شما میتونی فکر کنی عجب روز خوبی داشتم و آفرین به خودم امیدوارم فردا هم همینقدر بترکونم یهو یکی یه banger میندازه تو سوشال مدیا و باعث میشه احساس ناکافی بودن بکنی.
چالش و فراموش نکردم راستش یه مدت یه اتفاقی افتاد نتونستم ادامه بدم (ᗒᗩᗕ)
مدتی ست عسل نداریم. در یخچال را باز میکنم. با خود میگویم:«چقدر امروز هوس عسل کرده ام.» سرم را بالا میگیرم. نمیدانم در خانه های دیگر هم همین است یا نه اما در یخچال ما، تقریباً همه چیز جای مخصوص به خود را دارد. عسل هم همیشه، طبقه آخر ردیف اول یا دوم بود. کنار شیشهٔ رب انار یا سس مایونز. به جای خالی اش نگاه میکنم. سوالها به ذهنم هجوم می آورند. «چند وقت است عسل نداریم؟»، «علت اینکه این مدت عسل نخریدیم چی بود؟»، «ما که خیلی عسل دوست داریم؛ پدرم هیچ وقت چیزای مورد علاقه ما را فراموش نمیکرد.»، «چه کسی تا این موقع عسل می خرید که حالا فراموش کرده؟» یادم آمد. شخصی را که برایمان عسل میخرید. پشیمان میشوم از انتخاب عسل و چشم و دستم میروند طبقه سوم، ظرف مربا را برمیدارند. ذهنم اما دنبال جواب برای سوالاتش میگردد. «چند وقت است عسل نخوردیم؟» «تقریباً هفت ماهی میشود.» «چرا هفت ماه؟ مگر آن زمان چه اتفاقی افتاد؟» نمیخواهم به این سوال جواب بدهم اما ذهن خود به خود جواب خود را مییابد. «چون شخصی که هربار برایمان عسل می خرید و به خاصیت و فایده اش اصرار داشت، هفت ماهی ست یک گوشه از بهشت زهرا را مال خود کرده.»
ما به ندرت عسل میخریدیم چون همیشه پدر بزرگم برامون میخرید و میآورد. امروز که میخواستم صبحانه بخورم یهو این موضوع یادم افتاد.
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
مدتی ست عسل نداریم. در یخچال را باز میکنم. با خود میگویم:«چقدر امروز هوس عسل کرده ام.» سرم را بالا
این رو به عنوان روز آخر چالش هم میتونم در نظر بگیرم. «راجع به احساسی بنویسید که نمیتوانید توضیح دهید.»