گاهی داری تو چیزی زندگی میکنی که برای تو نیست. دوسش داری اما میدونی برای تو نیست، الان داریش اما میدونی باید یک روز رهاش کنی. خونهای که خونهی تو نیست، دوستی که دوست تو نیست، داستانی که داستان تو نیست، عشقی که مال تو نیست، دردی که برای تو نیست، راهی که راه تو نیست. مجبوری حرکت کنی تا ازش بگذری و یک چیز دیگه پیدا کنی. چیز مخصوص خودت رو.
من با تنهایی صلح کردم، چون چاره ای نداشتم
انگار اینجوری بوجود اومدم
نمیتونم با بقیه زندگی کنم..تحملشو ندارم
حتی اگه یک نفر باشه.
به تنهایی خودم بدجوری عادت کردم
مثل یک قفس کوچیک که داره جلوی نفس کشیدنتو میگیره اما بهت احساس امنیت میده..
شاید کار درستی کردند عشق را در کتابها گذاشتند، شاید عشق نمیتوانست جای دیگری زنده بماند!
+Look at yourself - worn out, depressed, smoking like a fucking chimney."
- you better watch yourself.
هدایت شده از قهوهی دیازپام
_یه روز صبح آدما از خواب بیدار میشن و تصمیم میگیرن دیگه اونی نباشن که شما میشناسید، و شما اون لحظه باورتون نمیشه آیا این همون آدمه؟
هدف من فهمیدن نیست ،، من بودنو میخوام. برای همین بهترین درکشو تو تلفیق درک فعلیم با عامهگرایی و روزمرگی میدونم. من حتی به خدای خودم هم سیگار تعارف میکنم.