ادبار
مسئولم بفهمه حشمت اینجوری به من خط میده، چت رو از روی گوشی من نیست و نابود میکنه🤣
من درحال نوشتن سه صفحه دلیل برای اینکه چرا میخوام استعفا بدم، درحالیکه میدونم قراره رد بشه و قراره بازم بمونم:
خلاصه عرض کنم خدمتتون، تا من شروع کردم گفتم بسم الله، اسپیلت هم شروع کرد تر تر کردن. همه اعضای جلسه داشتن بیصدا از هم میپاشیدن و من داشتم تمام تلاشمو میکردم تا حرفامو ادامه بدم و صدام از خنده نلرزه، کله مو کرده بودم توی دفترچه. قبل جلسه گفتم فلانی خیلی داری بد میچینی، من و اون فلانی اگر روبروی هم بشینیم از خنده پاره میشیم، گفت اشکال نداره. من همزمان که سعی میکردم از خنده منفجر نشم و حرفامو ادامه بدم، یه اشتباه تاکتیکی بزرگ کردم و یه لحظه سرم رو آوردم بالا و با شیش نفر روبروم مواجه شدم که از خنده همه قرمز بودن و با اون فلانی هم مشخصا چشم تو چشم شدم.
و من صدام از بین رفت. حداقل پنج ثانیه توی حالت سکوت مونده بودم. میخواستن بگن که حرفای منو، مقابلم ادامه بده که دوباره به خودم مسلط شدم.
حرفامو تموم کردم و اینجا دیگه یکی از بچها سریع پرید و اسپیلت رو خاموش کرد من هم و گفتم اگر نکته ای نیست من بحث دیگر رو هم عرض کنم، یه نکته ای رو داشتن میگفتن، که من باز دوباره سرمو اوردم بالا و با اون گوجه های پاشیده از خنده روبرو شدم و دوباره رفتم زیر چادر و مثل تشنجی ها میلرزیدم و همزمان توی گروه فحش میدادم.
باز دوباره نکته تموم شد و من مبحث بعدی رو هم گفتم و ایندفعه واقعا خوب جمعش کردم و اصلا نخندیدم.
دوباره حرفام تموم شد رفتم توی گروه و با سیلی از کامنت ها و گیف هایی روبرو شدم که برای بار سوم رفتم زیر چادر.
و همینطور که داشتم میلرزیدم یکی از بچها داشت از روی صندلی میفتاد.
اونجا دیگه زهرا سادات رو از دست دادیم و من دیگه رسما داشتم زیر چادر از خنده گریه میکردم.
ادبار
حرفامو تموم کردم و اینجا دیگه یکی از بچها سریع پرید و اسپیلت رو خاموش کرد من هم و گفتم اگر نکته ای ن
گزیده ای از چتهایی که در گروه رد و بدل شد: