من با تنهایی صلح کردم، چون چاره ای نداشتم
انگار اینجوری بوجود اومدم
نمیتونم با بقیه زندگی کنم..تحملشو ندارم
حتی اگه یک نفر باشه.
به تنهایی خودم بدجوری عادت کردم
مثل یک قفس کوچیک که داره جلوی نفس کشیدنتو میگیره اما بهت احساس امنیت میده..
شاید کار درستی کردند عشق را در کتابها گذاشتند، شاید عشق نمیتوانست جای دیگری زنده بماند!
+Look at yourself - worn out, depressed, smoking like a fucking chimney."
- you better watch yourself.
هدایت شده از قهوهی دیازپام
_یه روز صبح آدما از خواب بیدار میشن و تصمیم میگیرن دیگه اونی نباشن که شما میشناسید، و شما اون لحظه باورتون نمیشه آیا این همون آدمه؟
هدف من فهمیدن نیست ،، من بودنو میخوام. برای همین بهترین درکشو تو تلفیق درک فعلیم با عامهگرایی و روزمرگی میدونم. من حتی به خدای خودم هم سیگار تعارف میکنم.
او در كنار كسى كه هر روز روياهايش را ناديده مىگیرد، ياد مىگیرد كه دیگر روياپردازى نكند. او دیگر نمىخندد، بلند صحبت نمىكند, يا از چیزی كه دوست دارد با هيجان حرف نمىزند، زيرا مىداند كه اين هيجان نه تنها درک نمىشود، بلكه تحقير خواهد شد. و این گونه است كه شوق زندگی در وجودش آرام آرام خاموش میشود.