هدایت شده از ساندیسخوراناَعظَم🕶
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+اون فقط یه آهنگه چرا گریه میکنی؟
اون آهنگ🎧🧎🏻:
هدایت شده از علیرضا زادبر
رستورانم. جنبش به اصطلاح عظیم "زن زندگی آزادی" با آن همه هزینه برای کشور نهایت امر رسیده است به شلوارک پوشیدن مردان و آمدن با شورت ورزشی بالای زانو در ملاعام!
اصلا کاری به آزادی و این دکان بازارها ندارم. کار به دین و دیانت هم ندارم. شورت و شلوارک پوشیدن مردان در خیابان، در رستوران، در پارک حال بهم زن است. حال بهم زن....
حالا کلهرودی نگوید: مردان مذهبی پشم پای مردان شلوارک پوش را می بینند و حسرت میخوردند!!!!🤣🤣
@Politicalhistory
چقدر لفظ "آقای شهید" عجیبه. قبلا میگفتی آقای شهید انگار "یه آقایی" بود که "شهید" شده بود؛ بعد میپرسیدی:«خب اسمش چیه؟»
الان میگی آقای شهید همه میدونن کیه. چون فقط یه نفره. انگار یه آقا تو دنیا بود که اونم شهید شد. یه لفظ فقط مال یه نفر.
مصطفی مستور یه کتاب داره که الان اسمشو یادم نیست ولی اسم یکی از داستان هاش این بود: مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت:))))))) الان همینم. تا پیشانی در اندوه.
هدایت شده از بینهایت
۲٠٠ شب رفتیم تجمع، اگه شبی ۲ میلیون بهمون داده بودن الان میتونستیم آیفون ۱۸ پرومکس سبز مرواریدی بخریم، ولی تو اینو نخواستی آقای جمهوری اسلامی!🫵🏻
هدایت شده از کاشابربودم.
در یک ظهر کاملاً معمولی؛ وقتی با قاشق چوبی افتادم به جان گوشت چرخکردهی یخزدهی توی تابه، یاد تو میافتم. بیهوا و بدون هیچ مقدمهای. بدون اینکه مثلاً باید برخاست از توی گوشیام پخش شود یا عکس تو را ببینم یا حتی تلوزیون صدایی از تو را به گوش من برساند. چند ثانیهای دست از کار میکشم و اجازه میدهم گوشتها همانطور سرخ شوند. بدون اینکه سعی کنم از هم جدایشان کنم.
سوگ تو اینطور با زندگی ما درآمیخته شده. همینطور بیهوا وسط یک روز کاملاً معمولی گیرمان میاندازد.
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
💓
روز ۲۲ ام؛ یه مکالمه بین دوتا فصل و تصور کن.
مکالمه بین پاییز و زمستون؛
🍁دیگه وقتشه به خواب برن.
❄️کیا؟
🍁 تقریباً همه. درخت ها، گلها، حیوانات و یه سری آدمها.
❄️میدونم منظورت اینه که با شروع من طبیعت میره برای استراحت تا بهار، ولی آدما نمیتونن کل زمستون و بخوابن.
🍁منظورم... منظورم قلب شونه. دیدی یه سری ها چقدر ناامید و بی روح میشن؟ و چقدر از طولانی بودن شب های من و تو ناراضی ان؟
❄️ولی خیلیها هم منتظر ان. یلدا که برسه این طولانی بودن و جشن میگیرن.
🍁 فقط همون یک شبه. بعد از اون همه جا سرد، سوزناک، خیس و گِلیه. بعد همش منتظر ان بهار بیاد چون بهار براشون نشون تازگی و شروع دوباره ست. میگن حس گرمای دوبارهٔ آفتاب روی پوست شون دلچسبه. نمیدونم گرما چه حسیه فقط میدونم حس سرمای من تو رو پوستشون، در مقایسه با گرما عذاب آورده.
❄️من اینطور فکر نمیکنم.
🍁چی؟
❄️ فکرشو بکن. اگه من و تو نبودیم اونا هیچ وقت منتظر بهار نمی موندن. منم نمیدونم گرما چجوریه. اما به برگ های زرد و قرمز و نارنجیت نگاه کن. من عاشق این رنگ هام. هیچ وقت نمیفهمم آفتاب بهاری یا تابستون چه شکلیه اما فکر میکنم باید یه حسی، شبیه حسِ نگاه به رنگ های تو باشه. شاید باید ناراحت باشم که همه، شادی و طراوت و مال بهار میدونن در حالی که من یادوار سرما ،خشکی و کرختگی ام. من، انگار خستگی رو تو تن آدم ها نگه میدارم. مثل یه نیروی فشرده شده و وقتی بهار میرسه قدرت کنترلش از دستم خارج میشه و این نیرو، یکباره از تن شون خارج میشه. اما اینطور نیست. من هیچ کنترلی رو احساس اونا ندارم. خودشون این چرخه افسردگی و طراوت و برای خودشون ساختن. میگن بهار یعنی امید اما اگه من نبودم، اگه تو نبودی، انقدر راحت به این امید می رسیدن؟
🍁 متوجهم چی میگی اما مردم اینطور فکر نمیکنن.
❄️ مهم نیست. حقیقت همینه و مهم نیست همه اینطوری فکر میکنن یا نه. مهم اینکه من، بخشی از چرخهٔ رسیدن به امیدم.
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
💓
روز ۲۵ام؛ به یک رنگ شخصیت بده.
(از اونجایی که چالش داستان نویسی نیست و بیشتر نوشتنه، خیلی راحت راجع بهش مینویسم.)
انتخابم رنگ خاکستری یا طوسیه. شاید من و یاد خودم میندازه. یه بار تو یه برنامه از یکی پرسیده بودن:« اگه رنگ بودین، چه رنگی میشدین؟» جواب هاشون خیلی مهم نیست فقط، بعدش همین سوال و از خودم پرسیدم و جواب بلا فاصله امد به ذهنم «خاکستری»؛ ترکیبی از سفید و مشکی. اما اصلا به اندازه اون دوتا محبوب نیست. سفید و مشکی، هردو با هر رنگی ترکیب خوبی میسازن. به هر رنگی میان. هردو از محبوب ترین رنگ هان. اگه این وضعیت رو مثل سکوی اهدای جوایزِ برندههای مسابقات ورزشی در نظر بگیریم، مشکی جایگاه اوله و سفید آخر. اولی خوشحاله، چون جایگاه اول و گرفته. آخری هم خوشحاله که حداقل جزو نفرات برتر شده و جایزه و برده. اما دومی خاکستریه. که نمیدونه چه حسی داره. اگه یکم دیگه، فقط یکم دیگه تلاش میکرد اول میشد یا اگه یکم کمتر، آخر. خوب بود ولی عالی نبود. خاکستری حس ناکافی بودنه. حسِ بچه وسط بودن و جدال بین اینکه به مادر و پدرم بگم؟ یا بزارم اول بزرگه کارش تموم شه؟ بگم؟ یا کوچیک تره داره اذیتش میکنه؟ مثل همیشه بگذرم؟... خاکستری همیشه وسطه. مثل اون آدمی که از همه چیز یکم کار بلده و تو هیچی حرفه ای نیست. آشپزی بلدم ولی اونقدرا غذا خوشطعم نیست. نقاشی بلدم ولی حرفهای نیستم که باهاش پول دربیارم. بعضی وقتا عکاسی میکنم ولی اونقدر خوب نیست که حتی به بقیه نشون بدم. خیاطی میکنم ولی خیاط نیستم. رانندگی بلدم اما بعضی مسیرها برام سخته. خاکستری رنگ سردرگمیه.