eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ـ🌱🌱🌱 گرگی داخل طویله شد و بره‌ای سفید را خورد گوسفندهای سیاه خوشحال شدند بعد یک برۀ سیاه را هم خورد سفیدها گفتند: خدارا شکر که گرگ عادلی‌ست و گرگ همچنان مشغول اجرای عدالت میان گوسفندان است...!!! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک سر به آلبوم خاطرات اگر بزنی میفهمی که هیچ چیز این زندگی جدی نیست. میدانی چیست رفیق؟! زندگی را همان انداره جدی بگیر که مرگ را...! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗خدایا همه کارهایت درست است 👌روزی مردی زیر سایه درخت گردویی نشست تا خستگی در کند در این موقع چشمش به کدوتنبل هایی که آن طرف سبز شده بودند افتاد و گفت:" خدایا! همه کارهایت عجیب و غریب است ! کدوی به این بزرگی را روی بوته ای به این کوچکی می رویانی و گردوهای به این کوچکی را روی درخت به این بزرگی !" همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت بر سرش افتاد . مرد بلافاصله از جاجست و به آسمان نظر انداخت و گفت :" خدایا!خطایم را ببخشای! دیگر در کارت دخالت نمیکنم چون هیچ معلوم نبود اگر روی این درخت به جای گردو ، کدو تنبل رویانده بودی الان چه بلایی بر سر من آمده بود ." 👌 ‎‎‌‌‎‎پس هیچ کار خدا بی حکمت نیست ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📚 بهلول هارون را در حمام دید و گــفت: به من یڪ دیـــنار بدهڪاری طلب خود را می خـــواهــم.​ 🔻هارون گـفت: اجازه بده از حمام خارج شوم من ڪه اینجا عـریانم و چــیزی ندارم بدهــم. 👌​بهلول گفت: در روز_قیامت هم این چـنین عریان و بی چیز خواهی بود پس طلب دنــــیا را تا زنده ای بده ڪه حــمام آخــرت گـرم است و دسـتت خالـــی ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
صبحتون بخیر 🌹 🌼 🌹 🌼
ـ🌱🌱🌱 یک آشنایی داشتم که هر وقت به منزل من می‌آمد، بدون اجازه و اشاره و هیچ حرفی هرچیز از وسایل و داشته‌های مرا که خوشش می‌آمد یا حس می‌کرد من از آن زیاد دارم یا خودش به آن نیاز داشت را بر می‌داشت و با خودش می‌برد. اولش گذاشتم به حساب راحت بودن و می‌گفتم اشکالی ندارد و بگذار به کارش بیاید و راحت باشد و... اما کم کم و با تکرار این رویه حس کردم این تعرض و توهین به قلمرو و حریم شخصی من بود. خواستم اعتراض کنم و رفتار زننده‌ی طرف مقابلم را به او گوشزد کنم که یکی از دوستان گفت: ببین؛ خرابش نکن! دوستت دارد که با تو اینقدر راحت و صمیمی برخورد می‌کند، یک حرف می‌زنی و یک چیز می‌گویی و خرابش می‌کنی. می‌دانی چه می‌خواهم بگویم؟ خیلی از به ظاهر دوست داشتن‌ها و با ما راحت بودن‌ها، عینا بی‌حرمتی به ماست! چه دوست داشتنی‌ست که به واسطه‌ی آن باید قلمرو و حیطه‌ی شخصی‌ات را بشکنی؟ چه دوست داشتنی‌ست که تا وقتی برای فرد مقابلت امتیازی داری و به کارش می‌آیی پا برجاست؟ پشت پا بزن به دوست داشتن و راحت‌بودنی که در نتیجه‌ی نقض حریم و جایگاه تو بود. اصلا بگذار یک‌جاهایی با تو راحت نباشند، دوستت نداشته‌باشند، از تو خوششان نیاید، پشتت حرف بزنند و از تو فاصله بگیرند! باور کن اینجوری خیالت تخت‌تر و حرمت‌ها محفوظ‌تر خواهد بود. مطمئن باش اگر غیر از این باشد، تو دیگر انگیزه‌ای نخواهی‌داشت برای آرزوهای شخصی‌ات بجنگی و برای ارتقای جهانت تلاش کنی! 🌱نرگس صرافیان طوفان ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗تخته سنگ در زمان‌های گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی‌تفاوت از کنار تخته سنگ می‌گذشتند؛ بسیاری هم غر می‌زدند که این چه شهری است که نظم ندارد؛ حاکم این شهر عجب مرد بی‌عرضه‌ای است و... با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط بر نمی‌داشت. نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه‌ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه‌های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود: هر سد و مانعی می‌تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
⚜️حکایت ⚜️ پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:.... پدر عزیزم... با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم، من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی رویایی با مادر و تو رو بگیرم، من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم، او واقعا معرکه است، اما می دانستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتورسواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره، این فقط یه احسسات نیست... ماریا به من گفت می تونیم شاد و خوشبخت بشیم، اون یکی تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون، ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعدادی بچه، ماریا چشمان من رو به حقیقت باز کرد که ماریجونا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه که تو مزرعه هستن، برای معامله با کوکائین و اکستازی احتیاج داریم، فقط به اندازه مصرف خودمون، در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره . نگران نباش پدر من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم رقابت کنم یک روز مطمئنم که برای دیدار تون بر می گردم و اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی با عشق پسرت جان پاورقی، پدر هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نبود من بالا هستم خونه دوستم تامی‌فقط می خواستم بهت یاداوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه دوستت دارم هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن.. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کم سرمایه‌ای نیست داشتن آدم‌هایی که حالت را بپرسند. ولی از آن بهتر، داشتن آدم‌هایی‌ست که وقتی حالت را می‌پرسند بتوانی بگویی خوب نیستم! 🌱•آلبرت هوبارد ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751