eitaa logo
داستان های جذاب
70.2هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.5هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبحتون بخیر 🌹
📗حکایت_مرد_صحرا_نشین سگی پای مرد صحرانشینی را گزید. مرد صحرا نشین، در حالی که خون از پایش می چکید، به سختی و کشان کشان خود را به خانه رسانید. شب هنگام مرد بیچاره از درد خوابش نمی برد و آه و ناله می کرد. او دختر خردسالی داشت که از اوضاع پدرش بسیار ناراحت بود و درحالی که اشک می ریخت به پدرش گفت: پدرجان تو هم که دندان داشتی، پس چرا آن سگ را گاز نگرفتی؟ پدر رو به دختر کرد و گفت: دلبندم!!! حرف تو صحیح است اما شایسته انسانیت نیست که دهان و دندانش را به گزیدن سگ آلوده کند. اگر من هم او را گاز می گرفتم که با آن سگ تفاوتی نداشتم. به جای در افتادن با افراد سگ صفت، بهتر است از آن ها دوری کنیم تا از گزند آنان در امان باشیم... ‎‌┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ زنده‌تر از امام‌حسین سراغ دارید ؟ 🌱دکتر الهی قمشه‌ای ‌ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
𖡹➰◈▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌸▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌸▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌸▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌸𖡹➰◈ 📖 هر از چندگاهی، دختری به پدرش اعتراض می‌کرد که زندگی سختی دارد و نمی‌داند چه راهی رفته که باعث این مشکلات شده است. این دختر همیشه در زندگی در حال جنگ بود. به نظر می‌رسید هر مشکلی که حل می‌شود، یک مشکل دیگر به دنبالش می‌آید. پدرش که سرآشپز بود او را به آشپزخانه برد. او سه کتری را پر از آب کرد و هر کدام را روی دمای بالا قرار داد. زمانی که آب هر سه دیگ به جوش رسید، او سیب زمینی ها را در یک کتری ، تخم مرغ‌ها را در کتری دیگر و دانه های قهوه را در کتری سوم گذاشت. سپس ایستاد تا آن ها نیز آب پز شوند؛ بدون این که به دخترش چیزی بگوید. دختر غر می‌زد و بی صبرانه منتظر بود تا ببیند پدرش چه می‌کند. پس از بیست دقیقه، او گازها را خاموش کرد. پدر سیب زمینی ها را از قابلمه خارج کرد و داخل یک ظرف گذاشت. تخم مرغ ها را نیز خارج کرد و داخل یک ظرف گذاشت. او قهوه ها را نیز با ملاقه خارج کرد و آن را داخل یک فنجان ریخت سپس به سمت دخترش برگشت و از او پرسید: دخترم چی می‌بینی؟ دختر گفت: سیب زمینی، تخم مرغ و قهوه پدر گفت: بیشتر دقت کن و به سیب زمینی ها دست بزن. دختر این کار را کرد و فهمید که آن ها نرم شده اند سپس از دخترش خواست تا تخم مرغ ها را بشکند. زمانی که تخم مرغ ها را برداشت فهمید که تخم مرغ ها سفت شده اند. در نهایت، پدر از دخترش خواست که قهوه را بچشد. عطر خوش قهوه لبخند را به روی لب های دختر آورد. سپس از پدرش پرسید: پدر این کارها یعنی چه؟ پدرش گفت: سیب زمینی، تخم مرغ و قهوه، هر سه با یک ماده یعنی آب جوش مواجه شدند اما واکنش آن ها متفاوت بود. سیب زمینی سفت و سخت بود اما در آب جوش نرم و ضعیف شد. تخم مرغ شکننده بود و یک لایه نازک داشت که از مایع داخل محافظت می‌کرد، اما زمانی که با آب جوش مواجه شد، مایع داخل سفت گردید. با این حال، دانه قهوه خاص بود. وقتی با آب جوش مواجه شد، آب را تغییر داد و یک ماده جدید ایجاد کرد. تو کدام یک از این سه ماده ای؟! @ba_khoodabaash1  
🌱میدونيد ضرب المثل«سرش بره قولش نمیره» از کجا اومده؟؟؟ . . 🖤روی دستش " پسرش " رفت ولی " قولش نَه " 🖤نیزه ها تا " جگرش "رفت ولی " قولش نَه " 🖤این چه خورشید غریبی است که با حال نزار 🖤پای " نعش قمرش " رفت ولی " قولش نَه " 🖤شیر مردی که در آن واقعه " هفتاد و دو " بار 🖤دست غم بر " کمرش " رفت ولی " قولش نَه " 🖤هر کجا مینگری " نام حسین است و حسین " 🖤ای دمش گرم " سرش " رفت ولی " قولش نَه " 🖤 السَّلامُ عَلَيْك یا اَباعَبْدِاللهِ الحُسَی🖤 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
آدم هایی که روح بزرگی دارند، عقده های کمتری دارند، شعور بیشتری دارند و قلب مهربانتری... برای همین نباید از آنها ترسید... آدم های کوچک و حقیر با عقده های بزرگ ترسناکترند... چون از صدمه زدن به دیگران هراسی ندارند!! چقدر اين جمله دلنشينه: افکار هر انسان میانگین افکار پنج نفری است که بیشتر وقت خود را با آنها میگذراند. خود را در محاصره افراد موفق قرار دهید.. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
 این حکایت رو برای جوانانتون بفرستید. جوانی ثروتمند و مغرور، نزد پیر فرزانه‌ای رفت و گفت: «به من راهی نشان بده تا انسان بهتری باشم. دلم می‌خواهد با ارزش باشم، نه فقط پولدار.» پیر لبخندی زد و او را به سفری کوتاه برد. در دل دشت، کنار چشمه‌ای ایستادند. پیر گفت: «در این چشمه بنگر، چه می‌بینی؟» جوان خم شد، آب زلال بود. گفت: «زمین را می‌بینم، آسمان را، پرنده‌ای که پر می‌کشد، و حتی مورچه‌ای را که روی سنگی راه می‌رود.» پیر سرش را تکان داد و بعد او را به سوی چاهی خشک برد. گفت: «درون این چاه را هم نگاه کن.» جوان خم شد و گفت: «فقط خودم را می‌بینم. تاریکی‌ست، و تصویری از چهره‌ام که در ته آن افتاده.» پیر گفت: «چشمه، چون زلال و روان است، جهان را در دل خود جای می‌دهد. اما چاه، چون ساکن و بسته است، تنها خودش را بازمی‌تاباند. ثروت اگر در تو جاری شود، چون چشمه‌ای خواهد بود که می‌رویاند و سیراب می‌کند. اما اگر آن را در دل خود حبس کنی، چاهی می‌شود که جز تو را نمی‌شناسد و جز خودت را نمی‌بیند. انتخاب با توست… چاه باشی یا چشمه.» @ba_khoodabaash1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📗 مردی را به جرم قتل نزد کورش بزرگ آوردند پسران مقتول خواهان اجرای حکم شدند ﻗﺎﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ کاری ﻣﻬﻢ برای ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ۳ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ. ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ نگاه ﮐﺮﺩ ﻭ گفت : ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ. ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺁﺭﺍﺩ گفت: ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ. ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍ میکنیم! ﺁﺭﺍﺩ گفت: ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ. ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ و ۳ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮﺍ ﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ. اﻧﺪﮐﯽ پیش ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ، ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ. کورش ﺑﺰﺭﮒ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟ ﻗﺎﺗﻞ پاسخ ﺩﺍﺩ: ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ. ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ مهرورزی ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ میترﺳﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ایران رفت. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزی در نماز جماعت موبایل یه نفر زنگ خورد. زنگ موبایل آن مرد ترانه ای بود. بعد از نماز همه او را سرزنش کردند و او دیگر آنجا به نماز نرفت. همان مرد به کافه ای رفت و ناگهان قلیان از دستش افتاد و شکست. مرد کافه چی با خوشرویی گفت: اشکال نداره، فدای سرت... او از آن روز مشتری دائمی آن کافه شد. حکایت ماست جای خدا مجازات میکنیم، جای خدا میبخشیم… ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌼متنی_از_جنس_طلا يک برگ توت بر اثر تماس با نبوغ انسان به ابریشم تبدیل می‌شود. یک مشت خاک بر اثر تماس با نبوغ انسان به قصری بدل می‌شود. یک درخت سرو در اثر تماس با نبوغ انسان دگرگون می شود و شکل معبدی می‌گیرد. یک رشته پشم گوسفند در اثر تماس با نبوغ انسان به صورت لباسی فاخر در می‌آید. اگر در برگ، خاک، چوب و پشم این امکان هست که ارزش خود را از طریق انسان صد برابر بلکه هزار برابر کنند آیا من نمی‌توانم با این بدن خاکی که نام مرا حمل می‌کند چنان کنم. 🌱شما عظیمتر ازآن هستید که می‌اندیشید ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751 ‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎