شکست ها و نگرانی هایت را رها کن،
خاطراتت را، نمیگویم دور بریز،اما قاب نکن به دیوار دلت...
در جاده ی زندگی، نگاهت که به عقب باشد، زمین میخوری...
زخم بر میداری... و درد میکشی... نه از بی مهری کسی دلگیر شو ...
نه به محبت کسی بیش از حد دلگرم...
به خاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش، تو چه میدانی؟
شاید ... روزی ... ساعتی ... آرزوی نداشتنش را میکردی...
تنها اعتماد کن و خود را به او بسپار ...هیچ کس آنقدر قوی نیست که ساعت ها بر عکس نفس بکشد ...
در آینده لبخند بزن... این همان جایی است که باید باشی!
هیج کس تو نخواهد شد
️" آرامش سهم توست"
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱*بیزارم از قواعد آدم بزرگ هااصلا دو روز دلخوشی کودکانه چند؟!*
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از داستان های جذاب
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱بعضی باورها رو باید نفس کشید
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از داستان های جذاب
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
❌گنهکار از سایه ی خودش هم می ترسه☝️
🌱دکتر_سعید_عزیزی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❣❣❣
🌼🍃چرا باید ازدواج بکنیم
🌼🍃شیخ محمد صالح پردل
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🌱🌼🍃🌼🍃🌼🌱
📒داستانک
مردى در برابر "لقمان" ايستاد و به وى گفت:
تو لقمانى، تو برده بنى نحاسى؟
"لقمان جواب داد: آرى."
او گفت:
پس تو همان "چوپان سياهى؟!"
لقمان گفت:
سياهى ام كه واضح است، چه چيزى
"باعث شگفتى" تو درباره من شده است؟
آن مرد گفت:
"ازدحام مردم" در خانه تو و جمع شدنشان بر در خانه تو و "قبول كردن" "گفته هاى تو..."
لقمان گفت:
""اگر كارهايى كه به تو مى گويم، انجام بدهى، تو هم همين گونه مى شوى.!""
گفت: چه كارى؟!
لقمان گفت:
* فرو بستن چشمم، نگهدارى زبانم، پاكى خوراكم، پاکدامنى ام، وفا كردنم به وعده و پايبندى ام به پيمان، مهمان نوازى ام، پاسداشت همسايه ام و رها كردن كارهاى نامربوط. *
◇اين؛ آن چيزى است كه مرا چنين كرد كه تو مى بينى...◇
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
📗داستان شهریار و همسرش (خیانت همسر شاه)
ماجرا از جایی آغاز می شود که شهریار مورد خیانت همسرش قرار میگیرد. از این اتفاق خشمگین می شود. پس از کشتن همسرش دست به انتقامی بزرگ از زنان میزند. هر شب یکی از دختران شهر را به عقد خود در می آورد و صبح به قتل میرساند تا فرصت خیانت نداشته باشند.
شاه وزیری داشته که وظیفه اش پیدا کردن دختر برای شهریار بوده است. بعد از گذشت مدتی که دیگر دختران کمی برای شاه باقی مانده بودند، نوبت به دختران وزیر، یعنی شهرزاد و دنیازاد می رسد. شهرزاد به پیشنهاد خودش به عقد شهریار در می آید.
شبی که شهرزاد پیش شهریار است به او می گوید که خواهر کوچکش عادت دارد هر شب با قصه های او بخوابد و از شهریار درخواست می کند در شب آخر عمرش دنیازاد به قصر بیاید تا برای آخرین بار برایش قصه شب بگوید. شهریار قبول می کند. شهرزاد در حضور شهریار قصه گویی می کند و سپیده دم، در اوج داستان، قصه گویی را به پایان می رساند. شهریار که مسحور و قصه گویی شهرزاد شده کشتن او را به بعد موکول می کند تا فردا شب بتواند ادامه قصه را بشنود.
شهرزاد با ذکاوت و هنر قصه گویی اش هر شب قصه ها را در اوج تمام می کند و پایان هر قصه را به ابتدای قصه دیگر گره می زند تا بتواند با ادامه دادن قصه گویی ها، خودش، خواهرش و دیگر زنان باقی مانده سرزمینش را نجات دهد. منبع قصه های شهرزاد تخیل و قصه هایی بوده که پدرش از سفرها برایش تعریف می کرده.پس از هزار و یک شب شهریار تحت تاثیر داستان های هدفمند شهریار از کینه دست برداشته و فکر انتقام را از سر به درمیکند.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱بعضی باورها رو باید نفس کشید
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستان آموزنده
▫️با یکی از دوستانم سوار تاکسی شدیم.هنگام پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت:
ممنون آقا،واقعا که رانندگی شما عالی است.
راننده با تعجب گفت:جدی میگویید یا اینکه داری مرا دست می اندازی؟!
دوستم گفت:نه جدی گفتم . خونسردی شما در رانندگی در چنین خیابان های شلوعی قابل تحسین است.
شما بسیار خوب رانندگی نموده و قوانین را رعایت میکنید.
راننده لبخند رضایت بخشی زد و دور شد.
از دوستم پرسیدم : موضوع چی بود؟!
گفت سعی دارم " عشق " را به مردم شهر هدیه کنم!
با صحبت های من آن راننده تاکسی روز خوشی را پیش رو خواهد داشت .
رفتار او با مسافرانش خوب تر از قبل خواهد بود،مسافران نیز از رفتار خوب راننده انرژی میگیرند و رفتارشان با زیر دستان،فروشندگان ، همکاران و اعضای خانواده خوب خواهد بود.
به همین ترتیب خوش نیتی و خوش خلقی میان حداقل هزارنفر پخش خواهد شد.
من هر روز با افراد زیادی روبرو میشم.
اگر بتوانم فقط 3 نفر را خوشحال کنم،بر رفتار 3 هزار نفر تاثیر گذاشته ام .
گفتن آن جملات به راننده تاکسی هیچ زحمتی نداشت . اگر با راننده دیگری برخورد کنم او را نیز خوشحال خواهم کرد .
در ادامه مسیر ، از ساختمان نیمه تمامی گذشتیم که در جلو ساختمان ،5 کارگر مشغول خوردن صبحانه بودند .
دوستم ایستاد و گفت: شما کار فوق العاده ای انجام داده اید،شغل سخت و خطرناکی دارید . این ساختمان کی تمام میشود؟!
یکی از کارگران با اکراه گفت :دوماه دیگر .
دوستم گفت : واقعا ساختمان زیبایی است . باید به کارتان افتخار کنید.
از کارگران فاصله گرفتیم دوستم گفت : وقتی کارگران حرف های مرا هضم کنند ، احساس خوبی به انها دست خواهد داد و از خوشحالی انها بخشی از شهر به نحوی بهره مند میشود . هرگز این کار را دست کم نمیگیرم و مایوس نمیشوم .
خوشحال کردن مردم یک شهر کار ساده ای نیست اما اگر بتوانم چند نفر را خوشحال کنم کار بزرگی انجام داده ام. روح روح زندگي ما همين عشق است.هر وجودي روحي دارد و روح زيست اصلي ما عشقي است كه مي آفرينيم و نثار هستي مي كنيم.
حال آنكه برخي از ما با يك ادبيات ناپسند در پي فرصتيم كه همديگر را تحقیر كنيم؛
واااي چقدرر چاق شدي!
موهاي سفيدتم كه كم كم در اومد
اينهمه كار ميكني براي اينقدرر در آمد؟!
تو واقعاً فكر ميكني در اين امتحان قبول ميشي؟!
و....
اين جملات و امثال آنها كاملاً مخرب نيروي عشق هستند و عشق را از رابطه ها گريزان مي كنند.اگر بتوانيم زيبايي را در نگاه خودمان جاي دهيم اصولاً عشق است كه از وجود ما ساطع ميشود.
بياييم جريان عشق را در زندگي خود جاري كنيم.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
اگرگناهانمان رنگ داشت
مجبور بودیم هر روز
خودمان را بشوییم
و اگر دروغ شکلمان را عوض میکرد
هیچ وقت یکدیگر را
به یاد نمیآوردیم...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751