eitaa logo
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
62 دنبال‌کننده
972 عکس
341 ویدیو
10 فایل
به فدایِ رویِ گل‌نرگس عجل‌الله‌تعالی‌فرجه/⁦☆ 🇮🇷 𝘣𝘦𝘤𝘢𝘶𝘴𝘦 𝘐 𝘸𝘢𝘴 𝘣𝘰𝘳𝘯 𝘪𝘯𝘵𝘰 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥 ོ -𝘌𝘳𝘦𝘯 𝘠𝘢𝘦𝘨𝘦𝘳 دلتنگ امام‌رضا و آقای‌کشوردوست/محو جنگلای‌شمال/محمل اسکچ‌بوک‌های بیشمار/دلدادهٔ‌ نجف/منتظر ظهور؛
مشاهده در ایتا
دانلود
لحظه‌ای سرشار از امید و لحظه‌ای تهی از هر حس مثبتی.
راستش Maturing یعنی دختر امپراتور ببینی، در حالی که بدونی سوریا ویلن نیست.
هدایت شده از Tweety
مسائلی که روزا ازشون میگذرم، شبا از روم میگذرن.
مدتی ست عسل نداریم. در یخچال را باز میکنم. با خود میگویم:«‌چقدر امروز هوس عسل کرده ام.» سرم را بالا میگیرم. نمیدانم در خانه های دیگر هم همین است یا نه اما در یخچال ما، تقریباً همه چیز جای مخصوص به خود را دارد. عسل هم همیشه، طبقه آخر ردیف اول یا دوم بود. کنار شیشهٔ رب انار یا سس مایونز. به جای خالی اش نگاه میکنم. سوال‌ها به ذهنم هجوم می آورند. «چند وقت است عسل نداریم؟»، «علت اینکه این مدت عسل نخریدیم چی بود؟»، «ما که خیلی عسل دوست داریم؛ پدرم هیچ وقت چیزای مورد علاقه ما را فراموش نمی‌کرد.»، «چه کسی تا این موقع عسل می خرید که حالا فراموش کرده؟» یادم آمد. شخصی را که برایمان عسل می‌خرید. پشیمان میشوم از انتخاب عسل و چشم و دستم می‌روند طبقه سوم، ظرف مربا را برمیدارند. ذهنم اما دنبال جواب برای سوالاتش میگردد. «چند وقت است عسل نخوردیم؟» «تقریباً هفت ماهی میشود.» «چرا هفت ماه؟ مگر آن زمان چه اتفاقی افتاد؟» نمیخواهم به این سوال جواب بدهم اما ذهن خود به خود جواب خود را می‌یابد. «چون شخصی که هربار برایمان عسل می خرید و به خاصیت و فایده اش اصرار داشت، هفت ماهی ست یک گوشه از بهشت زهرا را مال خود کرده.»
ما به ندرت عسل می‌خریدیم چون همیشه پدر بزرگم برامون می‌خرید و می‌آورد. امروز که می‌خواستم صبحانه بخورم یهو این موضوع یادم افتاد.
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
مدتی ست عسل نداریم. در یخچال را باز میکنم. با خود میگویم:«‌چقدر امروز هوس عسل کرده ام.» سرم را بالا
این رو به عنوان روز آخر چالش هم میتونم در نظر بگیرم. «راجع به احساسی بنویسید که نمیتوانید توضیح دهید.»
برای هر وقتی. میزارم باشه یه مدت.
سلام هر روز دارم بخاطر یه چیز جدید گریه میکنم. امروز هم بخاطر عسل گریه کردم. دلم برای بابابزرگم تنگ شده. تو خونمون عسل داره تموم میشه. کاش بهش وحی بشه و از کندو‌هاش برام عسل بگیره و بفرسته اینجا برام. ~ وای ممبر فکر نمی‌کردم باعث گریه کسی بشم ببخشید 😭 شاید باید بهش زنگ بزنی. اگه نمیتونی مستقیم بهش بگی برات عسل بفرسته فقط از کندوهاش تعریف کن، خبرشونو بگیر یا بگو خوش به حال تون عسل دارین مال ما دیگه آخراشه و خودش شاید برات بفرسته:(🍯
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
💓
روز ۲۱: از زاویه دید یه شمع در حال سوختن بنویس؛ از بیرون صداهای مهیب و بلندی می‌آمد. صداهایی شبیه انفجار. گاه دور و گاه نزدیک. هر چند دقیقه صدای جیغ یا ریزش به گوش می رسید. معلوم نبود آن بیرون داشت چه اتفاقی می افتاد. اتاق اما ساکت، تاریک و سرد بود. تکه های آب شده‌ام حالا، به شمعدان رسیده‌ بودند و تمام سطحش را پر کرده‌ بودند. جز فاصله ده سانتی خود، دیگر چیزی نمی‌دیدم. نمیدانم چرا، به نظر می‌رسید تاریکی تا فرسنگ‌ها ادامه دارد؛ اما تاریکی نه به معنای نبود نور. نسیم آرامی وزید و مرا تا مرز خاموشی برد. نخ درونم اما، شعله را محکم نگه داشت و تعادلم حفظ شده بود. صاحبخانه برگشت؛ از سرمای بیرون به خود می‌لرزید. سردیِ اواخر زمستان بود. مدام می‌آمد و می‌رفت. نمیدانم عادتش بود یا نه. او را نمی‌شناختم؛ شمع ها فرصتی برای شناخت صاحب خود ندارند. با این حال، آن پنجمین باری بود که این کار را می‌کرد. حالش که می‌گرفت چند دقیقه می‌رفت بیرون تا نفسی تازه کند. چند دقیقه، برای من که شمع بودم زمان زیادی بود. عمر ما به اندازهٔ آدم‌ها نیست؛خوشبختانه یا متاسفانه. درمانده، پرتنش و مظطرب بود. مچ دست راستش می لرزید. شروع کرد به نوشتن روی کاغذی که مدت ها بود روی میز افتاده و انگار در نوشتنش تردید داشت. نور کافی نبود. دستش را دراز کرد و شمعدان را نزدیک‌تر گرفت. چشمانش را ریز میکرد تا بهتر ببیند. می‌نوشت؛ حالا مدتی بود که می نوشت. سرش را کامل کرده بود توی کاغذ و نمی‌توانستم ببینم دقیقا چه مینویسد. کمی بعد دست برداشت و باز هم رفت بیرون. اتاق سرد بود. اما مطمئن بودم که بیرون سردتر بود. گوشه میز قاب عکسی بود. به سختی می‌دیدم اما به ظاهر مردیست پیر و کهن‌سال‌. با عمامه مشکی، عینک و چفیه به دوش. نمیدانستم که بود اما هر که بود، مثل کوهی مقتدر ایستاده و انگشتش را بالا گرفته بود؛ روی انگشترش نوشته بود:«ان مع ربی» با دیدنش احساس گرما میکردم. صدای انفجار این بار خیلی نزدیک بود. طوری که لرزش زمین را حس کردم. صدای جیغ کودک و بزرگسال، آژیر ماشین، پرت شدن شی‌ای سنگین از ارتفاع، شکستن شیشه و فریاد های پی‌درپی می‌آمد. جوان برگشت به اتاق. مچ دستان لرزانش خونی بود. بی‌توجه به نور کم، نوشت. نوشت و انقدر نوشت تا کاغذ پر شد. صورتش را با دستانش پوشاند و شانه‌هایش لرزید. می فهمیدم که گریه می‌کرد. تا آن زمان هم می‌خواست گریه کند اما مدام می‌رفت بیرون تا سرما اشک هایش را خشک نگه دارد. حالا کوتاه قد تر بودم و می‌توانستم کاغذ را ببینم. با اینکه وضوح نداشتم و کاغذ بالعکس رو به رویم بود اما میشد یه چیزهایی خواند. کلماتِ دلتنگ، زمستان، اسفند، انتقام، اقتدار، امید و ایران را می‌دیدم. آخر صفحه نوشته بود «السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.» حس می‌کردم کامل آب شدم. با چشمان نیمه باز، به تصویر آن مرد نگاه کردم. خبری از سردی نبود. باز هم احساس گرما می‌کردم. اما قبل از اینکه کامل چشمانم را ببندم، جوان به طرفم خم شد و فوت کرد. نخی را که شاید فقط چند ثانیه بیشتر می‌توانست باعث روشنایی شود. با اینکار نه می میمردم نه نخ آنقدر طول داشت که دوباره بشود روشنش کرد. هیچ میماندم. همیشه زنده اما بی ارزش. کاغذ را تا می‌کند، در کمد می‌گذارد و می‌رود بیرون. حالا چند روزی گذشته. روزها، نور کافی هست تا فضای داخل را ببینم. میتوانم هرچقدر میخواهم به تصویر آن مرد نگاه کنم و وجودم سراسر گرما شود. بیرون را هم به همان خوبی میبینم. چون پرده ها افتاده، شیشه ها شکسته و آجر های دیوار حیاط به داخل اتاق ریخته. از پشت در صدا می‌آید و شخصی وارد میشود. لباس هایش خونی و خاکی ست. در کمد را باز میکند کاغذی برمیدارد. همان کاغذ است. میخواند و اشک می‌ریزد. من نمیفهمم چه اتفاقی می‌افتد. من که قرار نبود از آن جوان بیشتر عمر کنم؟ عمر شمع ها اندازهٔ عمر انسان ها نیست.
کم کم جبرانی هارو می‌زارم :]
هدایت شده از "برکه"
"مقتدرِ مظلوم"