلی شد. بالاخره دنیا که عدالت نداره و نمیشد همه خوشبخت باشن. اونی که باید تو سیاهی میموند نوبتش برای ما بود. اشکال نداره دیگه. حیف.
در را بستم و برای همیشه از آنجا رفتم.
برای من همیشه درها بسته بودند، این یکی را هم خودم بستم.
هدایت شده از - رادیو سَرمست -
دوست داشتم بگم آهای بچها، زمستون سرمست به ته رسید و با بهار ماهم دوباره شکوفه میزنیم. ولی هرکدوممون یجا و یطوری انقدر درگیریم که حالا حالاها خبری از بهار نیست.
موقعیت عجیبی بود، نمیدونستم واسه دردم گریه کنم، واسه کشورم گریه کنم، واسه زندگی و آیندهام گریه کنم، واسه عزیزام گریه کنم یا بشینم برای بیخبری از تو و این دوریِ لاعلاج زار بزنم.