اگه هنوز خونه دار نشدی چون این
دعارو تا الان نخوندی 🤦🏻♀
⛔️ این ذکر ها رو هرجایی پیدا نمیکنی و فقط در اختیار برخی از خواص بوده 👌
فقط در حد چند دقیقه میخوام این ذکر
برای شما اینجا بزارم 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3827631198C13ee3880f6
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر چه کنی به خود کنی ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑اولین بلاگر سفرِ ایتا
من منصوره هستم متولد ۶۷
عاشق # گردش و # سفرم و هر جا میرم از همه ی لحظاتش براتون عکس و فیلم میذارم از دوستم خواستم چند دقیقه لینکم رو براتون بذاره، تا الان ۱۵۰ هزار نفر تو کانالم عضو شدن 😳😳
👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2094792962C54f070a0de
❌# معرفی_خاص_امروز👆👆👆
.
❌❌بچه ها ❌❌توجه
اگر از این کلیپ های# تمیزکاری و
# نظم دوست دارید و انگیزه و انرژی میگیرید این کانال هر روز میذاره 👇👇👇❤️
https://eitaa.com/joinchat/2094792962C54f070a0de
زودعضو بشید فقط ۱۰ دقیقه لینکش میذارم ❌🙏
.
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشم ودل سیری باید تو وجودت باشه
وگرنه ذاتت که گشنه باشه
اقیانوس هم سر بکشی
بازم تشنه ای...
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
#حکایت دختر زیبا و ۴ جوان مست
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺯﯾﺒﺎﺑﻮﺩ ﺍﺳﯿﺮ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﯿﺎﺵ، ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩ!
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝﭘﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﭘﻨﺎﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺼﻪ
ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ .
ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍﻧﺰﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﻬﺮ ﺍﻣﺎﻧﺖ ﺳﭙﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ
ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺯﺍﻫﺪ ﻫﻢﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺭا.........
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ
ﻣﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺩﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ، ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ !!!؟
ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﯿﺸﻪ ﻭﺟﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻥ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺮ ﺣﺎﮐﻢﭼﻨﺎﻥ، بی ﭙﻨﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻡ.
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﻭ ﻣﮑث ﻭﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﮔﻔﺘند ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎﺑﺨﻮﺍﺏ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﻣﯿاﯾﯿﻢ.
ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﮕﻮﻧﻪ
ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ
ﺩﯾﺪ ﺑﺮ ﺯﯾﺮ ﻭ
ﺑﺮﺵ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆﺳﺮﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﻠﺒﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﺮﺩه اﻧﺪ!
ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮐﻪ:
ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﮔﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦﺷﻬﺮ ﺷﺪﻡ،
ﺧﻮﻥ ﺻﺪ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺴﺖ ﻓﺪﺍﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،
ﻭﺳﻂ ﮐﻌﺒﻪ ﺩﻭ میخانه ﺑﻨﺎﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،
ﺗﺎ ﻧﮕﻮﯾﻨﺪ که ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺯ ﺧﺪﺍﺑﯿﺨﺒﺮﻧﺪ
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
مراسم تشییع بــازیــگر خـــوب و مـــحـــبـــوب ایرانمون 😔😔🖤
🔴حواشی حضور بازیگران در مراسم🔴
🖤عــلت فــوت او و بیقراری های خــانواده اش بعد اعــلام خبر فــوتش 😞
آخرین فیلم از لحظات پایانی عمرش👇
.
🌟🖤honarmandan
🌟⚫️honarmandan
🌟⚫️honarmandan
هدایت شده از داستان های جذاب
😔😔😔عکسهای دردناک خانوم بازیگر بعد فوت پسرش😔😔
داغ فرزند از پا درآوردش🤦♀️🤦♀️
این همه تغییر واقعا دردناکه 😔😔😔🖤🖤🖤
https://eitaa.com/joinchat/847183978C1a47de8d60
ورود بیماران قلبی ممنوع⛔⛔
هدایت شده از ضرب المثل
👀 گاهی کسی که خودش راه را بلد نیست، ادعا میکند راهنمای دیگران است!
میگن:
🔸 «کور به خانهٔ کور راه میبرد.»
یعنی کسی که خودش از موضوعی آگاهی یا تجربهٔ کافی ندارد، نمیتواند راهنمای خوبی برای دیگری باشد؛ چون هر دو ممکن است در نهایت راه را اشتباه بروند.
حالا یه سؤال 👇
تا حالا شده کسی با اطمینان کامل بهت راهنمایی بده، ولی بعد بفهمی خودش هم هیچ سررشتهای از اون موضوع نداشته؟ 😂
برات پیش اومده؟
https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
..
🌸🍃 سلام، صبح پنجشنبهتون بخیر 🍃🌸
پنجشنبه است؛
روزی برای کمی آرامتر نفس کشیدن،
برای یاد کردن از عزیزانی که دیگر کنارمان نیستند،
و برای شکر کردنِ آدمهایی که هنوز در زندگیمان هستند. 🤍
امروز را با دلِ آرام شروع کنیم؛
با یک دعای خیر برای خودمان و عزیزانمان،
و با امید به اینکه خداوند
زیباترین اتفاقها را سر راهمان قرار دهد. 🌿✨
الهی امروز دلتان آرام،
لبخندتان ماندگار
و سهمتان از زندگی، خیر و برکت باشد. 🤲🏻💚
🌷 پنجشنبهتون پر از آرامش و خبرهای خوب 🌷
..
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
✍🏻غصه از دستدادن نعمتی را نخور، خدا بهترش را میدهد
ماری كوچولو دختری پنجساله، زیبا و با چشمانی درخشان بود.
یک روز كه با مادرش برای خرید به بازار رفته بودند، چشمش به یک گردنبند مروارید پلاستیكی افتاد. از مادرش خواست تا گردنبند را برایش بخرد.
مادر گفت:
اگر دختر خوبی باشی و قول بدهی اتاقت را هر روز مرتب كنی، آن را برایت میخرم.
ماری قول داد و مادر گردنبند را برایش خرید. ماری به قولش وفا كرد؛ او هر روز اتاقش را مرتب میكرد و به مادر كمک میكرد. او گردنبند را خیلی دوست داشت و هر جا میرفت، آن را با خودش میبرد.
ماری پدری دوستداشتنی داشت كه هر شب برایش قصه میگفت تا او بخوابد.
شبی بعد از اینكه داستان به پایان رسید، بابا از او پرسید:
ماری، آیا بابا را دوست داری؟
ماری گفت:
معلومه كه دوست دارم.
بابا گفت:
پس گردنبند مرواریدت را به من بده!
ماری با دلخوری گفت:
نه! من آن را خیلی دوست دارم، بیایید این عروسک قشنگ را به شما میدهم، باشد؟
بابا لبخندی زد و گفت:
آه، نه عزیزم!
بعد بابا گونه اش را بوسید و شب بهخیر گفت.
چند شب بعد، باز بابا از ماری مرواریدهایش را خواست. ولی او بهانهای آورد و دوست نداشت آنها را از دست بدهد.
عاقبت یک شب دخترک گردنبندش را باز كرد و به بابایش هدیه كرد.
بابا در حالی كه با یک دستش مرواریدها را گرفته بود، با دست دیگر از جیبش یک جعبه قشنگ بیرون آورد و به ماری كوچولو داد.
وقتی ماری در جعبه را باز كرد، چشمانش از شادی برق زد:
خدای من، چه مرواریدهای اصلِ قشنگی!
بابا این گردنبند زیبای مروارید را چند روز قبل خریده بود و منتظر بود تا گردنبند ارزان را از او بگیرد و یک گردنبند پرارزش را به او هدیه بدهد.
خدا گاهی نعمتهایش را میگیرد و در عوض خیلی بهترش را میدهد. پس هیچوقت غصه از دستدادن یک نعمت را نخور.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1