خب گویا مدارس دارند جدی تموم میشن. امسال به خاطر جنگ بیشتر هم طول کشید. هرسال این موقع یه چیزی از مدرسه میزارم امسال هم قضیه همونه.
روزهای آخر دبیرستان بود. یادم نمیآید زنگ تفریح بود یا یکی از کلاسهایی که معلم نداشتیم. من سمت چپ کلاس، ردیف سوم نشسته بودم و به بچهها نگاه میکردم. دلیل نگاهم فقط این بود که میخواستم آن لحظات را به خاطر بسپارم. من خاطرات زیادی ندارم، تجربیات عادی همسن و سالهای خودم را هم ندارم برای همین از یه سنی دلم خواست مدام خاطره بسازم. دوران دبیرستان رفتن من خیلی جالب نبود. به خاطر وضعیت کرونا دهم و نیمی از یازدهم در خانه ماندیم و دوازدهم هم از اسفند پرونده مان را دادند زیر بغلمان. یهو بزرگ شدم و خودم این یهو بزرگ شدن را میفهمیدم .میدانستم که زمان دارد به سرعت میگذرد و سیستم آموزشی با سرعتی دو یا سه چندان برابر میخواهد مرا هل دهد به دنیای بزرگسالی و تمام تلاشم را میکردم تا آخرین لحظاتِ نوجوانی، خاطره بسازم. روی نیمکتم نشسته بودم. شاید فلسفه میخواندم یا کتاب تست علوم و فنون دهم زیر دستم بود. میخواستم اگر کسی متوجه من شد، سریع تظاهر به درس خواندن کنم. آخرِ کلاس سمت راست، بچههای شیطون و به نسبت درسنخوان، صندلی هایشان را گرد کرده بودند دور هم. سرشان تو گوشی بود هراز گاهی چیزی میگفتند و می خندیدند. چندباری آرزو کردم کاش مثل آنها بودم؛ اما فکر میکنم خرخوانِ آرام کلاس بودن بیشتر به من میآمد و به جمع های آن شکلی تعلق نداشتم. بیشتر آن بچهها، همکلاسی های بی ادب و دوست نداشتنی ای بودند که من خاطرات آنچنان خوبی ازشان ندارم -حتی یکبار یکی شان برایم قلدری کرد- اما نمیدانم آن روزها چطور بود که فکر میکردم دلم عمیقاً برایشان تنگ میشود. پس با دقت نگاه کردم. درسخوان ها سمت چپ ردیف جلو نشسته بودند و حرف میزند. حرف هایشان هم بوی خرخوانی میداد. گاهاً، یکی می امد و یکی میرفت. یکی رو میز معلم نشسته بود و کسی روی تخته چیزی مینوشت. آخرین چیزهایی که در مقام یک دانش آموز میتوانست بنویسد. همه چیز عادی بود. بعضی بچهها، همین الانش هم مدرسه را برای خود تعطیل کرده بودند و به بهانه تست زدن دیگر مدرسه نمی آمدند؛ پس چند میز خالی در کلاس بود. زمستان بود و پنجره ها بسته. بغل دستی من احتمالا داشت درس میخواند اما از آن آدم هایی بود که هیچوقت لباس گرم نمیپوشند و سردشان نیست، برعکس بغل دستی طرف دیگرم که هیچوقت سوییشرتش را در نمیاورد. شوفاژ ها روشن بودند و بچههای آخر به راحتی به گرمای آنها تکیه میدادند. آنجا راستش کلاس ما نبود. کلاس اصلی ما انتهای سالن سمت راست، بعد از دفتر معلم ها بود. اواسط پاییز که کولر کلاس خراب شد، ما را به اجبار به این کلاس منتقل کرده بودند. کم کم به اینجا عادت کرده بودیم و دیوار نارنجی رنگ آنجا، در مقایسه با دیوارهای سفید کلاس های کنکور و قلمچی حس متفاوتی داشت. آنجا انگار جایی بود که هنوز میشد "بچه" بود. بی نگرانی. و من نگاه میکردم. به همه چیز. به جزییات؛ جزییاتی مثل لولهٔ کنار دیوار که معلم ها نگران بودند نکند یه وقت بخورد تو سر بچهها یا به پنجره ای که رو به ورودی مدرسه باز میشد و رفت و آمد ها را میشد زیر نظر داشت-حتی چندبار بچهها از آنجا ساندویچ فست فود سفارش داده بودند و گیر نیوفتادند.- و مدام با خودم تکرار میکردم که باید گرمی این لحظه را به خاطر بسپارم، گرمی این لحظه را به خاطر بسپار و فراموش نکن. روزی چشمهایت را میبندی و عمیقاً دلت میخواهد صدای این خنده ها را بشنوی پس گوش بده و لحظه را ملموس در ذهنت ثبت کن.
میخوام یه چالش نوشتن سی روزه بزارم تا آخر شهریور. هر شب میام نوشته رو میزارم. شما هم خواستین شرکت کنین.
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
ام. خب میدونم دیشب نیومدم ولی تنها دلیلش این بود که نتونستم آهنگی که میخوام و پیدا کنم(个_个)