✅حضرت آیت الله محفوظی:
فرزندان من از رحمت خدا هرگز نا امید نشوید،در زمان رسول خدا(ع)جوانی عیاش و لااُبالی بود.هر چه پدرش او را نصیحت و موعظه می کرد فایده ای نداشت،غرور جوانی نمی گذاشت حرف پدر در گوشش فرو رود.پدر که خسته شده بود او را طرد کرد و بالاخره پس از مدتی پسر مریض شده ولی او اعتنایی نکرد و گفت من او را عاق کرده ام.پسر مُرد و پدر حتی در تشییع جنازه او شرکت نکرد.دیگران رفتند و پسر را تجهیز کردند و دفن نمودند،شب در عالم رؤیا پدر ، پسرش را در خواب دید که حالی مرتب و خوشحال دارد و در جایی عالی است.پدر گفت:تو حال و وضع درستی در دنیا نداشتی چطور به این مقام رسیدی؟پسر گفت:درست می گویی،تا ساعت آخر عمرم چنین بودم،اما در آن وقت دیدم می خواهم بمیرم و حالم به قدری خراب است که نزدیک ترین اشخاص به من که پدرم باشد مرا رها کرده است و به من ترحم نکرد از کردهٔ خود پشیمان شده و توبه کردم.آن وقت با دل شکسته گفتم:(( یا ارحم الراحمین ))ای خدایی که از هر رحم کننده مهربان تری یک عمر گناه و معصیت کردم مرا ببخش و به من رحم کن یک لحظه با دل شکسته و توبهٔ راستین رو به درگاه خدا آوردم .
📗بر گرفته از کتاب “عرفان و عبادت”
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر موقع خواستید کسی رو قضاوت کنید
یاد این شعر اخوان ثالث بیفتید
هر کسی خود داند و خدایِ خودش؛
که چه دردیست در کجایِ دلش...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗#داستان
مردی پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه روز بعد به نفع او رأی صادر کند. ولی در روز مقرر، قاضی خلاف وعده کرد و به نفع دیگری رأی داد. مرد، برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت: «مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!» قاضی پاسخ داد:«چرا… ولیکن پس از تو، شخص دیگر مرا به چهارده معصوم سوگند داد!»
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
502.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#دل_طوری
🌱
🌱
دنیا آدم های خوب زیاد داره؛ اگه با هر ملاقات حس مثبت به کسی میدی ؛یعنی تو همون آدم خوب هستی❤️
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
📗حکایت
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.”
شاهزاده با تمسخر گفت: “من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! ” عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و این بار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود و تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.
استاد بلافاصله گفت :”جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته.”
شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: “پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و من هم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود.”
عارف پاسخ داد: “نه!” و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آن را به شاهزاده داد و گفت: “این دوستی است که باید به دنبالش بگردی”
شاهزاده تکه نخ را برگرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت :”استاد اینکه نشد!”
عارف پیر پاسخ داد: “حال دوباره امتحان کن”.
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقی ماند!
استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: “شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.”
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
22.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر زن خوب داری صد قدم از دیگران جلوتری،وباید به خاطرش خدارو شکر کنی...🙏😊
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
ـ🌱🌱🌱
یادم باشد که ...
ﺯﯾﺒﺎﯾﯿﻬﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ را دﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺯﺷﺘﯿﻬﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎﺷﺪ !
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ !
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻧﻪ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﺷﻨﺪ !
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺳﺮﻡ ، ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﻗﻠﺒﻢ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﻢ !
یاﺩﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
سختی ﺭﺍ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با خدا حرف بزن
منتظر خدا باش ...🌱
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
همیشه اونی که کوتاه میاد و
هیچی نمیگه لال نیست ...
شاید داره جون میکنه که
چیزی رو حفظ کنه به نام حرمت ...❤️
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
🖤 🤍 قالیچه سوخته 🤍🖤
مردی ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ ﺷده بود ، يك ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ توی خونه ﺩﺍﺷﺖ ، ﮔﻮﺷﻪ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
مجبور بود ، همون رو برداشت برد بازار برای فروش.
ﻫﺮ ﻣﻐﺎﺯﻩﺍﯼ كه میرﻓﺖ ، میگفتن :
ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺍﮔﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮد ، ۵۰۰ تومن ﻣﯽﺍﺭﺯﯾﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ ، ﻣﺎ ١٠٠ ﯾﺎ ۱۵۰ تومن ﺑﯿﺸﺘﺮ نمیخریم.
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺑﻮﺩ و به ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﺮﻥ ﺍﺯ اﯾﻦ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﻐﺎﺯﻩ میرفت.
داخل ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻫﺎ ، حاج جواد فرشچی از منصف های بازار و از ارادتمندان اهل بیت (علیهم السلام) پرﺳﯿﺪ :
قالی خوبیه ، چرا ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺑﯽ ﺭﻭ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻧﮑﺮﺩﯾﺪ؟
ﮔﻔﺖ : ﻣﻨﺰﻟﻤﻮﻥ ﺭﻭﺿﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ،
ﻣﻨﻘﻞ ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ ، ﺫﻏﺎل ها ﺭﯾﺨﺖ و ﻗﺎﻟﯽ ﺳﻮﺧﺖ.
حاج جواد یک تکونی خورد :
گفتی ﺗﻮ ﺭﻭﺿﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ؟
گفت : بله.
❤️ گفت : ﺍﯾﻦ ﺍﮔﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮد ۵۰۰ تومن ﻣﯽﺍﺭﺯﯾﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﺮﺍی اﺭﺑﺎﺏ ﻣﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ، ﻣﻦ یه ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺍﺯﺕ میخرﻡ.
قالیچه رو خرید و روی میزش پهن کرد و تا آخر عمرش ، روی قسمت سوخته قالیچه که به اندازه کف دست بود ، گل محمدی پرپر میکرد و دوستان صمیمی و همکارانش ، همه به نیت تبرک یک پر از گل را برداشته ، تو چایی شون میریختند.
اوﻥ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ تو روضه سوخته ﺑﻮﺩ ، قیمت گرفت.
❤️یا امام حسین ! دل سوخته ما رو چند میخری؟!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751