دیگه داشتم میرفتم تو کار رزین میخواستم دیگه برم حرفه ای بشم بفروشم که یادم اومد بابا زهرا تو تنبل تر از این چیزایی بشین بابا.
بچها خیلی خنده دار بوده عکسایی که میگرفتم. فقط یه چیزای جالبی تو ذهنم بوده که نمیتونستم درست ارائه بدمشون.
الان یادم افتاد روز اخر اردوی راهیان انقدر صدام خراب شده بود که یجاهایی کلا میرفت و من داشتم به لال بودن عادت میکردم.
ادبار
اینا ویژگی های پیامبره بعد من میگم عطر میخوام دعوام میکنن میگنچخبرته همش عطر عطر عطر😔
بابام درحال بازگو کردن این فکت که پیامبر یک سوم درامدشون رو عطر میخریدن، بعد از اینکه انقدر جلوی عطر فروش با پوزخند چونه زد که من مجبور شدم عطری که حال نمیکردمو فقط بخرم که بریم بیرون:
ادبار
بابام درحال بازگو کردن این فکت که پیامبر یک سوم درامدشون رو عطر میخریدن، بعد از اینکه انقدر جلوی عطر
بابام درحال تصور اینکه چقد خفن بنظر میاد وقتی با پوزخند چونه میزنه و گول فروشنده رو نمیخوره: