📗#داستان
در یک دهکده کوچک، پیرمردی به نام حسن زندگی میکرد. او به عنوان باغبانی ماهر شناخته میشد و هر روز صبح زود به باغش میرفت تا گلها و درختان را آبیاری کند. 🌼 هر کس که به باغ او میآمد، محو زیبایی و آرامش آن میشد. اما حسن هیچگاه از باغش رضایت کامل نداشت و همیشه در جستجوی گیاهانی بهتر بود تا باغش را زیباتر کند.
روزی، او تصمیم گرفت به جنگلی دور برود و حتماً گیاهان مخصوص و نادر را پیدا کند. در راه، با جوانی به نام سهراب روبرو شد که در کنار یک درخت بزرگ نشسته بود. سهراب لبخند زد و گفت: "چرا اینجا ایستادهای و به جنگل نگاه میکنی؟"
حسن پاسخ داد: "میخواهم گیاهان کمیاب پیدا کنم و باغم را زیباتر کنم."
سهراب با آرامش گفت: "اما باغ تو هم اکنون زیباست. چرا قدردانی از آن را فراموش کردهای؟"
حسن به فکر فرو رفت. او سالها وقت و انرژی صرف کرده بود تا باغش را به بهترین شکل ممکن بسازد، اما همیشه در جستجوی چیزهایی بود که در دسترسش نبود. او تصمیم گرفت به دامان باغش برگردد و از آنچه که دارد لذت ببرد.
وقتی به باغ برگشت، با دقت به گلها و درختانش نگاه کرد. او فهمید که هر کدام از آنها زیبایی و خاصیتهای خود را دارند و نیازمند محبت و توجه بیشتری هستند. از آن روز به بعد، او هر روز وقت بیشتری را به باغش میگذرانید و از آنچه دارد شکرگزار بود.
تلنگر داستان حسن این است که گاهی اوقات در جستجوی بهتریم در زندگی، فراموش میکنیم که زیباییها و نعمتهای موجود در اطرافمان چقدر ارزشمندند. بیایید قدردان داشتههایمان باشیم و از آنها لذت ببریم.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چطور میتونیم بفهمیم یک نفر درون زیبایی داره🌼🤍
پیشنهاد دانلود
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
از اینکه زنی دیوانه وار با تو بحث میکند خوشحال باش، دنیای زن ها متفاوت و مرموز است؛ زن اگر سکوت کرد بدان سکوتش پایان توست.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اخلاق و رفتار
🌱استاد رائفی پور
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
اگـر چیزی را
با گوشهایت نشنیدی
و با چشمهایت ندیدی،
آن را با ذهنی
کوچک ابداع نکن
و با دهانی
بزرگ به اشتراک نگذار ..
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗هرگز به خدایت نگو چرا؟
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ:ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ..
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .
ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ :” ﺣﺘﻤﺎ .”
ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ….
مرگ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ ..
ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻟﯿﺴﺖ ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ . ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ .
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ،ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﯽ ،ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ …
ﮐﻼﻍ ﻭﻃﻮﻃﯽ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺯﺷﺖ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ . ﻃﻮﻃﯽ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩ ﻭﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﮐﻼﻍ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﺿﺎﯼ ﺧﺪﺍ، ﺍﻣﺮﻭﺯ طﻮﻃﯽ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﺍﺳﺖ ﻭﮐﻼﻍ ﺁﺯﺍﺩ …
ﭘﺸﺖ ﻫﺮ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﻮﯼ!
ﭘﺲ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﻧﮕﻮ ﭼﺮﺍﺍﺍﺍﺍ
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
داستان عاشقانه
📗بیست سالگی
وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازهای دارد و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشقهای اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریبا همه دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود. حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، میدونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!
آخه «هه» هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.
اما خب من فکر میکردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقتها وسط کلاس حس میکردم داره من رو یواشکی دید میزنه، ولی تا بر میگشتم داشت تخته رو نگاه میکرد و با دوستش ریز ریز میخندید، توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم «باغ آلبالو» اثر چخوف رو انتخاب میکردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سو استفاده نمیکردم و این کار رو برخلاف اخلاقمداری یه هنرمند میدونستم، ولی میتونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با اینکه حدس میزدم شاید کنف شم و به گفتن یک «هه» قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ…واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟
گفتم: نه! نقش آنیا،دختر مادام رانوسکی
گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا
خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبحها به شوق دیدنش از خواب بیدار میشدم، عطر میزدم، کلی به خودم میرسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعتها بهش خیره میموندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگوهای دلپذیری بین ما شکل میگرفت.
کاش آن روزها تموم نمیشد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمیشم، فقط میتونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم…
تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیکترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمانهای ویژه رو دعوت میکردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
این روزها کسی به خودش زحمت
نمی دهد یک نفر را کشف کند !
زیبایی هایش را بیرون بکشد ...
تلخی هایش را صبر کند ...
آدمهای امروز ، دوست های کنسروی
می خواهند !
یک کنسرو که درش را باز کنند و یک نفر شیرین و مهربان
از تویش بپرد بیرون !
و هی لبخند بزند و بگوید
حق با توست!!!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مایک عذرخواهی
به خودمان بدهکاریم ...!
برای تمام وقتهایی
که میدانستیم قدرمان را نمیدانند،
اما باز محبت کردیم ...!
میدانستیم حرفمان را نمیفهمند
اما باز گفتیم ...!
ما به خودمان یک عذرخواهی بدهکاریم
برای تمام وقت هایی که سکوت کردیم
مبادا آدمِ رو برو دلش چون ما بشکند!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید فردایی نباشد
به مادرت بگو :
که او برایت دوست داشتنی ترین
آدم دنیاست
به پدرت بگو : که به او افتخار میکنی
به برادر مسافرت بگو : که دلت برایش تنگ شده
به خواهرت بگو :
مردی که با تو باشد، خواهد دانست
با زیباترین دختر دنیا ازدواج کرده است
به دوستت بگو :
از تو به خاطر صبرت با من سپاسگزارم
به فرزندانت بگو :
که بسیار دوستشان داری، امروز در کنارشان باش
به محبوبت بگو :
لبخندت، زندگی من است
به او بگو : که تو بهانه آرامش و آسایشی.
شاید فردایی نباشد
پس عذرخواهی کن
عذرخواهی کن از تمام کسانی
که به آنها بدی کردی
و ببخش همه کسانی که تو را آزردند
بخند...
تا همه آفریدگان ببینند
انسان ارزش زندگی را می داند... 😊
شاید فردایی نباشد
پس بکوش تا امروز را از دست ندهی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751