eitaa logo
داستان های جذاب
70.7هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
🌼خدا توبهٔ خودش را بر خودش الزامی کرده است 🌱علامه طباطبایی: توبهٔ خدای تعالی بر بنده‌اش اهم از توبه ابتدایی و توبهٔ بعد از توبهٔ بنده است که این توبه فضلی از ناحیهٔ خداست؛ مثل سایر نعمت‌هایی که مخلوق خود را با آن متنعم می‌سازد. ▪️همان‌طور که هیچ بنده‌ای در نعمت‌ها طلبکار خدا نیست کسی توبه را بر خدا واجب و الزامی نکرده است. این که می‌گوییم عقلا بر خدا واجب است که توبه بنده‌اش را قبول کند منظور ما از این وجوب چیزی نیست جز آنچه از امثال آیات قرآن استفاده می‌شود. ▫️همچنین از طرفی خدای تعالی به فرمودهٔ خودش و به‌دلیل عقل، خُلف وعده نمی‌کند. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📖گاهی یه بدبیاری کوچیک، یه تأخیرِ اعصاب‌خُردکن، یا حتی شکستن پای یه الاغ… می‌تونه جون آدمو نجات بده. اون موقع فکر می‌کنی دنیا مخالفته ولی بعداً می‌فهمی همون اتفاق دستِ خدا بوده برای نجاتت ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
"برخی انسانها درزندگی ما رهگذرند " زمان چيزِ عجيبی‌ست مي‌دَود ، جلو مي‌رود و دوست داشتنى‌ترين آدم‌هاى زندگيت را يا كهنه مي‌كند يا عوض بعضى‌ها يا تغيير مي‌كنند يا حقيقت درونشان مشخص مي‌شود زمان دير يا زود به تو ثابت خواهد كرد كه كدامشان ماندنى‌اند و كدامشان رفتنى امیدوارم... زمان بگذرد و دنيا پر شود از آدم‌هاى واقعى آدمهایی كه نه زمان آنها را عوض كند نه زمين...! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
. 🍃 بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ 🍃 🤲 الهی به امید تو 🗓 امروز چهارشنبه 5 فروردین ۱۴۰۵ 5شوال 1447 25مارس 2026 📿 ذکر روز یا حی یا قیوم ✅💜سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان نفری ۳ تا صلوات بفرستیم🌹
🌸 🌿 خدا همیشه با ماست روزی ملا نصرالدین تصمیم گرفت برای کار مهمی به شهر برود. صبح زود از خانه بیرون زد، لباس تمیز پوشید، عطر زد و به زنش گفت: ـ زن! ناهار را نگه ندار، شاید دیر کردم. زن گفت: «ملا، مگر نمی‌دانی تا خدا نخواهد، نمی‌رسی؟» ملا با خنده گفت: «زنِ جماعت! هر چیز را پای خدا ننویس! من این بار خودم مراقبم!» الاغش را زین کرد، چوبدستی‌اش را برداشت و با غرور راه افتاد. هنوز چند قدم نرفته بود که از روبه‌رو همسایه‌اش حاجی بکتاش آمد و پرسید: ـ ملا جان، کجا می‌روی؟ ـ شهر، برای کار مهم. ـ ان‌شاءالله به خیر. ملا گفت: «حاجی، اگر بخواهم بروم شهر، می‌روم؛ دیگر چرا “ان‌شاءالله”، “ماشاءالله” و “به امید خدا” بگویم؟! کار، کارِ عقل و چوب‌دستیِ خودم است!» حاجی لبخند زد و گفت: «همین حرف‌ها بود که قوم نوح را از کشتی بیرون انداخت.» اما ملا با غرور بیشتری زد به جاده. در میانه‌ی راه به باغی رسید، نسیمی خوش وزید، پرنده‌ها آواز خواندند و ملا گفت: «ببین خدا هم انگار راضی است من بروم! باد را برایم نرم کرده!» ناگهان همان باد تند شد، شاخه‌ای شکست و افتاد جلوی پای الاغ. حیوان رم کرد، ملا پرتاب شد و با کله در میان علف‌ها فرو رفت! از میان خاک و سبزه بیرون آمد، کلاهش را صاف کرد و گفت: «خدایا! فقط آمدی یادت بیفتد که من تنها نمی‌روم؟ بسیار خب! همین حضور کوتاهت کافی بود!» چند قدم جلوتر، باران گرفت. ملا در حالی‌که از سر تا پا خیس شده بود زیر درختی پناه گرفت و گفت: «خدایا، اگر قرار بود این‌قدر مهربانی کنی، کاش سقفی هم همراه من می‌فرستادی!» شب که رسید، خسته و گرسنه به روستایی رسید و دقّت کرد: همان کاروانی که همیشه برایش جای خواب و غذا می‌گذاشت، امشب همه جا بسته است. ناچار شد زیر آسمان شب بنشیند. همان‌جا آهی کشید و گفت: «برای بار آخر می‌پرسم: خدایا، واقعاً با منی یا دنبال منی؟ چون احساس می‌کنم من جلو می‌افتم و تو پشت سر می‌گویی “صبر کن ملا!”» در همین لحظه سگی آمد و نانی در دهان داشت. جلو ملا نشست و نان را جلوی پایش انداخت. ملا با تعجب گفت: «ها! پس هنوز قهر نکردی!» نان را برداشت، تکه‌ای به سگ داد و تکه‌ای خودش خورد. بعد روبه‌ آسمان گفت: «خدایا، اگر این سگ را برای یادآوری فرستادی، قبول دارم. تو همیشه با منی، فقط گاهی فراموش می‌کنی خودت را نشان دهی تا من قدرِ حضورت را بدانم.» صبح شد. ملا به شهر رسید و دید همان کار مهم ؛ کنسل شده! خندید و گفت: «پس همه‌ی این افتادن و خیس‌شدن و گرسنگی برای امتحان ایمان بود! ای خدا، خوب کاری کردی! چون اگر آسان می‌رسیدم، خیال می‌کردم همه‌چیز کار خودم است!» بعد برگشت طرف خانه و با صدای بلند گفت: «زن! ناهار را نگه‌داشتی؟ خدا گفت امروز زود برمی‌گردی!» و با آن چشمان خاک‌آلود و لبخند گردنش را به آسمان بلند کرد و گفت: «هر جا از تو غافل شدم، زمین خوردم. دیگر هر قدم را با نام تو برمی‌دارم، حتی اگر بروم برای خرید پیاز!» 🙃 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در پَسِ هر قضاوتِ ما: «یک نفر می‌جوشد... یک نفر می‌سوزد... یک نفر می‌میرد... قبل از آن‌که زبانت آلوده به کشتنِ کَسی شود، حرف‌هایِ خامَت را بگذار خوب بپزد...!» «قاضیِ اصلی، خداست...🤍 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗برکت_مهمان زنی بود که مهمان دوست نداشت...!! روزی همسر او به نزد حضرت محمد(صل الله علیه و آله وسلم)میرود و بازگو میکند که همسر من مهمان دوست ندارد...!!! حضرت محمد به مرد میگوید: برو و به همسرت بگو من فردا مهمان شما هستم... فردای آنرور حضرت محمد مهمان آن زن و مرد میشود... هنگام رفتن از آن خانه زن میبیند که پشت عبای حضرت محمد(ص) پر از مار و عقرب است. زن فریاد میزند یا محمد(ص) عبای خود را بیرون بیاورید... حضرت محمد(ص)* می فرمایند "... اینها قضا و بلای خانه شما است که من می برم... پس مهمان حبیب خداست و از روزی اهل خانه کم نمیشود و قضا و بلای اهل خانه را با خود می برد... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خودت افتخار کن اگه... 👌👌 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
از آیت الله بهجت: پرسیدند در زندگیمان گره افتاده است یڬ دعای مشڪل گشا بفرمایید. آیت الله بهجت فرمودند: زیاد و با اعتقاد ڪامل بگویید... ( استغفرالله ربی و اتوبه الیه ) ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
📗امیرالمؤمنین علی (ع) بالای بام خانه، خرما تناول می کرد، حضرت در سنین جوانی بودند، سلمان فارسی در حیاط آن خانه لباس خود را می دوخت. حضرت علی (ع) دانه خرمایی از باب مزاح به سمت سلمان رها کرد. سلمان گفت: یا امیر المؤمنین (ع) با من شوخی می کنید در حالیکه من پیرمرد و شما جوان کم و سن و سال هستید؟ حضرت فرمودند: ای سلمان من را از نظر سن و سال کوچک و خود را بزرگ می بینی. قصه دشت ارژن را فراموش کرده ای؟ چه کسی تو را در آن بیابان که گرفتار شیر درنده شده بودی نجات داد؟ سلمان با شنیدن این کلمات با تعجب از امیرالمؤمنین (ع) کیفیت جریان را خواست.  حضرت علی فرمودند: در وسط آب ایستاده بودی و از شیر بزرگی که آنجا بود می ترسیدی. دستهایت را به دعا بلند کردی و از خدا کمک خواستی. و خداوند اجابت فرمود.  من همان اسب سوار هستم که زره به روی شانه اش و شمشیری به دستش بود که با یک ضربه شمشیر آن شیر را به دو نیم کرد و شما را خلاص کرد. سلمان عرض کرد: نشانه دیگری در آنجا بود، برایم بیان فرمایید.  امام علی (ع) دست به آستین برد و یک شاخه گل تازه بیرون آورد و فرمود: این همان هدیه شماست که به آن اسب سوار دادید. سلمان با دیدن آن گل بیشتر دچار حیرت و سرگردانی شد، با عجله خدمت رسول خدا (ص) شرفیاب شد و عرض کرد: ای رسول خدا، من اوصاف شما را در انجیل خوانده ام. محبت شما در دلم جای گرفت، دینم را رها کرده و دین شما را قبول کردم، ولی از پدرم مخفی نمودم و وقتی پدرم فهمید نقشه بر قتل من کشید ولی بخاطر مادرم از من گذشت و من را به کارهای سخت و دشوار وادار می کرد تا من فرار کردم.  به محلی به نام دشت ارژن رسیدم ، در حال استراحت بودم وقتی احتیاج به آب پیدا کردم لباسهای خود را در آورده و داخل رودخانه شدم، ناگهان شیر بزرگی آمد و روی لباسهای من ایستاد وقتی او را دیدم به وحشت افتادم و از خداوند کمک خواستم که ناگاه اسب سواری پیدا شد و با یک ضربه شیر را دو نیم کرد، من از آب بیرون دویدم و لباس به تن کردم و خودم را به رکابش انداختم و آن را بوسیدم. از همان اطراف گلی کندم و به ایشان هدیه دادم، بعد از نظرم ناپدید شد و رفت، از این اتفاق بیش از صد سال می گذرد و این قصه را برای کسی تعریف نکرده ام. امروز امام علی (ع) تمام قضیه را برای من بیان فرمودند و همان شاخه گل را به من نشان دادند.  رسول خدا فرمودند: ای سلمان، هنگامیکه مرا به آسمان بردند تا جایی که جبرئیل توقف نمود و من تا کنار عرش بالا رفتم، درحالیکه پروردگارم بدون واسطه با من سخن گفت. وقتی سفر معراج تمام شد و به زمین برگشتم علی بن ابی طالب (ع) بر من وارد شد و تمام گفتگوهای من با پروردگارم را خبر داد. بدان ای سلمان هرکدام از انبیاء و اولیاء از زمان آدم تاکنون که گرفتار شده اند علی بن ابی طالب (ع) آنها را نجات داده است.  🌱القطره‌ج۱ص۲۸۲ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم ها قدر چیزهای مفت رو نمیدونن.... 📗حکایت بهلول ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🐝🐜 زنبوری، موری را دید که به هزار حیله دانه به خانه میکشید و در آن رنج بسیار می دید و حرصی تمام میزد. او را گفت: ای مور این چه رنج است که بر خود نهاده ای و این چه بار است که اختیار کرده ای؟ بیا تا مطعم و مشرب (آب و غذا) من ببین، که هر طعام که لذیذتر است تا من از آن نخورم به پادشاهان نرسد، آنجا که خواهم نشینم و آنجا که خواهم خورم. این بگفت و به سوی دکان قصابی پر زد و بر روی پاره ای گوشت نشست. قصاب کارد در دست داشت و بزد و زنبور را به دو پاره کرد و بر زمین افتاد. مور بیامد و پای او بگرفت و بکشید. زنبور گفت: مرا به کجا میبری؟ مور گفت: هر که به حرص به جائی نشیند که خود خواهد، به جاییش کشند که نخواهد. و اگر عاقل یک نظر در این سخن تامل کند، از موعظه واعظان بی نیاز گردد... 📚جوامع الحکایات، سدید الدین محمد عوفی ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1