2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼شوهر نعمت است...
🌱استاد دانشمند
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗مادری نوشته بود:
بعد از یه هفته سخت، از بچهم پرسیدم: «بچه بودن سخته؟ کجاش از همه سختتره؟» گفت: «سخته چون من دوست ندارم اسباببازیهام رو به بقیه بدم، دوست دارم فقط مال خودم باشن.» بهش گفتم: «آره راست میگی، یه وقتایی سخته آدم چیزی رو که دوست داره به دیگران بده.» یعنی احساسش رو تایید کردم و بعد گفتم: «دیگه چی؟» یعنی تشویقش کردم بیشتر درمورد احساساتش حرف بزنه.
گفت:« من دوست دارم بیشتر با هم بازی کنیم، دوست ندارم منو بخوابونی.»
گفتم: «میدونم که دوست داری بیشتر بازی کنیم، میدونم که وقتی میخوابی دلت برای من و بازی تنگ میشه، منم دلم برات تنگ میشه.»_احساسش رو تایید کردم_ و گفتم: «به نظرت چی کار میتونیم بکنیم؟» یعنی تشویقش کردم که با هم به راهحل فکر کنیم.
ما به راهحلهای مختلفی فکر کردیم، یه بارش مغزی مادر و دختری، که باعث شد هم با هم وقت گذرونده باشیم و هم بچهم احساس کنه نظرش و احساسش مهمه.
شروع کردم براش قبل از خواب قصه خوندم و هر شب ده دقیقه زمان باکیفیت و تنهایی با هم داشتیم.
طی چند روز یه تغییر بزرگ اتفاق افتاد، به جای قشرق و دعوا و ناراحتی زمان خواب، منتظر زمان خواب بود و رابطهمون در طول روز خیلی با هم بهتر شد.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
794.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍دنیا هیچ تعهدی ؛
واسه تکرار هیچ لحظه ای
به هیچ کس نداده ...!
از ثانیه هات لذت ببر
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
📗داستان_کوتاه
زنی شوهرش فوت کرد. او دختری زیبا از شوهر داشت و در سن ازدواج، بسیاری از جوانان راغب ازدواج با دختر زیبا بودند.
ولی مادر، شیر بهایی هنگفت به مبلغ ۱۵۰ میلیون تومان شرط کرده بود و بر شرطش اصرار داشت
جوانی خوش سیما نیز عاشق دختر شده بود ولی ۲۰ میلیون بیشتر نداشت، پدرش را مطلّع نمود. پدر گفت پولی را که داری بیاور تا برویم خواستگاری. جوان گفت : اما پدر، مادرِ دختر ۱۵۰ میلیون شرط کرده!
پدرگفت : میرویم و میبینی چگونه میشود
پدر و پسر جهت خواستگاری نزد مادر رفتند، پدرِ پسر به مادر دختر گفت: پسرم عاشق دختر شماست و این ۱۰ میلیون هم برای شیربها، مادر گفت : ولی من ۱۵۰ میلیون شرط گذاشتم!
پدر گفت: صحبتم را قطع نکن و این هم ۱۰ میلیون دیگر تقدیم به تو جهت ازدواج با من
مادر عروس لبخندی زد و گفت: علی برکت الله
جوانان شهر اعتراض کردند و گفتند: شرط اینگونه نبود؟؟؟؟؟
مادر عروس گفت: قیمت تکی با عمده فرق میکنه
🔺سازمان مدیریت ازدواج آسان
😂😂😂
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
✍💎 #انگیزشی
از گابریل گارسیا می پرسند:
اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره امید بنویسی، چه می نویسی؟
🔊گفت:
99 صفحه رو خالی میذارم.
صفحه آخر، سطر آخر
می نویسم:
🔔"یادت باشه دنیا گرده،
هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی
شاید در نقطه شروع باشی"
🔻زندگی ساختنی است؛
نه ماندنی
بمان برای ساختن»
نساز برای«ماندن».
📢منتطرنباش کسی برایت گل بیاورد!
خاک را زیر و روکن…
بذر را بکار،
از آن مراقبت کن،
گل خواهد داد
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مشكل اينه
هميشه فكر ميكنيم
گزينه بهتري هم هست
براي همين
قدر هيچكس
و هيچ چيز رو نمي دونيم...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی
📗داستان ملخ زکات خور
«شخصى آمد خدمت مرحوم حاج شیخ حسن على اصفهانى(رحمه الله علیه) معروف به نخودکى و گفته بود: آشیخ یک سِرى ملخ آمده اند دارند مزرعه مرا مى خورند.
آقا فرموده بود: تو حق فقراء را نمى دهى ، زکات نمى دهى خُب حق فقرا را ملخ ها مى خورند. چون زکات نمى دهى آنها بر مى دارند، آیا قول مى دهى زکات بدهى ؟
گفت : بله آقا.
آقا یک دعا برایش نوشت و فرمود: برو این دعا را توى آن زمین چال کن و از قول من به آن ملخ ها بگو، ملخ ها شیخ حسن على گفته بلند شوید بروید پاى این ساقه هاى گندم و علفهاى هرزه زمین را بخورید، من زکات مى دهم .
من آمدم دعا را در زمین چال کردم و حرف آشیخ حسن على را هم براى ملخ ها گفتم . ملخ ها از روى خوشه هاى گندم بلند شدند و پاى ساقه هاى گندم نشستند و شروع کردند علف هاى هرزه را خوردن ، علف¬هاى هرزه را مى خورند و سیر مى¬شدند.
کم کم گندم ها رشد کردند و مزرعه ما آن سال محصول بسیار عالى داد و ما هم به قول خودمان عمل کردیم.»
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱هیچکس بر دیگری برتری ندارد...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
745.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨🌸ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﮎ ﺷﺪﻥ ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﺍﺳﺖ...🍃
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻭﺳﺘﯽ، ﻫﻤﺪﻣﯽ،
ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﺑﺎﺷﺪ، ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ،
ﻭ ﺑﺪﺍﻧﺪ که ﺗﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻤﺎﻥ
ﻋﺸﻖ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺻﺒﻮﺭﯼ،
ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ،
ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺭﺍﻩ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ
ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺑِﻬَﻢ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ،
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻔﻬﻤﺪ
ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﮕﯽﻫﺎﯾﺖ ﺍﺯ
ﺩﻟﺘﻨﮕﯽﺳﺖ، ﺍﺯ ﺳﺮ ﺧﺴﺘﮕﯽ...
ﻭ به ﺟﺎﯼ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺍﺧﻢ ﮐﺮﺩﻥ،
ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮﺩ
و ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﺭﺍﻣﺖ ﮐﻨﺪ،
ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮﺩ ﻭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺎﺷﺪ...
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺪﯼ ﻫﺎ ﻭ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﮕﯽﻫﺎﯾﺖ،
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺧﻮﺭﺩﯼﻫﺎ
ﻭ ﻏﺮ ﺯﺩﻥﻫﺎﯾﺖ،
ﻭ ﯾﺎﺩﺵ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ
ﺧﻮﺏ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﻫﺴﺘﯽ،
ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ...
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
✵━━┅═🌸‿🌸═┅━✵
📚#حکایت
💎معجون عجیب وزیر و شتر بیچاره!
در دوران سلطنت محمدشاه قاجار ، وزیر اعظمی به نام حاج میرزا آقاسی بود که به داروهای عجیب و درمان های سنتی اعتقاد داشت. یک روز، این وزیر دستور داد معجونی مرموز از زنجبیل، زعفران، و چند گیاه ناشناخته دیگر درست کنند و ادعا کرد این معجون همه دردها را درمان میکند!
آزمایش روی شتر:
وزیر برای اثبات اثر معجونش، دستور داد به یک شتر پیر و بیمار مقدار زیادی از این دارو را بخورانند. اما نتیجه فاجعه بار بود: شتر نه تنها بهتر نشد، بلکه شروع کرد به رقصیدن و دویدن دیوانه وار در میدان ارگ! مردم تهران همگی به تماشای این منظره عجیب ایستاده بودند و میخندیدند.
ناگهان شتر به سمت دکان عطاری حمله کرد و تمام شیشه های عطر و دارو را شکست! عطار که خشمگین شده بود، فریاد زد:
«آقای وزیر! یا این معجون را شما بخورید، یا پول شیشه های مرا بدهید!»
عاقبت کار:
ماجرا به گوش محمدشاه رسید. شاه که از شیطنت های وزیرش خسته شده بود، به شوخی گفت:
«حاجی! یا باید خودت بقیه معجون را بخوری، یا حقوق سه ماهت را برای جبران خسارت بپردازی!»
وزیر مجبور شد حقوق سه ماهه اش را به عطار بدهد و از آن روز به بعد، هر وقت کسی از او داروی عجیب میخواست، میگفت:
«برو پیش طبیب واقعی! من فقط سیاست بلدم، نه طبابت!»
نکته تاریخی:
این داستان نشان میدهد که در دوره قاجار، بعضی وزیران در امور غیرتخصصی دخالت میکردند و نتیجه اش میشد چنین ماجراهای خنده دار😆
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💚الهی خدا بغلت کنه 🤲
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751