eitaa logo
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
62 دنبال‌کننده
972 عکس
341 ویدیو
10 فایل
به فدایِ رویِ گل‌نرگس عجل‌الله‌تعالی‌فرجه/⁦☆ 🇮🇷 𝘣𝘦𝘤𝘢𝘶𝘴𝘦 𝘐 𝘸𝘢𝘴 𝘣𝘰𝘳𝘯 𝘪𝘯𝘵𝘰 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥 ོ -𝘌𝘳𝘦𝘯 𝘠𝘢𝘦𝘨𝘦𝘳 دلتنگ امام‌رضا و آقای‌کشوردوست/محو جنگلای‌شمال/محمل اسکچ‌بوک‌های بیشمار/دلدادهٔ‌ نجف/منتظر ظهور؛
مشاهده در ایتا
دانلود
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
💓
روز ششم: تو مکانی که هیچ وقت نبودی، یه عکس از خودت پیدا میکنی. نفس نفس زنان پله ها را بالا میروم. «پنج تا دیگه.... سه تا دیگه....دو...یک و تمام‌.» روی پلهٔ آخر نشستم. وقت‌هایی که آسانسور شلوغ است و می‌دانی به این زودی ها نوبتت نمیشود، مجبوری از پله ها استفاده کنی. ولی سوال اصلی این‌جاست که چرا کتابخانهٔ دانشگاه باید طبقهٔ یکی مانده به آخر باشد؟ شاید دلیل اینکه اکثر دانشجو ها به اینجا سر نمیزنند همین باشه. حتی خود من. در این دوسال، این اولین باری‌ ست که می‌آیم اینجا. راه رو، خلوت و تاریک است. فقط لامپ انتهای سالن که می‌پیچد سمت چپ، روشن است. تقریباً پنجره ای ندارد اما درِ پله های خروج اضطراری باز است. در کتابخانه را آرام باز میکنم. خانم جوانی پشت میز نشسته و با لبخند خوش آمد میگوید. انتظار دارم ازم کارت کتابخونه، کارت دانشجویی یا هرچیز دیگری بخواهد ولی فقط سرش را کرد تو کامپیوترش و به کارش ادامه داد. رفتم سراغ قفسهٔ کتابها. قفسه های چوبی زرد رنگ یک جورایی مثل باغ های پیچ در پیچ ساخته شده بودند. جاهایی به بن بست میرسیدم و جاهایی به چند راهی. قفسهٔ ادبیات زبان انگلیسی را پیدا کردم. انگشت اشاره ام را لای قفسه ها می چرخاندم. از هر اسمی که خوشم می‌امد برش می‌داشتم و چند صفحه‌اش را می‌خواندم. سومین کتاب بود یا چهارمین؟! یادم نمی‌آید. وقتی داشتم صفحات را ورق میزدم حس کردم چیزی لای صفحات است. شاید کاغذی تا خورده بود. شایدم بوک مارکی از خواننده قبلی جامانده بود. ورق زدم. یک عکس بود. دقت که کردم دیدم خودم هستم. یک عکس از من، در حالی که داشتم لابه لای قفسه ها می‌گشتم. چشمانم را به هم مالیدم شاید اشتباه شده باشد.‌ شاید من نبودم. ولی چرا! این من بودم، و دقیقا همین قفسه و من، دست روی همین کتاب گذاشته بودم. کی این عکس را گرفته و کی گذاشتتش اینجا؟ من که تمام مدت اینجا بودم. جز من کس دیگری نبود... آن لحظه فهمیدم که بدر ورود، اصلا دقت نکردم که کس دیگری در کتابخانه هست یا نه میز و صندلی ها کاملا آن طرف سالن اند و از این‌جا دید ندارند. صدای ریزِ دویدن آمد. برگشتم پشت سرم، کسی نبود. فکر کردم خیالاتی شدم. مسیر مستقیم را پیش گرفتم، حالا رسیده بودم به سه راهی، وسطی را انتخاب کردم و رفتم جلو. خودِ این مسیر، از اواسط راه، به دو قسمت چپ و راست راه پیدا میکرد. صدا انگار از سمت راست می‌امد. می‌خواستم بدوم دنبالش اما یادم آمد تو چه وضعیتی هستم. غروب بود، کتابخانه خلوت، راهروی های پیچ در پیچ و یه عکس از من. حالا انگار مسیر خیلی تاریک بود. با خود گفتم:« میرم و اگه گم شدم خانم کتابدار و صدا میکنم.» دویدم توی راهروی راست. صدا ضربهٔ پاها به زمین آرام، اما سرعت قدم ها تند بود. از ردیف های بالا یک چیزی افتاد روی زمین. خیلی نزدیک بود. آنقدر نزدیک که احتمال داشت بیوفتد رو سرم. کتاب نبود...آلبوم عکسی وسط راه، روی زمین افتاده بود و تعدادی عکس روی زمین پخش شده بودند. عکس ها را دانه به دانه برداشتم. خودم بودم و این آلبوم عکسهای بچگی‌ام. سرم را آوردم بالا حالا یه جفت چشم از پشت کتاب ها نگاهم میکردند. یه بچه؟ دویدم سمتش. سریع می‌دوید و شاید حتی پرواز میکرد. برق بالا سرم جیریز صدا کرد و به یکباره خاموش شد. حالا نمی‌دانستم کدام طرفی بروم و آن کوچولوی شیطون را هم گم کرده بودم. اگر تا الان شوکه بودم از الان به بعد، عصبانی بودم. گوشی‌ ام را از جیبم در آوردم تا چراغ قوه اش را روشن کنم که برخورد تنی به تنم را حس کردم. جیغ کشیدم. صدایی گفت:« هییییسسس!» و نور چراغ را گرفت روی صورتش. کتابدار بود. با انگشت اشارهٔ روی دماغش گفت:« بچه ها دارن درس میخونن.» پس کسان دیگری هم در کتابخانه بودند. گفتم:«تو تاریکی؟» سرش را کج کرد و آروم ادامه داد:« اون طرف لامپ داره. کجا بودی؟ خیلی دنبالت گشتم. الان برق هارو درست میکنن.» پشت سرش راه افتادم. نگاه هایی و از این طرف و آن طرف حس می‌کردم. یه چیزی به سرعت از این ور پرواز کرد امد این ور. بالا،پایین، چپ، راست‌. «شما هم شنیدین؟» «چیو؟» «یه صدایی شبیه بال زدن» «وا! بال چی؟ پرنده؟ اینجا؟» برق وصل شد. حالا در سکوت به راه رفتن در مسیر ادامه دادیم‌. مسیر پیچ در پیچی که درش گم شده بودم حالا صاف صاف بود. مطمئن بودم همان مسیر است اما تا اینجا هیچ آلبومی آن وسط، روی زمین نبود. وقتی به قفسه ادبیات انگلیسی رسیدیم کتاب باز بود اما عکسم دیگر آنجا نبود. از سمت پنجره صدایی امد. سرم را چرخاندم، یکی برایم دست تکان میدهد و چشمک میزند. یک موجودی شبیه آدم کوچولو که از قضا بالم داشت و یک عکس دستش بود. عکس من.
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
💓
روز ۱۵ اُم انتخاب سه تا آهنگ برای پس‌زمینهٔ زندگیم بود. ولی به خاطر قوانین ایتا نمی‌تونم بزارمشون. میگذریم ازش.
هرچند که رسم است بگویند تبریک پسر را به پدرها میلادِ پدر بر تو مبارک ای آمدنت، رأسِ خبرها اللهم عجل لولیک الفرج؛🇮🇷🇵🇸🇱🇧
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
💓
روز ۱۲ ام؛ توصیف کن قدرت از نظر تو چه معنایی داره: بنظرم هرکی در هر جایگاهی میتونه دارای قدرت یا قدرتمند باشه. قدرت و در توان جسمی نمی‌بینم. البته این هم یه نوعشه اما، بهش محدود نمیشه. نگاهِ چپ مامان یه قدرته. سخنوری و اقناع بقیه، یه قدرته. متن های یک نویسنده، تبلیغ یک شبکه اجتماعی، یه فیلمبرداری خوب و تاثیرگذار، بچه‌ای که روحیات پدر و مادرش و کنترل می‌کنه، چراغ راهنمایی و رانندگی برای جلوگیری از تصادف، یه طراحی دکور خوب، یه عکس پرمفهوم، تولید یک دارو، ساخت یک اپلیکیشن خوبِ ملی، یه توییت از یه سیاستمدار، علم و تحصیلات کلا... حرفه‌ای بودن تو هر حرفه‌ای، قدرته. وقتی میتونی تاثیر گذار باشی یعنی قدرت داری. حتی بنظرم آدمایی که تو مسیر رسیدن هستن و هنوز کاملا به هدف شون نرسیدن هم قدرتمندن چون مقاومت میکنن‌‌. این سعی در رها نکردن به مراتب سخت‌تر از چیزای دیگه ست.
هدایت شده از Ekhrajiha | اخراجی‌ها 🚩
تعداد بزرگسالایی که رفتن انیمیشن سفینه نجات رو ببینن از تعداد بچه‌ها بیشتر شده.. ✓ حسین صادقی @Ekhrajiha
من دارم از استرس میمیرم و جدا حالم خوب نیست التماس دعا سر نماز هاتون:)✨
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
💓
روز ۲۰ اُم؛ چیزی که آرزو میکردی مردم راجع به تو بفهمن. تقریباً میشه گفت یه آرزوی محاله. چیزی که دوست دارم بدونن اینه که: چقدر لحن حرف زدن و طرز نگاه شون روم تاثیر داره. من ممکنه بهترین روز زندگیم رو داشته باشم و یکی یهو جواب مو سرد، یا با تمسخر بده. تبریک میگم، تمام روزم و خراب کردین. میتونه فقط یه روز عادی باشه که یکی با نگاهش بهم بگه:«تو واسه چی اینجایی؟»، «این کارو کردی که چی بشه؟»، «ناامیدم کردی.»، «عرضه اش رو نداری.»، «چقدر خنگه!» و.... همه اینا از نگاه آدما به وضوح مشخصه. یه وقتایی حال ندارن، رو مود خوبی نیستن، سرشون شلوغه و.... و خب کاملا حق دارن. یه وقتایی از قصده و یه وقتایی بی قصد. به هرحال اتفاق می‌افته و بی‌شک خودمم انجامش داده باشم ولی یادم نمیاد. منتها این انقدر روی روحیه ام تاثیر داره و ممکنه عذابم بده که جرئت نمیکنم خیلی به چهره آدما نگاه کنم. ترجیح میدم نگاه شون نکنم و چیزی حس نکنم تا ببینم و حالم بد شه. این حرف‌های "اهمیت نده" و "ولشون کن" و... راه حل خوبی نیستن؛ یه دلیلی بر وجود احساسات هست و اون احساسات میتونن آسیب ببینن. یا شاید من زیادی حساسم.
ببخشید یعنی چی که فردا مهره؟
14050631_پیام_رهبر_معظم_انقلاب_به‌مناسبت_بازگشایی_مدارس_و_دانشگاه‌ها‌.pdf
حجم: 329.9K
📖 متن کامل پیام رهبر معظّم انقلاب به‌مناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاه‌ها 🔗 rahbar.ir/s/2057 💻 Rahbar.ir  | 📲 @Rahbar_ir
اول ماه و خیلی دوست دارم خیلی راحت میتونی برنامه بریزی و lock in کنی.