صدام کن دین وینچستر
چون همیشه از خودم برای عزیزام گذشتم و اونا در کمال بی اهمیتی به راه خودشون ادامه دادن.
سیگاری نیستم
ولی بعد تو با سیگار همه خاطراتمونو دود کردم،،دود کردم تا شاید در بیام از این قفس...تا شاید با هر پک توهم بپری از سرم،،نپریدی!
سیگار نکشیدم..!
ولی خودم دود شدم و خاکسترم ریخته روی همین فرش های کهنه.
در میانهی خلأ ای منبسط،،او میخواست که وجودیت خود را به هر نحوی ثابت کند..حماقتی درون زا.