حشمت اینو درست گفت، با اینکه نمیدونه یکبار وقتی کلاس پنجم بودم دوست صمیمیم یه روز شروع کرد عجیب رفتار کردن. همش ناراحت بود و توی خودش بود و ساکت تر از همیشه بود. منم همش میپرسیدم خب چیشده؟ چرا ناراحتی؟ کسی اذیتت کرده؟ وسطای روز تقریبا زنگ ناهار و اینا بود و کلاس خلوت بود که گفت اره، فلانی منو زده. منم کلی عصبانی شدم گفتم پس چرا هیچی نمیگی از صبح؟ چرا زده؟ کسی میدونه؟ گفتش نه هیچکس نمیدونه. منم گفتم پس باید بریم به خانم فلانی بگیم. دوستمم همش میگفت نه نه ولش کن به هیچکس نگو. منم گفتم اگر تو نمیری به خانم بگی، خودم میرم میگم. من رفتم پیش خانم فلانی، اونم دنبالم اومد و هی میگفت زهرا ولش کن. منم چون فکر میکردم ترسیده، کوتاه نمیومدم.
رسیدم پیش خانم فلانی و بهش گفتم که خانم، فلانی دوست منو زده.
خانم فلانی وقت نکرد جواب بده، دوستم گفت نه خانم هیچی نشده ببخشید، بعدش دست منو کشید و برگشتیم تو کلاس خالی.
بعدش تو کلاس بهم گفت فلانی منو نزده بود، میخواستم ببینم تو چه واکنشی نشون میدی.