eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
433 دنبال‌کننده
13 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خداوند رنگین کمان✨
هاهاهاها( صدای همهمه ی بچه ها) بعد از 2 روز تونسته بودم چند دقیقه تو کلاس چشمام رو رو هم بزارم ولی این دختره یه رو اعصاب با اون اکیپش... انگار دنبالشون افتادن خیلی یهو از اون نیمکتی که ردیف وسط اخر کلاس بود( همیشه با رفیقام روی اون 2 تا میز میشستم) سرمو بلند کردم و با صدایی که از شدت بلندی نمیدونستم از کجای گلوم در اومد داد زدم: میا میشه خفه شی و دهنتو ببندی؟ همه به سمتم برگشتن درسته تعجب کرده بودن خودمم همینطور من سر کلاس زیاد داد میزدم ولی نه سر میا... همه ی کلاس تعجب کرده بودن و واکنش های مختلفی داشتن ولی عجیب ترینش مال صمیمی ترین رفیقم( اِلا) بود همیشه از میا بدم میومد ولی چون یه روانی بود که به دلیل طلاق مادر و پدرش پیش مادرش زندگی میکرد و و مادرش اون رو عزیز دردونه خودش میدونست و حسابی لوسش کرده بود و چون وضع مالی خوبی داشتن با دادن رشوه به مدرسه روانی بودن دخترش رو پنهان میکرد سعی میکردم زیاد چیزی بهش نگم ولی ایندفعه از کنترل خارج شدم اِلا اروم زمزمه کرد:همین چند دقیقه پیش گفتی دلت براش میسوزه چرا... حرفش رو نصفه گذاشت و به میایی که اروم اروم به سمتم میومد خیره شد... @wrongtime1
میا اروم اروم به سمتم اومد و اون موهای بلوند دمب اسبیش که با کش پشمی صورتی بسته بود تکون تکون میخورد و وقتی بلخره به میزم رسید دستش رو به کمرش زد و کت صورتی پشمیش رو مرتب کرد و با همون صدای جیغ و رو اعصابش داد زد:بی کی گفتی خفه شو دختره ی ج... الا نزاشت ادامشو بگه و سمتش رفت: میا ول کن و برو خودت میدونی دعوا این دفعه به نفعت تموم نمیشه با دست الا رو هول داد و گفت: یاد بگیر تو موضوعی که بهت مربوط نیست دخالت نکنی باشه؟ وقتی این کارش رو دیدم و دیدم که صمیمی ترین رفیقم به خاطر من رو زمین افتاده سمتش رفتم ولی حواسم به اینکه زودتر به سمتم حمله ور شده بود نبود موهامو از پشت کشید و سریع دستم رو داخل موهاش بردم و شروع به کشیدن کردم به سمت زمین خم شد و چشمای ریزش از همیشه ریز تر و قرمز شده بود و لپاش گل انداخته بود. کل کلاسمون جمع شده بودن و هیچ کس حرف نمیزد فقط صدای جیغ های میا بود که قطعا تا دفتر هم میرفت و اگه خانوم ماریلو میفهمید بیچارم میکرد تو همین فکرا بودم که میا دستش رو از موهام ول کرد نشستم تا خودم رو مرتب کنم فکر کردم خسته و پشیمون شده ولی با پرت شدن چاقو جیبی کوچیکی به سمت صورتم به خودم اومدم... @wrongtime1
بعد پرت شدن چاقو جیبی کل کلاس با ترس نگام میکردن و من سوزش رو روی گردنم احساس میکردم دستم رو روی زخم کشیدم و از تقریبا پایین چونم تا وسط صورتم ادامه داشت. دستم رو نگا کردم انگشتام خونی شده بود و قطره هاش اروم اروم توی لباسم میریخت میا بلند شد چاقوش رو برداشت جلوم وایساد و با نگا کردن به زخمم میخندید تا الان هم زیاد خودمو کنترل کرده بودم دیگه بسه! با کفش به پشت پاش زدم و با این کار به زمین افتاد با این کار مثل حیوون چهار دست و پا شده بود و پشم های کتش همین طوری میریخت از فرصت استفاده کردم پشتش رو به زمین کوبیدم و پاهام رو دو طرف دستش قفل کردم خون از روی گردنم روی صورتش میریخت و با مشت تو صورتش میکوبیدم ناخونای تیزش که همیشه در حال سوهان کشیدنشون بود رو به سمت صورتم برد و لپم رو چنگ زد، باعث شد حواسم پرت شه و بتونه کنارم بزنه. این چند وقت اصلا انرژی نداشتم حدود 1 روز بود غذا نخورده بودم 2 روز بود نخوابیده بودم و سوزش چشمام دیوونم میکرد دوباره بلند شد و جلوم وایساد ایندفعه با پا به کت بد رنگش زدم و باعث شد پشمای کت به کفشم بچسبه... حیف نسخه جدید ترویسم... نمیدونم میا با کجای مغزش فکر کرد و به این نتیجه رسید که چاقو رو دوباره به سمتم پرت کنه... @wrongtime1
شانس اوردم... دستمو بالا اوردم، چاقو به جای برخورد با صورتم به دستم خورد میخواستم به سمتش برم که صدای سوت اشنا جلوم رو گرفت. به در نگاه کردم خانوم ماریلو با عصبانیت جلوی در وایساده بود سایه بادمجونیش پشت پلکش گم شده بود، افتابی که به صورتش میخورد نشون میداد مثل همیشه موهای صورتش رو نزده و لباس تنگ بنفشش حسابی به تنش چسبیده بود یه نگاه به کل کلاس انداخت، جمعیتو کنار میزد و با صدای بلند میگفت: چه خبرتونه؟؟ بعد از اینکه بلخره بهمون رسید وایساد. چشماش 2 تا شده بود و با تعجب گفت:این... این همه خون برای چیه دیانا زخم رو صورتت... با من بیاین دفترم اینجوری نمیشه! به محض اینکه این حرفو زد الا بازوم رو گرفت یه نگاه بهش انداختم و گفت: منم باهات میام! بلخره به دفتر رسیدیم موقع وارد شدن نزدیک 10 نفر به علاوه من و میا داخل اومدن و خانوم ماریلو با دیدن این صحنه عین مرغی که پر هاش رو کنده بودن عصبانی به جمعیت گفت: گفتم فقط میا و دیانا!! همه به جز الا از دفتر خارج شدن و مدیر با دیدن اون به سمتش اومد و گفت:میفهمی میگم برو بیرون یا دوست داری به جای دفتر من از مدرسه بری بیرون؟ الا با نگرانی بازوم رو ول کرد و بهم نگا کرد... خنده ای مصنوعی کردم و گفتم: من خوبم. با چشم بهش اشاره کردم که بره الا با چشم غره ای به خانوم ماریلو خارج شد و اگر هر زمان دیگه ای بود خانوم ماریلو میکشتش ولی خون رو صورت من حواسش رو پرت می کرد... با رفتن الا شکنجه واقعی تازه شروع شد... @wrongtime1
دفتر خانوم ماریلو چیدمان بدی داشت یا حداقل برای من خاطره ی خوبی نداشت. دفترش مانند L برعکس بود و روبروی در چوبی نسبتا بزرگ یه میز اهنی با کشوهای پر از تعهد وجود داشت. پشتش قفسه هایی از پرونده و کمد چوبی با پنجره های شیشه ای قرار داشت که پر از وسایل بهداشتی و ماژیک و تخته پاک کن و... بود وسط اتاق یه میز بزرگ برای جلسه بود که پشت اون هم کمد های بزرگ و تابلو وجود داشت. رسما از اینجا متنفرم. خانوم ماریلو به سمت میزش رفت و کشوی اهنی رو باز کرد که با این کارش صدای قیژ قیژی کل دفتر رو برداشت. عینک باریکش رو برداشت، به چشماش زد و با اشاره بهمون گفت: بیاین جلو ببینمتون... اون کبودی رو صورت میا چیه و این همه زخم روی صورت دیانا باید دلیل قانع کننده ای داشته باشه درست نمیگم؟ الان بهتره توضیح بدید تا فرم اخراج جفتتون رو پر نکردم. با این حرف میا شروع به الکی گریه کردن کرد و با صدای رو اعصابش هق هق کنان گفت: تقصیر دیانا بود من کاری نکردم...( و داستان رو به نفع خودش تعریف کرد انگار نه انگار که اون چاقو به سمتم پرت کرده بود ) خانوم ماریلو نفس عمیقی کشید عینکش رو از صورتش برداشت چشماش رو ماساژ داد و پس از تمیز کردن عینک دوباره به چشمش زد و به ارومی گفت... @wrongtime1
میا جان میشه با دیانا تنهایی صحبت کنم؟ میایی که مقدار زیادی اشک تمساح ریخته بود و ریملش ریخته بود و تینتی که به گونه هاش زده بود( همیشه ادعا میکرد سرخی لپ ها و لب هاش خدادادیه) ریخته بود دستمالی صورتی از جیبش برداشت و اشک هاش رو پاک کرد. با صدای ناله مانندی گفت:بله خانوم. و با عشوه ای که نشون میداد اصلا براش مهم نیست و میدونه با پول مامانش همه چی حل میشه از در خارج شد. خانوم ماریلو دوباره نفس عمیقی کشید و به سمت کمدش رفت و چند تا گاز استریل، بتادین، چسب زخم های بزرگ و دستمال کاغذی رو توی سینی فلزی کوچکی گذاشت. یه صندلی اورد و به بیرون دفتر رفت تا یه صندلی دیگه هم بیاره تو این فاصله به اینه پشت سرم نگاه کردم، موهای بلند و حالت دارم نامرتب بود و به خاطر نوری که میخورد قهوه ای تر از همیشه به نظر میرسید، سوییشرت سفیدم حالا دیگه سفید نبود و خاکی و خونی شده بود، چشمای درشت و روباهیم قرمز شده بود و متورم بود، زیر چشمام تیره شده بود و به خاطر گریه های زیاد مژه های بلندم به هم چسبیده بود، لب های درشتم خشک و خونی شده بود و پوست گندمیم رنگ پریده به نظر میرسید. توی فکر بودم که با صدای باز شدن در به خودم اومدم... @wrongtime1
دیانا: شاید حسی که بهش دارم با بقیه فرق داره یجورایی وقتی اسمش تو سرم میاد پروانه ها تو دلم پر میزنن. اِلا: چه بخوای چه نخوای عاشق شدی و بهتره هرچی زودتر این رو قبول کنی. ✩✩✩ دستم رو روی دهنم گذاشتم و از ترس عقب عقب رفتم که ناگهان دوتا دست که دورم حلقه شد و به سمت دیوار کشیده شدم... ✩✩✩ روی نیمکت پارک نشسته بودم و تئو جلوم زانو زده بود. دستش رو روی پاهام گذاشت و با ارامشی خاص گفت: تئو: ذهنت رو از اتفاقات امشب کاملا پاک میکنی و به زندگی عادیت ادامه میدی انگار نه انگار اتفاقی افتاده و چیزی دیدی باشه؟ ✩✩✩ کافه مثل همیشه پر شور و نشاط بود همه جمع شده بودن و من هم با ادم های مورد علاقم دور یه میز بودیم فکر میکردم چیزی نمیتونه حالم رو بد کنه که در کافه باز شد و... ✩✩✩ شاید این عشق اشتباه بود و شاید باید ازش فرار میکردم اما اجازه دادم برای چند لحظه هم که شده توی بغلش بمونم و بزارم و هر اتفاقی که ممکن بود بعدش بیوفته رو نادیده گرفتم... ✩✩✩ -Wrong Time _Written by Shaya ادامه ی این داستان جذاب که هیچکس نمیتونه حدسش بزنه🤫👇🏻 @wrongtime1
خانوم ماریلو در رو باز کرد و وارد شد... سمتم اومد و به ارومی گفت: خانوم اسمیت ممنون میشم بلند شی تا بتونم سر و وضعت رو چک کنم! بلند شدم، قد خانوم ماریلو نسبتا بلند بود چیزی حدود 175 یا 180 سانت و با قد 160 سانت ازش کوتاه تر به نظر میرسیدم، موهام رو از گردنم کنار زد تا زخمم رو نگاه کنه، با دیدن زخم اخمی کرد و به سمت همون سینی ای که وسایل رو توش گذاشته بود رفت. سینی رو روی میز گذاشت و اشاره کرد که روی صندلی ای که گذاشته بود بشینم . نشستم و شروع به ضد عفونی کردن زخمم کرد، به محض برخورد بتادین با پوستم مور مور شدن بدنم رو حس کردم دستمو مشت کردم و ناخداگاه اه ارومی کشیدم . ماریلو بدون اینکه دست از کارش برداره بهم گفت: دو دیقه صبر کن الان تموم میشه. بعد از تموم شدن ضد عفونی چسب زخمی باز کرد و روی زخم گذاشت نگاهی به چنگی که رو لپم بود کرد چن دقیقه نگاهش کرد و طوری که به نظر عمیق نبود و اهمیتی نداشت ولش کرد بهم گفت: جای دیگت زخم نشده؟ مشتم رو باز کردم و گفتم: چرا اینم هست. دستم رو گرفت و نگاهش کرد بر خلاف صورتم نگاهی که به دستم انداخت نگران کننده بود و با صدایی نگران گفت: وسایلت رو بردار این نیاز به بخیه داره منم وسایلشو ندارم خانوم پارک (پرستار مدرسه) هم امروز حالش خوب نبود نیومد باید بریم درمانگاه. بلند شدم وسیله ای نداشتم فقط به سمت اینه رفتم تا موهام رو مرتب کنم و توی این مدت خانوم ماریلو کیف دستی بادمجونیش رو از روی میز اهنی برداشت و به سمت در رفت. به محض باز شدن در چیزی دیدیم که باعث عصبانیت شدید خانوم ماریلو شد... @wrongtime1
در که باز شد با جمعیتی حدودا 80 نفره مواجه شدیم و خانوم ماریلو با دیدن این صحنه جوری عصبی شد که به این فکر کردم میتونه همه رو درجا بکشه و حمام خون راه بندازه. داشت با خیال پردازی هام خندم میگرفت که صدای خانوم ماریلو باعث شد خودم رو جمع کنم: برای چی اینجا وایستادید؟ مگه کلاس ندارید؟ زود زود زود! همه بدو بدو به سمت کلاس هاشون رفتن و خانوم ماریلو به سمت خانوم تیلر( ناظم مدرسه) که دم در ورودی وایساده بود رفت و گفت: حواستون به مدرسه باشه تا دیانا رو ببرم درمانگاه و چیزی دم گوشش زمزمه کرد. بعد از تموم شدن حرفش به سمت در رفتیم، از پله ها پایین رفتیم و با دیدن ماشین خانوم ماریلو خندم گرفت، بر خلاف خودش که به شدت بد اخلاق بود ماشین نقلی یاسی رنگش تو دل برو و قشنگ بود. اگر سوزش دستم امونم رو نبریده بود میتونستم چندین ساعت به ماشین خیره شم ولی به سمت ماشین رفتم و در رو باز کردم. صندلی های ماشین چرمی و بنفش بود که روی نشیمنگاهش خزی بنفش بود. روی صندلی نشستم و با این کار خانوم ماریلو هم سوار شد و با وارد کردن سوییچ استارت زد و راه افتاد. به پنجره خیره شدم و احساس درد کل وجودم رو گرفته بود. نمیدونستم منشأش از کجاست ولی هرچی که بود از درد دستم بیشتر بود شاید دردم... @wrongtime1