eitaa logo
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
66 دنبال‌کننده
964 عکس
336 ویدیو
9 فایل
به فدایِ رویِ گل‌نرگس عجل‌الله‌تعالی‌فرجه/⁦☆ 🇮🇷 𝘣𝘦𝘤𝘢𝘶𝘴𝘦 𝘐 𝘸𝘢𝘴 𝘣𝘰𝘳𝘯 𝘪𝘯𝘵𝘰 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥 ོ -𝘌𝘳𝘦𝘯 𝘠𝘢𝘦𝘨𝘦𝘳 دلتنگ امام‌رضا و آقای‌کشوردوست/محو جنگلای‌شمال/محمل اسکچ‌بوک‌های بیشمار/دلدادهٔ‌ نجف/منتظر ظهور؛
مشاهده در ایتا
دانلود
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
روز پنجم: یه کتابفروشی که راه‌پله‌ای به دنیای دیگه رو مخفی می‌کنه. وارد کتابفروشی شدم و بادزنگ بالای در "جیرینگ" صدا کرد. کسی پشت پیشخوان نبود. سرم را چرخواندم، لابه‌لای قفسه ها و حتی کمی آن طرف‌تر روی چهارپایه‌ی بلند هم، کسی نبود. با خودم فکر کردم:«عجیبه. در که باز بود. تابلو‌ی پشت در هم که نوشته "باز است" پس چرا کسی نیست؟» شروع کردم صدا کردن:«ببخشید... کسی نیست؟!...آهاااا‌یی» جوابی نیامد. بیخیال شدم و شروع کردم دور و بر را گشتن، نمی‌توانستم کتابی که می‌خواهم را پیدا کنم. برای خرید کتاب درسی امده بودم و کتب درسی معمولاً قفسه های بالاتر بودند که برای گرفتن شان نیاز به چهارپایه های بلند بود. روی سه پایهٔ کوچکی که کنار قفسه بود نشستم. کمی زمان گذشت. از بیکاری پاهای آویزانم را تکان میدادم.«مگه میشه یکی اینجوری فروشگاه و ول کنه و بره؟ آدم برای رفع حاجت هم بره انقدر اون تو نمی مونه.» ناگهان چیزی در ذهنم جرقه زد« دستشویی!!!» «اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟» به لطف دفعاتی که اینجا امده بودم میدانستم راه پلهٔ کنار میزِ پیشخوان میرسد به دستشویی. خودم را تندی رساندم آنجا و پله ها را دوتا یکی دویدم. دوتا در بود. یکی آلومینیومی بود و رویش، علامت سنگ توالت داشت و در دیگری چوبی بود. فرضیه هایم دوتا شد. یا این یکی یا اون یکی. در آلومینیومی را کوبیدم. جوابی نیامد. با بلندترین صدای ممکن فریاد زدم:« ببخشید! دارم میام تو.» و با چشمهای بسته در را هل دادم. وقتی جرعت کردم چشمانم را باز کنم دیدم کسی داخل نیست. رد فرضیه اول. هر اتفاقی افتاده باشد، باید پشت آن یکی در باشد. دستم را روی دستگیره گذاشتم اما، قبل از انکه فشاری وارد کنم در باز شد و نورهایی از طیف رنگ‌های بنفش و زد و یاسی دورم حلقه زدند و من را به داخل کشیدند. صدای "تق" بسته شدن در را شنیدم. یک جایی بین زمین و آسمان؛ یک جایی که انگار زمین نبود اما کف و جاذبه داشت. تمام سقف و دیوار ها پر بودند از نورهایی با طیف رنگ های مختلف و این نورها، انگار عین رود جریان داشتند. می رفتند و می امدند. و من، درست وسط یه فضای بی انتها که دور و برش را این نورها احاطه کرده باشند افتاده بودم. می ترسیدم تکان بخورم، جایی بروم یا حتی سرم را بالا بگیرم. همه جا ساکت بود انگار فقط صدای آمد و شد نورها می‌آمد. از پشت سر، صدای قدم های شخصی به گوش میرسید. جرئتش را نداشتم به عقب برگردم. صدای قدم ها متوقف شد. حالا پشت سرم ایستاده بود. نفسم را حبس کردم و صدای ضربان قلبم انگار در کل اتاق میپیچید. «هی تو. برگرد این طرف ببینم.» می‌توانستم نافرمانی کنم؟صدا البته، کمی جوان و خنده دار بود. برگشتم سمتش. یک کتاب، با قد و قواره ی شاید ۷۰ سانت جلویم ایستاده بود. رویش نوشته بود "شنگول و منگول". صدایش را صاف کرد. «خودم و معرفی میکنم. من، اولین کتابی هست که تو، توی تمام زندگیت خوندی، یعنی... یعنی مادرت برات خونده چون اون موقع بی‌سواد بودی.» و دست به کمر خندید. «خیلی وقت بودن ندیده بودمت چقدر بزرگ شدی.» محکم بغل کرد. نمی‌دانستم داشت چه اتفاقی می افتاد اما بوی گرد و غبار میداد. داشت عطسه ام میگرفت. از پشت سرم دوباره صدای قدمهای شخصی آمد. بی درنگ برگشتم. کتابی به همان حد و اندازه با جلد سیاه که نوشتهٔ رویش تار بود به سمتم امد. دستم را گرفت و گفت:« از آشنایی باهات خوشبختم مرد جوان؛ من آخرین کتابی هستم که میخونی. خوبه که تو سن کم هم، همو ملاقات کردیم.» از اطرافش هاله های خاکستری می‌آمد. حس کردم سرم دارد گیج میرود که دوتایی من را‌ از دو طرف گرفتند. «اینجا نمی‌تونی بیهوش شی پسر جون اینجا جای انتخابه.» به سختی جواب دادم:«انتخاب چی؟» «اینکه با کدوم مون بیای.» نور زیادی تابید و من وارد دنیای دیگه ای شدم. انگار که از جای بلندی سقوط کرده باشم سرم درد میکرد. همان صدای جوان و خنده‌دار امد:«اینجا برات آشنا نیست؟» به دور و برم نگاه کردم؛ انجا فقط جنگل بود. کمی دورتر خانه کوچکی دیدم. گرگی، پنجه هایش را با آرد سفید میکرد و از زیر در ، رد میکرد. می‌خواستم بروم نزدیک. میدانستم وارد کدام داستان شدم، که صدا امد:« بهتره نزدیک نشی. واسه خودت میگم.اولا، روند داستان بهم میخوره، دوما اون گرگه و تو آدم، معلوم نیست زنده بمونی یا نه.البته اگه برات مهم باشه.» اینو گفت و گودالی باز شد و برگشتم به راهروی قبلی. بازم حس می‌کردم از جایی سقوط کردم. حالا، بازم جلویم ایستاده بودند. «خب نظرت چیه؟ دوست داری با من بیای؟» از هیجان روی پاهایش می پرید. گفتم:«چی؟ کجا بیام؟ اون تو-»
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
«معلومه که نمیاد. این چه داستان مسخره ایه که توش بخواد زندگی کنه؟» «نه پس میخوای با تو بیاد؟یا پیشنهادت اینکه بره تو یکی از کتابهای درسی جای ایکس و ایگرگ بایسته؟» «نه! با من میاد تا یه چیز جدید-» راجع به چی صحبت میکردن؟ دستامو بین شون گرفتم و گفتم:«صبر کنین!» رو به کتاب شنگول و منگول گفتم:« چرا باید تو یکی از کتاب ها زندگی کنم؟ چرا یکدفعه ای امدم اینجا؟ اگه با تو بیام نقش من تو داستان شنگول و منگول چیه؟ اونجا که نیازی به من نیست. و تو...» رویم را کردم سمت کتابی که اسمش را نمی‌دانستم. «چجوری بهت اعتماد کنم؟ اصلا چه جور کتابی هستی؟» «من؟ میتونم بهت نشون بدم.» «البته.ممنون میشم. ولی لطفاً جوری این کار و نکن که حس کنم سقوط کردم. به اندازه کافی کشیدم.» "شنگول و منگول" دستش را گذاشت رو شانه ام و گفت:«تو... نمی‌خواستی بیای اینجا؟ پس چرا اون در و باز کردی؟ ما فکر کردیم از کتابهای درسی خسته شدی و می‌خوای بیای پیش ما. اما اگه میخوای وارد اون داستان بشی راه برگشتی نیست. تو منو خوندی اما تا خوندن اون خیلی مونده.» کتاب باز شد. هاله خاکستری دور و برش حالا بیشتر بود. گمان کردم دارد من را میبلعد. اسمم را شنیدم. صدای فروشنده بود. هاله ها بیشتر شد و حالا تمام راهرو را گرفته بود. داشتم وارد کتاب میشدم که دستی تا آرنج از قسمت بالا، یعنی سقف وارد شد، دستم را گرفت و کشید بیرون. چشمانم را که باز کردم هنوز رو چهارپایه نشسته بودم. سرم درد میکرد و حس می‌کردم از جایی سقوط کردم. خانم فروشنده دستش را گذاشته بود روی شانه ام. بهم گفت خوابم برده بود. کتابی که میخواستم را بهم داد و پولش را حساب کردم. همه چیز عادی بود. انگار نه انگار همین چند لحظه پیش در دنیایی کاملا متفاوت بودم. موقع رفتن، فروشنده صدایم کرد. لبخندی زد و گفت:«حواست باشه. هرجایی قابل تجسس نیست. هر کتابی هم اونقدر مهربون نیست که تجربه خوبی برات بسازه.» و جرعت نکردم بپرسم چرا اون ساعت تو کتابفروشی نبود.
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
:دی
گویا خیلی انتخاب رنگ مهم بود. برای نیمه دوم فقط یکی از مداد رنگی هارو روشن تر انتخاب کردم و نصفه دوم کاملآ متفاوت در امد.
ببخشید ولی پیاده‌رو جای دوچرخه سواری نیست. امنیت را به پیاده‌رو ها برگردانید.
هدایت شده از ابوزینبِ‌درونی
استاد ازین شاخه به اون شاخه پریدن فقط خودم🙏🏻
هیچ وقت نزار بقیه حرکت بعدی تو حدس بزنن مثلاً اگه هرین نیومد ساعت ۵ بریم سینما"لباس شخصی"ببینیم خودم ساعت ۳ میرم "سفینه نجات" میبینم😭👍✨
انیمیشنش:✨🌈🪐🌨🦀🐳🌊💙💕💓🚀🐚
همه ost هاش 10/10000000.
خیلی کیوت بود جدا لذت بردم. راستش سر بچه زرنگ یکم حوصله م سر رفته بود ولی این بهتر بود. اصلا انتظار گره خوردنش با مفاهیم مذهبی و نداشتم. ترکیب خلاقانه ای بود. طبیعتاً نقد هم وارده ولی من کی باشم؟ ایران تو ساخت انیمیشن قدمت آنچنانی در حد دیزنی نداره (دو بعدی و سه بعدی منظورمه نگین رو فلان سفال از دوره هخامنشی انیمشین داشتیم) و بنظرم همین چندسال اخیر خودشو خوب رسونده و اینکه تو روسیه و مالزی و لبنان و... پخش شدن خیلیه اینم بنظرم یکی از بهترین ها بود.
تو راه برگشت داشتم ویدیو مسج می‌گرفتم یادم رفت مردم به این چیزا عادت ندارن و عین اسکلا دارم با خودم حرف میزنم انگار😭