eitaa logo
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
66 دنبال‌کننده
964 عکس
336 ویدیو
9 فایل
به فدایِ رویِ گل‌نرگس عجل‌الله‌تعالی‌فرجه/⁦☆ 🇮🇷 𝘣𝘦𝘤𝘢𝘶𝘴𝘦 𝘐 𝘸𝘢𝘴 𝘣𝘰𝘳𝘯 𝘪𝘯𝘵𝘰 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥 ོ -𝘌𝘳𝘦𝘯 𝘠𝘢𝘦𝘨𝘦𝘳 دلتنگ امام‌رضا و آقای‌کشوردوست/محو جنگلای‌شمال/محمل اسکچ‌بوک‌های بیشمار/دلدادهٔ‌ نجف/منتظر ظهور؛
مشاهده در ایتا
دانلود
فکر کردم شاید اینجا پیام دادن یذره بیشتر بهم کمک کنه.
ناشناس و برمی‌دارم یه مدت.
می‌خوام یه چالش نوشتن سی روزه بزارم تا آخر شهریور. هر شب میام نوشته رو میزارم. شما هم خواستین شرکت کنین.
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
ام. خب می‌دونم دیشب نیومدم ولی تنها دلیلش این بود که نتونستم آهنگی که می‌خوام و پیدا کنم‌(⁠个⁠_⁠个⁠)‌
ولی برای امروز و نوشتم (⁠ ⁠ꈍ⁠ᴗ⁠ꈍ⁠)‌
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
روز دوم: یه بسته بدون اسم فرستنده جلو در ظاهر میشه. ساعت ۷:۰۴ دقیقهٔ صبح پنجشنبه ست. روزهای تعطیل، خیلی زود از خواب پا نمیشم. امروز هم هیچ فرقی با بقیه روزها نداشت. درسته خیلی کار داشتم اما خوابم برام مهم بود و هیچ احدالناسی نمی‌تونست جلو خوابمو بگیره. منتها امروز، صدای ممتد زنگ آیفون بود که بیدارم کرد. بلند شدم و رو تخت نشستم. با چشمای نیمه باز طرف پنجره رفتم. کی میتونه این وقت صبح باشه؟ هوا هنوز کامل روشن نشده بود و خونه تاریک بود. انگار از دیشب تا حالا فقط یک دقیقه خوابیدم. از پنجره بیرون و نگاه کردم اما، خیلی به ورودی در، دید نداشت. مسیر اتاق خواب تا در رو فکر کردم:«یعنی مامانمه؟ نه اون که کلید داره.»، «خالمه؟ این وقت صبح؟»، «بسته ای داشتم؟ ممکنه کسی چیزی برام فرستاده باشه؟ آخه هیچ مناسبت خاصی نیست.» رسیدم به حیاط. دمپایی مو پوشیدم و جوری رو زمین کشیدم که مطمئن شم طرف مقابل هم صدا رو میشنوه و بفهمه دارم به سمت در میام. در و باز کردم؛ کسی نبود. از اینکه یکی صبح به این زودی سرکارم گذاشت اصلا خوشم نیومد و اخم هام تو هم رفت. یک لحظه بعد فکر کردم:«شاید توهم زدم؟ همه اون زنگ آیفون ها شاید خواب بود!» سمت چپ و راست و نگاه کردم. بالا و پایین هم، که یهو نگاهم افتاد به پایین سمت چپ. بسته ای تقریباً نارنجی رنگ به در تیکه داده بود. برش داشتم. روش هیچ اثری و نشونی از فرستنده نبود. فقط نوشته بود: «به خانم فلانی» و مهر قرمزِ «خطر شکستن.» دوباره یه نگاه به دور و برم کردم. حتی کمی جلوتر تا سر کوچه رفتم. صبح به اون زودی کسی اون اطراف نبود. حالا یکم صدای آواز پرنده ها می امد. رفتم داخل. بسته رو گذاشتم رو میز و با کاتر، بازش کردم. محافظ آنچنانی نداشت. سریع ازش رد شدم؛ یه ساعت بود. یه ساعت رو میزی معمولی. ساعت ۷:۰۴ دقیقه بود. به ساعت خودم نگاه کردم، درست بود، دقیق ۷:۰۴ بود. عقربه آلارمِ ساعت روی ۷:۰۵ دقیقه بود. یعنی یک دقیقه دیگه زنگ می‌خورد. رفتم تو تختم و ساعت و گذاشتم کنارم. گفتم:« یک دقیقه می‌خوابم و بعد بیدار میشم به کارام میرسم.» چشمام و بستم. صدای زنگ آیفون امد. بلند شدم و رو تخت نشستم. با چشمای نیمه باز طرف پنجره رفتم. کی میتونه این وقت صبح باشه؟ هوا هنوز کامل روشن نشده بود و خونه تاریک بود.انگار از دیشب تا حالا فقط یک دقیقه خوابیدم. از پنجره بیرون و نگاه کردم اما، خیلی به ورودی در، دید نداشت. مسیر اتاق خواب تا در رو فکر کردم:«یعنی مامانمه؟ نه اون که کلید داره.»، «خالمه؟ این وقت صبح؟»، «بسته ای داشتم؟ ممکنه کسی چیزی برام فرستاده باشه؟ آخه هیچ مناسبت خاصی نیست.» رسیدم به حیاط. دمپایی مو پوشیدم و جوری رو زمین کشیدم که مطمئن شم طرف مقابل هم صدا رو میشنوه و بفهمه دارم به سمت در میام. در و باز کردم؛ کسی نبود. از اینکه یکی صبح به این زودی سرکارم گذاشت اصلا خوشم نیومد و اخم هام تو هم رفت. و بعد، یک لحظه فکر کردم:«شاید توهم زدم؟ همه اون زنگ آیفون ها شاید خواب بود!» سمت چپ و راست و نگاه کردم. بالا و پایین هم، که یهو نگاهم افتاد به پایین سمت چپ. بسته ای تقریباً نارنجی رنگ به در تیکه داده بود. برش داشتم. روش هیچ اثری و نشونی از فرستنده نبود. فقط نوشته بود: «به خانم فلانی» و مهر قرمزِ «خطر شکستن.» دوباره یه نگاه به دور و برم کردم. حتی کمی جلوتر تا سر کوچه رفتم. صبح به اون زودی کسی اون اطراف نبود. حالا یکم صدای آواز پرنده ها می امد. رفتم داخل. بسته رو گذاشتم رو میز و با کاتر، بازش کردم. محافظ آنچنانی نداشت. سریع ازش رد شدم؛ یه ساعت بود. یه ساعت رو میزی معمولی. ساعت ۷:۰۵ دقیقه بود. به ساعت خودم نگاه کردم، درست بود، دقیق ۷:۰۵ بود. عقربه آلارمِ ساعت روی ۷:۰۶ دقیقه بود. یعنی یک دقیقه دیگه زنگ می‌خورد. رفتم تو تختم و ساعت و گذاشتم کنارم. گفتم:« یک دقیقه می‌خوابم و بعد بیدار میشم به کارام میرسم.» چشمام و بستم. صدای زنگ آیفون امد. کی میتونه این وقت صبح باشه؟
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
روز دوم: یه بسته بدون اسم فرستنده جلو در ظاهر میشه. ساعت ۷:۰۴ دقیقهٔ صبح پنجشنبه ست. روزهای تعطیل، خ
شاید اواسطش یکم گیج بشین اما امیدوارم خیلی بد نباشه. کلا معنا و مفهوم از اون یک دقیقه، این آلارم گذاشتن خودمونه که پنج دقیقه دیگه، نیم ساعت دیگه بیدار میشم و کارهامو و می‌کنم و وقت مون همینجوری میره:(
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
سه روز به شما بدهکارم و فکر نکنین چیزی ننوشتم فقط اینکه فهمیدم واقعا هم غرب زده ام هم شرق زده:::::)
نقاشی رو عکس هارو خیلی دوست دارم 🧃