هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد
حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد
بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ...
ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
توی محل بدنام شده بودم همه می گفتن دختر کوچیکه ی حاج خانم جلسه ی با مستاجر جوانش رو هم ریخته و بی آبرو شده منم به خاطر آبروی مادرم دست به خودکشی زدم اما صد تا جون داشتم متاسفانه زنده موندم حالا وضع بدتر شده بود چون از بیمارستان مرخص شده بدم حالا همه می گفتن دختر حاج خانم بچه پس انداخته راه چاره ی نداشتم شب و روز کارم گریه بود اما همه ی محل وقتی انگشت به دهن موندن که محمد مذهبی ترین پسر محله که همه آرزوشون بود داماد شون بشه به خواستگاریم اومد شوکه شده بودم اما شب خواستگاری وقتی تو اتاق تنها شدیم چیزی بهم گفت که .......
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
494.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸صبح یعنے 🌻
یـڪ سـلام ناب ناب
صبح یعنے دست دادن با آفتاب☀️
✨صبــح یعنے عطرخوب رازقی
صبح یعنے حس خوب عاشقی
ســـ🤍ـــلام
صبـح سه شنبتون بــخیر🌸🌱
📚#داستانی_بسیار_آموزنده
کوهنوردی که خیلی به خود ایمان داشت، قصد بالا رفتن از کوهی را کرد.
تقریباً نزدیک قله کوه بود که مه غلیظی سراسر کوه را گرفت.
در این هنگام از روی سنگی لغزید و به پایین سقوط کرد.
کوهنورد مرگ را جلوی چشمانش دید و در حال سقوط از صمیم قلب فریاد زد: «خدایا کجایی!»
ناگهان طناب ایمنی که او را نگه میداشت، دور کمرش پیچید و او را بین زمین و هوا معلق نگه داشت. مه غلیظ بود و او جایی را نمیدید و نمیتوانست عکسالعملی انجام دهد. پس دوباره فریاد زد: «خدایا نجاتم بده!»
صدایی از آسمان شنید که میگفت: «آیا تو ایمان داری که من میتوانم نجاتت دهم؟»
کوهنورد گفت: «بله.»
صدا گفت: «طناب را ببر!»
کوهنورد لحظهای فکر کرد و سپس طناب را محکم دو دستی چسبید.
صبح زمانی که گروه نجات برای کمک به کوهنورد آمدند چیز عجیبی دیدند؛ کوهنورد را دیدند که از سرمای هوا یخ زده بود و طنابی که به دور کمرش بسته شده است را دو دستی و محکم چسبیده است ولی او با زمین فقط یک متر فاصله داشت...!
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
.
زهرا راهی هستم 🙋🏻♀
✂️مدرس برتر خیاطی فنی حرفهای
اکثر اساتید خیاطی ایتا شاگردای گل خودم هستن☺️
تو کانالم کمک میکنم با آموزش اصولیُ حرفهای لذت درآمد خیاطیو بچشی🥰👇
https://eitaa.com/joinchat/2736586988C6adf1d74e8
یازده تا مینیدوره رایگان پست آخره😍☝️
🙋🏻♀ اگه خـیـاطـی بلدی ولـــی ...
برای دوخت لباسای #پاییز و #زمستون مشکل داری مینی دوره رایگان ضخیم دوزی مخصوص توئه🧥
اینجا رو پر کن دوره برات ارسال میشه😍👇
https://survey.porsline.ir/s/z4i6DBcw
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدربزرگم همیشه می گفت
وقتی کسی رو دوست داری
اونو همونجوری دوست داشته باش
که هست ...
نه اونجوری که ترجیح میدی باشه !
نقص های انسان،
جزئی از وجود انسانه !
با اونا زندگی میکنه
راه میره ..
میخنده ..
گریه میکنه ...
هیچوقت به خودت اجازه نده
راجع به کسی نظر بدی
انسان ها رو با نقص هایشان "بپذیر" !
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از تبلیغات گسترده ریحون
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👑💅 دنیای زیباییهای لوکس اینجاست! 👑
💎 گوچی | دیور | ایوسنلورن
و صدها انتخاب خاص از برترین برندهای دنیا 🛍️
💄 آرایش | 🫧 مراقبت پوست | 🌸 عطر و ادکلن
🎀 اصالت • کیفیت • خاص بودن
✨ اگه خاص انتخاب میکنی، اینجا جای توئه! ✨
https://eitaa.com/joinchat/1459684924Cb4471bb21f
👆عضو دنیایی لوکس ما شو 👆
🉐 یادت میدم خط چشم حرفه ای بکشی👌
🤷♀بلدنیستی چطور در ۲ دقیقه چهرت رو متحول کنی؟
👇 آموزش رایگان خط چشم:
[آموزش انواع ماسک های خونگی😍
https://eitaa.com/joinchat/1459684924Cb4471bb21f
🎨زیبایی از جزئیات شروع میشود...
💎 همین حالا همراه ما شو.☝️☝️
داستان شنیدنی
ابومنصوربن عبدالرازق به حاکم طوس معروف به بیوردی، گفت: «آیا فرزند داری؟»
بیوردی گفت: «نه».
گفت: چرا به حرم حضرت رضا علیه السلام نمیروی و آنجا از خدا نمیخواهی که به تو فرزندی عنایت کند؟ من در این مکان مقدس چیزهای بسیار از خدای تعالی خواسته و به آنها رسیدهام....
بیوردی گوید: « پس از این ماجرا به حرم حضرت رضا علیهالسلام رفتم و در کنار قبر شریف، از خداوند فرزند خواستم. چیزی نگذشت که خدای تعالی فرزند پسری به من روزی کرد. بعداً نزد ابومنصوربنعبدالرزاق رفتم و گفتم که خداوند در حرم حضرت رضا علیهالسلام دعایم را مستجاب کرد. وی خوشحال شد و به خاطر این قضیه هدایایی به من بخشید و مرا احترام و تکریم کرد.
کتاب چشمه معارف رضوی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هرچی به امیر والا زنگ میزدم،رد تماس میکرد. غیرممکن بود امیر والا جوابم رو نده!چهار سال بود عاشق هم بودیم.
پس چرا الان جوابم رو نمیداد؟!
یهدفعه دلهره افتادبه جونم.نکنه اتفاقی براش افتاده بود؟!
هنوز داشتم به این فکر میکردم که زنگ بزنم خونهشون که صدای مامان باعث شد خشکم بزنه:
_آیه جان..امشب مراسم خواستگاری امیر والائه.داییت زنگ زد، ما رو هم دعوت کرد.
چی؟!
خواستگاری امیر والا؟! 😳
اونم از یه دختر دیگه؟!
نه...امکان نداشت!
امیر والا عاشق من بود.مگه میشه چهار سال عاشقی،یهشبه تموم بشه؟!
شاید یه شوخی مسخره بود.شاید میخواست غافلگیرم کنه!
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
با ذوق فکر کردم خودشه.
اما ساره بود؛صمیمیترین دوستم.
سریع جواب دادم و از مامان فاصله گرفتم.
صدای هیجانزدهی ساره توی گوشم پیچید:
_وای آیه!نمیدونی چقدر ذوق دارم!چرا زودتر بهم نگفتی؟!امشب حتماً میای دیگه، آره؟
اخم کردم.
_کجا باید بیام؟چی شده مگه؟
چند ثانیه سکوت کرد،بعد با تعجب گفت:
_خوبی تو؟! یعنی نمیخوای تو مراسم نامزدی بهترین دوستت و پسر داییت شرکت کنی؟!
پاهام سست شد...
آروم روی زمین نشستم.
چی داشت میگفت؟!
امیر والای من...داشت با ساره نامزد میکرد؟!
امیر والایی که چهار سال تمام با حرفهاش منو عاشق خودش کرده بود.
حالا داشت میشد عشقِ زندگیِ بهترین دوستم؟!
بغض راه گلوم رو بست.
صدای ساره هنوز از پشت گوشی میاومد:
_آیه؟! آیه جان؟! چرا ساکتی؟!
ادامه ی داستان در👇
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
ظرفیت راایگاانش محدوووده تا پر نشده پیو،ستن بزن
#پیشنهاد_ویژه👇🌺
⚡️دختر18ساله ام هرشب ساعت 3 به کجا می رود⁉️⚠️
چند شبی بود که متوجه سرو صداهای عجیبی از اتاق دخترم الھام می شدم اما اهمیت نمیدادم،یک شب ساعت حدودا3نصفه شب رفتم اتاق الھام که درکمال تعجب دیدم نیست، برگشتم و با ترس همسرم سکینہ را بیدار کردم و با عجله به اتاق دخترمون رفتیم اما درکمال ناباوری دیدم الھام خوابیده،بدجور فکرم مشغول شده بود و بقیه فکر میکردن خیالاتی شدم،،3شب بعد دوباره همون صداها به گوشم رسید و این بار بیشتر دقت کردم،دوباره به اتاق الھام رفتم و دیدم دخترم نیست،با ترس و عجله برگشتم اما به محض برگشتن با صحنه ای رو به رو شدم که تمام وجودم یخ زد،درکمال تعجب دیدم دخترم😱😱😱😱😱
با خواندن ادامە این داستان واقعی شگفت زده خواهید شد! ادامە داستان بازشود کلیک کنید👇
https://eitaa.com/joinchat/2571174621Cc4db5079fd
کسانی که فرزند دارند حتما بخوانند