این فووووق العاده ترین متن همه عمرم بود...
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸود از زندگی گفت
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد
ﻭﻟﯽ،ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ
ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ
ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!
یک ضرب المثل چینی می گوید:
برنج سرد را می توان خورد
چای سرد را می توان نوشید
اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد ۰۰۰
این فووووق العاده ترین متن همه عمرم بود...
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸود از زندگی گفت
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد
ﻭﻟﯽ،ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ
ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ
ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!
یک ضرب المثل چینی می گوید:
برنج سرد را می توان خورد
چای سرد را می توان نوشید
اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد ۰۰۰
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
✍حکایت آب و کوزه
مردی در خانهاش دو کوزه بزرگ برای حمل آب داشت. یکی از کوزهها سالم و کامل بود، اما دیگری ترکخورده بود. هر روز که مرد از چشمه به خانه بازمیگشت، کوزهی سالم لبریز از آب بود، اما از کوزهی ترکخورده، نیمی از آب در طول مسیر چکه میکرد و هنگام رسیدن، تنها نیمی از آن باقی میماند.
کوزهی سالم به خود میبالید و کوزهی شکسته، دو سال تمام از نقصِ خود شرمسار بود. روزی کوزهی شکسته با اندوه به صاحبش گفت: «من از خود شرمندهام؛ چون به خاطرِ ترکِ وجودم، تو همیشه نیمی از تلاشت را از دست میدهی و به خانهات آبِ کمی میرسانی.»
مرد لبخندی زد و گفت: «آیا به کنارهیِ راه دقت کردهای؟ در سمتی که تو بودی، گلهای رنگارنگ روییدهاند، اما در سمتِ کوزهیِ سالم، زمین خشک است. من همیشه میدانستم که تو ترک داری، پس در سمتِ تو بذرِ گل کاشتم. هر روز که از چشمه میآمدیم، تو به آنها آب دادی. اگر تو نبودی، خانهیِ من رنگ و بویی نداشت.»
پند داستان:
هر کدام از ما نقصهایی داریم، اما گاهی همان "نقصها" هستند که سرچشمهی زیباترین اثرات در زندگیِ دیگران میشوند. هیچگاه خودت را به خاطرِ آنچه "کامل" نیست، سرزنش نکن.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
#داستان_آموزنده
..
📝✨ بهلول و مرد ثروتمند📝✨
روزی مرد ثروتمندی نزد بهلول آمد و گفت:
ـ بهلول! چرا من هرچه بیشتر مال جمع میکنم، آرامش کمتری دارم؟
بهلول نگاهی به او کرد و گفت:
ـ چون مال را در خانهات گذاشتهای، اما دل خودت را در خانهی مال.
مرد گفت:
ـ یعنی چه؟
بهلول مشتی خاک برداشت و گفت:
ـ اگر این خاک را در دستت بگیری، تا وقتی دستت را باز نکنی، دستت خاکی میشود؛ اما اگر دستت را باز کنی، خاک میریزد و دستت آزاد میماند.
مرد گفت:
ـ پس باید مال نداشته باشم؟
بهلول لبخند زد و گفت:
ـ نه! مال داشته باش، اما نگذار مال، تو را داشته باشد.
مرد لحظهای سکوت کرد.
بهلول ادامه داد:
ـ ثروتمند واقعی کسی نیست که بیشتر دارد؛ کسی است که وقتی چیزی از دستش رفت، خودش را از دست ندهد.
مرد سرش را پایین انداخت و گفت:
ـ امروز فهمیدم که سالها برای داشتن مال تلاش کردم، اما فراموش کردم آرامش داشته باشم.
بهلول گفت:
ـ بعضی آدمها تمام عمر دنبال چیزی میدوند که وقتی به آن میرسند، میفهمند ارزشمندترین چیزشان را در راه آن از دست دادهاند: دلِ آرامشان را.
🌱 حکمت حکایت:
دارایی خوب است، اما اگر آرامش و انسانیتت را از تو بگیرد، دیگر ثروت نیست؛ باری است که بر دوش خود گذاشتهای.
.┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
این فووووق العاده ترین متن همه عمرم بود...
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸود از زندگی گفت
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد
ﻭﻟﯽ،ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ
ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ
ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!
یک ضرب المثل چینی می گوید:
برنج سرد را می توان خورد
چای سرد را می توان نوشید
اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد ۰۰۰
این فووووق العاده ترین متن همه عمرم بود...
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸود از زندگی گفت
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد
ﻭﻟﯽ،ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ
ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ
ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!
یک ضرب المثل چینی می گوید:
برنج سرد را می توان خورد
چای سرد را می توان نوشید
اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد ۰۰۰
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از داستان های جذاب
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با دیدن این ویدیو به حکمت خدا در زندگیت پی میبری...🙏
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می رسد بر گوشِ من:
عصرِ ولایت عهدی است
نوبتِ صاحب الزمانیِ
امامِ مهدی است
اختیارِ ما به دستِ توست
ای حصنِ حصین
مهرِ تو در سینه ی ما
هست چون دُرّ و نگین
با تو هر ساله
در این ایّام بیعت میکنیم
ای امامِ حیّ و حاضر ..
جلوه ی حبل المتین
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج❤
#آغاز_ولایت_امام_زمان(عج)💚
#مبارڪباد❣
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
📗حکایت درویش و پادشاه در بیابان
آوردهاند که پادشاهی با لشکر خود از بیابانی میگذشت. گرما سخت بود و آب اندک. در میان راه، درویشی را دید که زیر سایهی سنگی نشسته و کاسهای آب در دست دارد و با آرامش مینوشد.
پادشاه که تشنه بود، گفت:
«ای درویش، آیا آب داری؟»
درویش کاسه را پیش آورد. پادشاه آب نوشید و گفت:
«در این بیابان خشک، این آب را از کجا یافتی؟»
درویش گفت:
«ای پادشاه، هر که به اندازهی نیاز خواهد، همیشه خواهد یافت.»
پادشاه تبسمی کرد و گفت:
«با من بیا تا تو را در قصر خود جای دهم و از نعمت فراوان بهرهمند شوی.»
درویش گفت:
«من اکنون پادشاهم.»
پادشاه شگفتزده شد و گفت:
«پادشاهی بیسپاه و بیزر چگونه است؟»
درویش پاسخ داد:
«تو با این همه سپاه، تشنهی جرعهای آب بودی، و من با کاسهای، بینیاز از جهان. آنکه بینیاز است، پادشاه است.»
پادشاه سر فرو افکند و دانست که قناعت، تاجی است که بر سر هر کس نمینهند.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با دیدن این ویدیو به حکمت خدا در زندگیت پی میبری...🙏
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از ضرب المثل
حکایت ضربت المثل دشمن دانا به از نادان دوست
در گذشته ها حاکمی مهربان و دلسوز بر شهری حکومت می کرد که بسیار ضعیفان را یاری می کرد و مانع از زورگویی افراد ثروتمند می شد به طوری که دشمنان زیادی پیدا کرده بود و چندین بار قصد جانش را کردند.
پادشاه قصه همسری مهربان داشت که همیشه پادشاه را از خیانت اطرافیانش مطلع می خواست. روزی همسر پادشاه از او خواست تا میمونی را به قصر آورده و او را برای نگهبانی بالای سر پادشاه تربیت کند.
همسر پادشاه چون عقیده داشت که میمون حیوانی است که از احساسات انسان ها چیزی سر در نمی آورد و تنها به کسی که با او مهربان است خدمت می کند به همین دلیل این حیوان را مناسب برای نگهابی از حاکم می دیدید.
در یکی از شبها دزدی از شهر خود گریخته و سر از شهر این پادشاه درآورد و چون خسته و گرسنه بود تصمیم گرفت به خانه ای رفته و دزدی کند. او آوازه ی این پادشاه و رفتار مهربانش را شنیده بود و به همین خاطر تصمیم گرفت به قصر پادشاه رفته و از آنجا چیزی بدزدد.
دزد همان شب وارد قصر شد و یکراست به اتاق پادشاه رفت و میمونی را آنجا دید. همین که صدای پادشاه را شنید به پشت پرده ای رفت و پنهان شد تا پادشاه بخوابد.
پادشاه که به خواب رفت ناگهان مارمولکی بزرگ پیدا شد، بر روی سینه پادشاه رفت. میمون که مارمولک را دید خنجری برداشت که مارمولک را بکشد که ناگهان دزد فریاد زد و از پشت پرده بیرون پرید و دست میمون را گرفت.
پادشاه بیدار شد و میمون و دزد را در آن وضعیت دید و پرسید: تو کیستی؟ دزد جواب داد من شخصی هستم که از طرف خدا برای حفاظت از جان شما مرا فرستاده؛ من دشمن دانا و این میمون دوست نادان شماست.
دزد همچنین اعتراف کرد که برای دزدی وارد قصر پادشاه شده و اگر آنجا نبود این میمون او را می کشت. خداوند مرا امشب به قصر شما کشاند تا شما از این نادانی میمون جان سالم به در ببرید.
پادشاه نیز وقتی داستان را شنید سجده شکر انجام داد و گفت: الحق که دشمن دانا به از دوست نادان است.
https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
📗حکایت پند آموز
مرد فقیری از خدا سوال کرد:
چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد:
چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی!
مرد گفت:
من چیزی ندارم که ببخشم؟
خدا پاسخ داد:
دارایی هایت کم نیست!
یک صورت، که میتوانی لبخند برآن داشته باشی!
یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
یک قلب، که میتوانی به روی دیگران بگشایی
و چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی!
ما فقیر نیستیم! فقط باید به داراییهایمان بیشتر توجه کنیم ...
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
#داستان_آموزنده
..
📝✨ بهلول و مرد ثروتمند📝✨
روزی مرد ثروتمندی نزد بهلول آمد و گفت:
ـ بهلول! چرا من هرچه بیشتر مال جمع میکنم، آرامش کمتری دارم؟
بهلول نگاهی به او کرد و گفت:
ـ چون مال را در خانهات گذاشتهای، اما دل خودت را در خانهی مال.
مرد گفت:
ـ یعنی چه؟
بهلول مشتی خاک برداشت و گفت:
ـ اگر این خاک را در دستت بگیری، تا وقتی دستت را باز نکنی، دستت خاکی میشود؛ اما اگر دستت را باز کنی، خاک میریزد و دستت آزاد میماند.
مرد گفت:
ـ پس باید مال نداشته باشم؟
بهلول لبخند زد و گفت:
ـ نه! مال داشته باش، اما نگذار مال، تو را داشته باشد.
مرد لحظهای سکوت کرد.
بهلول ادامه داد:
ـ ثروتمند واقعی کسی نیست که بیشتر دارد؛ کسی است که وقتی چیزی از دستش رفت، خودش را از دست ندهد.
مرد سرش را پایین انداخت و گفت:
ـ امروز فهمیدم که سالها برای داشتن مال تلاش کردم، اما فراموش کردم آرامش داشته باشم.
بهلول گفت:
ـ بعضی آدمها تمام عمر دنبال چیزی میدوند که وقتی به آن میرسند، میفهمند ارزشمندترین چیزشان را در راه آن از دست دادهاند: دلِ آرامشان را.
🌱 حکمت حکایت:
دارایی خوب است، اما اگر آرامش و انسانیتت را از تو بگیرد، دیگر ثروت نیست؛ باری است که بر دوش خود گذاشتهای.
.┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
💎✨قشنگترین قسمتِ داستانِ ما، همینجا جا موند...🫠
روزایی که بزرگترین دلخوشیمون رسیدن به همین ساعتها بود؛ لحظههایی که زمین و زمان میایستاد تا ما غرق بشیم توی دنیایی که همهچیزش بوی پاکی و سادگی میداد.
ما فقط تماشاچی نبودیم، ما بخشی از اون خاطرهها بودیم... و چقدر دلمون برای اون آدمِ کوچیکِ بیدغدغهٔ توی آینه تنگه.❤️🩹✨
#نوستالژی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751