eitaa logo
داستان های جذاب
69.8هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.5هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 واقعا چرررراااا ...😫 بعضیا کلی هزینه کلاس‌ میکنن🤦🏻‍♀ ولی نمیدونن تو کانال خانم راهی پر از آموزش های ناب رایگانه 🪡🧵🧶 👌 ایشون واقعا با جون دل و خالصانه، آموزشها رو در اختیار اعضای کانالشون قرار میدن 👇 https://eitaa.com/joinchat/2736586988C6adf1d74e8 👗 اینم مینی دوره رایگان ضخیم دوزی👉
هدایت شده از داستان های جذاب
🙋🏻‍♀ اگه خـیـاطـی بلدی ولـــی ... برای دوخت لباسای و مشکل داری مینی دوره رایگان ضخیم دوزی مخصوص توئه🧥 اینجا رو پر کن دوره برات ارسال میشه😍👇 https://survey.porsline.ir/s/z4i6DBcw
هدایت شده از داستان های جذاب
داستانک کوتاه اما شنیــــــــ‌دنی از مادرت دعا بخواه و از پدرت اندرز، سپس بر سختی های زندگی پیروز شو ... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
👇🌺 ⚡️دختر18ساله ام هرشب ساعت 3 به کجا می رود⁉️⚠️ چند شبی بود که متوجه سرو صداهای عجیبی از اتاق دخترم الھام می شدم اما اهمیت نمیدادم،یک شب ساعت حدودا3نصفه شب رفتم اتاق الھام که درکمال تعجب دیدم نیست، برگشتم و با ترس همسرم سکینہ را بیدار کردم و با عجله به اتاق دخترمون رفتیم اما درکمال ناباوری دیدم الھام خوابیده،بدجور فکرم مشغول شده بود و بقیه فکر میکردن خیالاتی شدم،،3شب بعد دوباره همون صداها به گوشم رسید و این بار بیشتر دقت کردم،دوباره به اتاق الھام رفتم و دیدم دخترم نیست،‌با ترس و عجله برگشتم اما به محض برگشتن با صحنه ای رو به رو شدم که تمام وجودم یخ زد،درکمال تعجب دیدم دخترم😱😱😱😱😱 با خواندن ادامە این داستان واقعی شگفت زده خواهید شد! ادامە داستان بازشود کلیک کنید👇 https://eitaa.com/joinchat/2571174621Cc4db5079fd کسانی که فرزند دارند حتما بخوانند
طلبه جوان و شاهزاده شب هنگام  محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که ناگهان دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد! دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید. صبح که دختر از خواب بیدار شد.. ناگهان 👈ادامه ی داستان
⭕️ زنی باردار نزد علی (ع) آمده گفت : زنا كرده ام مرا پاك كن ، خداوند تو را پاك كند؛ على (ع) فرمود: تو را از چه پاك كنم ؟ گفت : از زنا. اميرالمومنين (ع) : آيا شوهر دارى ؟ زن : آرى . اميرالمومنين(ع ): آيا موقعى كه مرتكب اين عمل شدى شوهرت در سفر بود يا در حضر؟ زن : شوهرم در حضر بود...على (ع) فعلا برگرد و پس از آن كه فرزندت را زاييدى بيا تا تو را پاك گردانم . و چون زن مقدارى از آن حضرت دور شد... ادامه‌،بسیار جالب و حیرت انگیز👇 👇 👇 https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
. زهرا راهی هستم 🙋🏻‍♀ ✂️مدرس برتر خیاطی فنی حرفه‌ای اکثر اساتید خیاطی ایتا شاگردای گل خودم هستن☺️ تو کانالم کمک میکنم با آموزش اصولی‌ُ حرفه‌ای لذت درآمد خیاطیو بچشی🥰👇 https://eitaa.com/joinchat/2736586988C6adf1d74e8 یازده‌ تا مینی‌دوره رایگان پست آخره😍☝️
🙋🏻‍♀ اگه خـیـاطـی بلدی ولـــی ... برای دوخت لباسای و مشکل داری مینی دوره رایگان ضخیم دوزی مخصوص توئه🧥 اینجا رو پر کن دوره برات ارسال میشه😍👇 https://survey.porsline.ir/s/z4i6DBcw
🔸حکایتی پند آموز روزی روزگاری، مرد عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا می کرد. آن قدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر می کرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدین گونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت، روزی خدا به فرشتگانش گفت: «امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.» آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد. آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او به سمت عبادتگاه خود حرکت کرد. سگ نگهبان خانه آتش پرست، به دنبال او راه افتاد و جلوی راه او را گرفت. مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او به راهش ادامه دهد. سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت. مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت: «ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آن را ببرم؟» به اذن خدای عز و جلٌ، سگ به سخن آمد و گفت: «من بی حیا نیستم، من سال های سال سگ خانه این مرد هستم. شب هابی که به من غذا داد پیشش ماندم. شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم. شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم. تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد. یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی.» مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•☆•کانالی زیبا پر از "متن های قشنگ کوتاه دلنشین" "و"استوری های شیک و فوق العاده"🗝♥️ ...😍•☆•👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1946681604C541075faab منبع خَفَنِ اینستاگرامی که عاشقشون میشی :)👍
@ihaamim_1.mp3
زمان: حجم: 838.5K
آهنگایی که مد میشن و همه می‌شنون رو از کجا پیدا کنم؟🥺🤍 اینجااا🫀👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1946681604C541075faab هرچی آهنگ میخوایی ۵ ثانیه ای اینجا پیدا میکنی ◀️ دانلود سریع آهنگ ➡️
هدایت شده از ضرب المثل
📘🤔🤔 ✍بعضی ضرب‌المثلای فارسی تاریخچه ترسناکی دارن ، مثلا «همین آشه و همین کاسه» واقعا ترسناکه ماجراش توی دوره شاه عباس صفوی، حاکم اراک آدم به شدت ظالم و مزخرفی بوده، تا حدی که دختر مردم رو به بهانه خراج میبرده به کاخ خودش به کنیزی و... یه بار چندتا از رعایای اراک میرن اصفهان پیش شاه از والی اراک شکایت میکنن شاه هم والی رو فرا میخونه به اصفهان بهش امر میکنه دیگه دست از ظلم برداره و اگه بشنوه دوباره این کارو کرده حسابشو میرسه والی برمیگرده اراک و میفهمه کیا چغلیشو به شاه کردن همه اون بدبختا رو با خانواده گردن میزنه خبر به شاه عباس میرسه و شاه عباسم ولات همه ولایات و احضار میکنه یه دیگ بزرگ آش بار میذارن و والی اراک رو میارن و زنده میندازن تو دیگ وقتی حسابی میپزه و گوشت والی قاطی مواد میشه نفری یه کاسه ازون آش میده دست والیا میگه این آشو بخورین برگردین ولایتتون و با مردم درست رفتار کنین اگه از هر ولایتی خبر برسه که ظلم کردین از این به بعد همین آشه و همین کاسه ✓ 📗