🔴 اثرات عجیب صلوات
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
صلوات سبب رفع عذاب قبر است .
چنانکه زنی دختری داشت، آن دختر وفات نمود و مادرش در خواب دید که به عذاب الیم و عقاب عظیم گرفتار است و با اندوه بسیار از خواب بیدار شد و زاری آغاز نموده چند روز بر حال فرزند خود اشک می بارید و می نالید تا آنکه بار دیگر آن دختر را در خواب دید خوشحال و شادمان و در روضه فردوس خرامان اشک می ریخت و به او گفت ای دختر آن چه بود که من می دیدم و این چه صورت است که مشاهده می کنم؟
جواب داد: ای مادر! به جهت گناهان خود در عذاب بودم چنانچه دیدی و در این روزها عزیزی به کنار مقبره ما گذشت و چند نوبت صلوات فرستاد و ثواب آن ها را به اهل گورستان بخشید و حق تعالی به برکت آن صلوات عذاب را از اهل گورستان برداشت .
در دعوات راوندی از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت است که :
بسیار بر من صلوات بفرستید. زیرا که صلوات فرستادن بر من نور است در قبور و نور است در صراط و نور است در بهشت.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از حوالی عشق
Javad Ara ~ Musics-Fa.ComJavad Ara - Baham Bad Ta Kard (320).mp3
زمان:
حجم:
9.1M
بهش گفتم که موهای بلندتو میخوام
@HVALI_ESHGH
داستان عاشقانه
📗معنای واقعی عشق
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند…..
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند.
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼تا هستیم قدر هم دیگه رو بدونیم!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لایق تو کسی نیست جز آنکسی که:
تو را انتخاب کند نه امتحان...
تو را نگاه کند نه اینکه ببیند...
تو را حس کند نه اینکه لمست کند...
تو را بسازد نه اینکه بسوزاند...
تو را بیاراید نه اینکه بیازارد...
تو را بخنداند نه اینکه برنجاند...
تو را دوست بدارد و بدارد و بدارد....
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
حکایتی بسیار زیبا و خواندنی از بهلول
آوردهاند که روزی از بهلول پرسیدند :
راز طول عمر در چیست ؟
گفت : در زبان آدمی
گفتند:چگونه است آن راز؟
گفت: آناست که هر اندازه زبان آدمی کوتاه
باشد، عمرش دراز میشود و هر چه زبان دراز
شود، از طول عمر آدمی کاسته می شود...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼🤍
ایمان الان تو، برای ایمان پدر و مادرت هستش برو خودت ایمان بیار...
🌱الهی_قمشه_ای
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
داستان عاشقانه
📗کنارکشیدن
نوجوان که بودم عاشق یک دختری بودم که سالها از من بزرگتر بود. من در خیالم روز به روز به او نزدیکتر میشدم و او … در خیال او اصلاً من جایی نداشتم.
من تلاشهای فراوانی میکردم حتی شعر هم میگفتم شعرهایم یکی از یکی افتضاحتر بود و اصلاً واژه «چیز شعر» را از روی شعرهای من برداشتند.
یک روز دختر بهم پیغام داد که از یکی خوشش آمده؛ گفت تپل است، خوشتیپ است، بامزه است، یک وقتهایی شعر میگوید و …
نمیدانم چرا من یک لحظه به خودم گرفتم. با ذوقِ فراوان پرسیدم:«من میشناسمش؟»
گفت:«بله… میشناسیش!» گفتم شاید منظورش این است که آدم خودش را میشناسد و…
گفتم:«من؟» خندید و گفت:«دیوونه»
بعد فهمیدم عاشقِ یکی از نزدیکانم شده و ازم خواست کمکش کنم. آنجا بود که من برای اولینبار در زندگیام کنار کشیدم…
کنار کشیدن حسِ بدیست…
وقتی شنیدید یک نفر گفت:«کنار کشیدم»… هیچچیز نگویید فقط یا دستش را بگیرید یا بغلش کنید… هیچ چیز دیگری نگویید…
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مایک عذرخواهی
به خودمان بدهکاریم ...!
برای تمام وقتهایی
که میدانستیم قدرمان را نمیدانند،
اما باز محبت کردیم ...!
میدانستیم حرفمان را نمیفهمند
اما باز گفتیم ...!
ما به خودمان یک عذرخواهی بدهکاریم
برای تمام وقت هایی که سکوت کردیم
مبادا آدمِ رو برو دلش چون ما بشکند!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗#داستان
در یک دهکده کوچک، پیرمردی به نام حسن زندگی میکرد. او به عنوان باغبانی ماهر شناخته میشد و هر روز صبح زود به باغش میرفت تا گلها و درختان را آبیاری کند. 🌼 هر کس که به باغ او میآمد، محو زیبایی و آرامش آن میشد. اما حسن هیچگاه از باغش رضایت کامل نداشت و همیشه در جستجوی گیاهانی بهتر بود تا باغش را زیباتر کند.
روزی، او تصمیم گرفت به جنگلی دور برود و حتماً گیاهان مخصوص و نادر را پیدا کند. در راه، با جوانی به نام سهراب روبرو شد که در کنار یک درخت بزرگ نشسته بود. سهراب لبخند زد و گفت: "چرا اینجا ایستادهای و به جنگل نگاه میکنی؟"
حسن پاسخ داد: "میخواهم گیاهان کمیاب پیدا کنم و باغم را زیباتر کنم."
سهراب با آرامش گفت: "اما باغ تو هم اکنون زیباست. چرا قدردانی از آن را فراموش کردهای؟"
حسن به فکر فرو رفت. او سالها وقت و انرژی صرف کرده بود تا باغش را به بهترین شکل ممکن بسازد، اما همیشه در جستجوی چیزهایی بود که در دسترسش نبود. او تصمیم گرفت به دامان باغش برگردد و از آنچه که دارد لذت ببرد.
وقتی به باغ برگشت، با دقت به گلها و درختانش نگاه کرد. او فهمید که هر کدام از آنها زیبایی و خاصیتهای خود را دارند و نیازمند محبت و توجه بیشتری هستند. از آن روز به بعد، او هر روز وقت بیشتری را به باغش میگذرانید و از آنچه دارد شکرگزار بود.
تلنگر داستان حسن این است که گاهی اوقات در جستجوی بهتریم در زندگی، فراموش میکنیم که زیباییها و نعمتهای موجود در اطرافمان چقدر ارزشمندند. بیایید قدردان داشتههایمان باشیم و از آنها لذت ببریم.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751