eitaa logo
داستان های جذاب
69.6هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.5هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱در زندگی همیشه حواستان به دو شخصیت گرانبها باشد یکی که برای پیروزی تو همه زندگیشو باخت 🌼پدر ♡ اون یکی که پیروزی زندگیتو مدیون دعاهاشی 🌼مادر ♡ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📗داستان قاضی القضات شدن شیخ بهایی ▪️روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم می ‏خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی، بلکه حق مردم رعایت شود. شیخ بهایى گفت : قربان من یک هفته مهلت می ‏خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى که پیش خواهد آمد، چنانچه باز هم اراده ی ملوکانه بر این نظر باقى بود دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم. شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به مصلای ( محل نماز خواندن) خارج از شهر رفت. افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو گرفت و عصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد. ▫️در این حال رهگذرى که از آنجا می ‏گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد و سلام کرد. شیخ قبل از نماز خواندن جواب سلام را داد و گفت : اى بنده ی خدا ؛ من می ‏دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا مى بلعد! تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت. و لیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو. مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته، ▪️فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به کوچه ‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته، فردا صبح زود هم من مخفیانه می روم پیش شاه و قصدى دارم که بعداً معلوم می شود. شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از نزدیکان شاه بود، هنگام بیدار شدن شاه اجازه حضور خواست. و چون به خدمت پادشاه رسید عرض کرد: اعلیحضرت، می خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را فقط به سبب دیدن یک موضوع، به شاه نشان دهم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست می دهند و مطلب را به خودشان اشتباه می فهمانند. ▫️شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست؟ شیخ بهایى گفت: من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از افراد خانواده ام، کسى مرا ندیده. فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم، ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم. این قدر این حرف تکرار شده که هر کس می گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت! حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند! ▪️به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالارها و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیره جمع شدند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند. تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند. بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد و واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور شاه رسیدند ، هر کدام به ترتیب گفتند: به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید! ▫️دیگرى گفت : خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد. سومى گفت : به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس می کرد و به درگاه خدا گریه و زاری می نمود. چهارمى ‏گفت : خدا را شاهد می گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه ‏اش وارد می آمد از کاسه سر بیرون زده بود. به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش می کرد. عاقبت شاه آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت: بروید و مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم می شود شیخ بهایى گناهکار بوده است! ▪️وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت: قبله ی عالم. عقل و شعور مردم را دیدید؟ شاه گفت: آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟ شیخ عرض کرد : قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم. شاه گفت: بله ولى این موضوع چه ارتباطی به آن دارد؟ شیخ گفت : من چگونه می توانم قاضى القضات شوم با اینکه می دانم مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت حق گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر می فرمایید ناچار به اطاعتم! شاه عباس گفت : ▫️چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه کرده و می کنم لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیباترین تصویر امروز رو ببینید 🥰😍👌 خوشحالی سه خواهر معلول برای خانه ای که مردمان آذربایجان براشون درست کردن. عشق به وطن و هموطن،عشقی بی‌صداست که در سکوت دل می‌تپد و هیچ‌گاه نمی‌میرد. 🇮🇷💫 @ba_khoodabaash1
140.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیرمردی میگفت: پیر شی ولی نوبتی نشی! گفتم: یعنی چی؟ گفت: یعنی وقتی دیگه قادر به انجام کارهات نیستی، بچه هات برا نگهداری ازت نوبت تعیین نکنند و باهم دعوا کنند.. پیر نوبتی نشین الهی @ba_khoodabaash1
💚 یادخدا 🌱 خیلی وقتا هستش که تو اصلا اراده نداری نماز شب بخونی ▫️خیال هم نداشتی پاشی؛ بخونی !! ▪️خیال نداشتی جمعه بری نماز جمعه . ▫️خیال نداشتی شب بری احیا. ▪️ اصلا تو بنات نبوده  بری مشهد ، ▫️گمان نمی کردی که مثلا سه ماه بعد عازم بشی کربلا یا مشرف بشی مکه . 💢بعد یه دفعه می بینی جور شد. جور شد یعنی چی ⁉️ 🌱میگی آقا اتفاقی جور شد ها. تصادفی جور شد . ✔️✔️اتفاق و تصادف نیستش که 👌 🌱یه جریانات ریاضی دقیقی اتفاق میفته!! 👈 تو این جریانات ریاضی ، یه کارای قشنگی از تو سر میزنه... ✔️ اونم یه توفیق میده خدا. 🤍خدا میگه این بنده ی من این کارای قشنگ و کرده ، 👈حالا جایزه ش این هست که منم یاد  دلش بکنم . 🌱حال دعا ، اشک و سوز و امثال اینا توفیقاتیست که باید از اونور بیاد!!!!👌🏻 💯منتها زمینه ش رو ما باید فراهم کنیم!!!! 🌱ببینید یه مراقبه میخواد که آدم چیزای ناب رو بهش بدن ... 🤍 گاهی موقع ها آدم وقتی یه آبروی کسی رو میبره، ❤️دل کسی رو میشکنه زخم زبون به کسی میزنه حال کسی رو میگیره حق کسی رو ضایع میکنه 👈👈 اینا رو بهش نمیدن دیگه . 💯از هر دست دادی ؛ از همون دست می گیری . ✔️اگه زحمتی کشیدی؛  کاری کردی!!! خدا برات جبران می‌کنه👌👌 💯فقط یه صدا وجود داره، اونم صدای خداست. 👈👈منی در کار نیست ؛ همه اوست !!!!!!! 💢 حالا ما باید چیکار کنیم ⁉️ 👈👈تو از خدا توفیق رو بخواه. بگو خدایا ! یادم کن.👌 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرق انسان با شیطان همینجا معلوم میشه .. انسان بار مسئولیت و به دوش میکشه و اشتباهش و میپذیره و طلب بخشش میکنه و شیطان تقصیر و به گردن دیگری میندازه و به جای جبران تا انتهای نابودی پیش میره. 🌱استاد الهی_قمشه‌ای ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
اگر ندانیم که می‌میریم طعم زنده بودن را نمی‌توانیم بچشیم و بدون دریافت شگفتیِ شگرف زندگی تصور مرگ نیز ناممکن است! روزی که پزشک به مادربزرگش خبر داد که بیماری اش لاعلاج است چیزی بدین مضمون بر زبان آورد‌‌... تا این لحظه نفهمیده بودم، زندگی چه زیباست! تاثر آور نیست که آدم باید بیمار شود تا بفهمد زنده بودن چه نعمتی است...؟! 📗دنیای_سوفی 🌱یوستین_گردر ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗لحظه_مرگ شخصى نزد امام صادق رفت و گفت من از لحظه_مرگ بسيار ميترسم چــه کنــم؟ امام صادق(ع) فرمودند⇩ زيـارت_عاشـورا را زيـاد بخوان.. آن مرد گفت: چگونه با خواندن زيارت عاشورا از خوف آن لحظه در امان باشم؟ امام صادق فرمود: مگر در پايان زیارت عاشورا نمى خوانيد؟ 🤲•{ اَللّهُمَّ‌ارْزُقْنی‌شَفاعَهَ‌الْحُسَیْنِ‌یَوْمَ‌الْوُرُودِ }• یعنی خدايا شفـاعت_حسين علیـه‌السلام را هنگام ورود به قبر روزى من کن... ‎‌‌┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می بخشی و نمی بخشم می خوانی و نمی خوانم! معبودا ... آنگونه برایم رقم بزن که در شأن خدایی توست نه در حد بندگی من ... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 دزدهای قدیم هم باوجدان بودند! از بس که پایین شدم، دست به جیبم کردم و ناگهان حیران شدم. جیبم را زده بودند! اما در جیبم چی بود؟ تنها ۹ روپیه و یک نامه که برای مادرم نوشته بودم: "مادر! وظیفه‌ام را از دست داده‌ام و حالا نمی‌توانم برایت پول بفرستم." سه روز می‌شد که آن کارت‌پستال در جیبم بود، اما دلم نمی‌شد که آن را پُست کنم. حالا ۹ روپیه‌ام رفته بود. شاید ۹ روپیه پول زیادی نبود، اما برای کسی که بیکار شده باشد، کمتر از ۹۰۰ هم نیست... چند روز گذشت. نامه‌ای از مادرم رسید. پیش از خواندنش دلم لرزید. حتماً نوشته بود که پول روان کنم. اما وقتی نامه را خواندم، حیران ماندم! مادرم نوشته بود: "پسرم! ۵۰ روپیه‌ای که فرستادی، به دستم رسید. تو چقدر بچهٔ خوبی هستی، هیچ‌گاهی در فرستادن پول کوتاهی نمی‌کنی!" چندین روز در این اندیشه بودم که این پول را کی برای مادرم روان کرده است...؟ چند روز بعد، نامه‌ای دیگر به دستم رسید: "برادر، ۹ روپیهٔ تو را با ۴۱ روپیهٔ خودم یکجا کردم و برای مادرت حواله فرستادم. تشویش نداشته باش، مادر که برای همه یکی است، مگر می‌شود گرسنه بماند؟" 🌱- جیب‌بُر تو ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751