eitaa logo
داستان های جذاب
71.3هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
.. 🌿☀️ سلام، صبح دوشنبه‌تون بخیر ☀️🌿 امروز را با دلی آرام آغاز کنیم؛ با این باور که هیچ سختی همیشگی نیست و همیشه راهی برای بهتر شدن وجود دارد. 🌱 🌸 از امیرالمؤمنین علی(ع) در نهج‌البلاغه: «کسی که به خدا توکل کند، خداوند او را کفایت می‌کند.» امروز دلتان را به خدا بسپارید و قدم اول را با امید بردارید… شاید همین دوشنبه، آغاز یک اتفاق خوب باشد. 🤍✨ صبح‌تون پر از آرامش، دلتون گرمِ امید و روزتون سرشار از خیر و برکت 🌷 🌞 دوشنبه‌تون بخیر و خدا همراه لحظه‌هاتون. ..
✍داستان شنیدنی در روزگاران دور شخصی عمه بسیار مهربانی داشت. روزی از عمه خود پول قرض می خواهد و عمه با خوش رويی به او میگويد: برادرزاده عزيزم! برو گوشه قالی را بلند كن. زير آن چند سكه است، بردار و كار خود را راه بينداز. جوان هم خوشحال و خندان سكه ها را برداشته و به راه خود می رود. بار ديگر جوان در تنگنای مالی گرفتار می شود و به ياد عمه خود می افتد و به خانه او رفته و مجدداً طلب قرض می‌كند. عمه با همان روی خوش و لحن مهربان به او می گويد: عزيزم! برو همان گوشه قالی را بلند كن و سكه ها را بردار. جوان با خوشحالی به سوی قالی می‌رود، ولی وقتي آن را بلند مي كند، سكه ای نمی یابد! با تعجب می گويد ، عمه جان اينجا كه سكه ای نيست؟ و عمه او در پاسخ می گويد: عزيزم! سكه ها را سرجایش گذاشتی كه حالا می‌خواهی برداری؟! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
از پشت سر بيا و نگاهم کن 🌸🍃 وَ روز و شب نگرانم باش آن‌گاه ب‌ دغدغه مرا بميران اين‌ جا همين جا من اهل هند رفتن و اين حرف‌ها نيستم 🌸🍃 تو هند را بياور اين‌ جا همين‌ جا و در بهار و در کنار حفره گنجشکی وقتي که بوی نيمروی تو می‌پيچد و پارچ آب از يخ تازه شبنم می‌گيرد رفتم که رفتن من عين رفتن من باشد و فرق داشته باشد با رفتن آن‌ ديگران رضا_براهنی🌹       .
📘 ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻱ مردی ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﻣﻼﯼ ﻭﻻﯾﺘﺸﻮﻥ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺯﻧﻢ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﻤﯿﺨﻮﻧﻪ، ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ ؟؟؟؟ ﻣﻼ : ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﻓﻀﻴﻠﺖﻫﺎﻱ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﮕﻮ، ﺑﮕﻮ ﻛﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﻧﻤﺎﺯ ﺭﻭﯼ ﺭﻭﺡ ﺁﺩﻡ ﺗﺎﺛﻴﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﺍﺭﻩ . مرد : ﮔﻔﺘﻢ، خیلی ﻫﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻭﻟﻲ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ !!! ﻣﻼ : ﻭﻋﺪﻩﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﻧﻌﻤﺘﻬﺎﻱ ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﮕﻮ ﻭ ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﺨﻮﻧﻪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﺗﻮﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺷﻪ مرد : ﮔﻔﺘﻢ ! ﺧﻴﻠﻲ ﻫﻢ ﺍﻏﺮﺍﻕ ﻛﺮﺩﻡ . ﻭﻟﻲ ﺑﻲﻓﺎﻳﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﻼ : ﺍﺯ ﻫﻮﻝ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺟﻬﻨﻢ ﻭ ﺳﺨﺘﻴﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺨﻮﻧﺪﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻪ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﮕﻮ. مرد : ﮔﻔﺘﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﻫﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻭﻟﻲ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ !!! ﻣﻼ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ ﺁﺧﻪ ﺣﺮﻑ ﺣﺴﺎﺑﺶ ﭼﯿﻪ !؟ مرد : ﻫﻴﭽﻲ، ﻣﻴﮕﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﻥ ﺗﺎ ﻣﻨﻢ ﺑﺨﻮنم !
✨﷽✨ آهنگر و زن زیبا ✍داستان مرد آهنگری ڪه با مبارزه با هوای نفس، از عمل حرام و تجاوز خودداری ڪرد و خداوند، آتش دنیا و آخرت را بر او حرام کرد. مردی از پرهیزکاران وارد مصر شد. آهنگری را دید که آهن تافته را با دست از کوره بیرون می‌آورد و حرارت آن به دست او هیچ تأثیری نداشت. با خود گفت این شخص یکی از بزرگان و اوتاد است. پیش رفت، سلام کرد و گفت: ‌تو را به حق آن خدایی که در دست تو این کرامت را جاری کرده، دعایی درباره من بکن. آهنگر این حرف را که شنید، شروع به گریستن نمود. گفت: گمانی که درباره من کردی، صحیح نیست؛ من از پرهیزکاران و صالحان نیستم. ولی کرامتی که دیدی سببی دارد. آن مرد اصرار ورزید تا از علت امر مطلع شود. آهنگر گفت: روزی بر در همین دکان مشغول کار بودم. زنی بسیار زیبا و خوش‌اندام که کمتر مانند او دیده بودم، جلو آمد و اظهار فقر و تنگ‌دستی شدیدی کرد. من دل به رخسار او بستم و شیفته‌ جمالش شدم و از او تقاضای نامشروعی کردم و گفتم هرچه احتیاج داشتی، برمی‌آورم. او گفت: از خدا بترس؛ من اهل چنین کاری نیستم. گفتم: در این صورت، برخیز و برو. برخاست و رفت. طولی نکشید دومرتبه بازگشت، گفت: همان‌قدر بدان که تنگ‌دستی طاقت‌فرسا مرا وادار کرد به خواسته‌ تو پاسخ دهم.من دکان را بسته، با او به خانه رفتم. وقتی وارد اتاق شدیم، دیدم مانند بید می‌لرزد. پرسیدم: از چه می‌ترسی که این‌قدر به لرزه افتادی؟ گفت: هم‌اکنون خدا شاهد و ناظر ماست؛ چگونه نترسم. اگر رهایم سازی از خدا خواهم خواست تو را با آتش دنیا و آخرت نسوزاند. از تصمیم خود منصرف شدم، احتیاجاتش را برآوردم. با شادی و سرور زیادی به منزل خود برگشت. همان شب در خواب دیدم بانویی بزرگوار به من فرمود: «خدا پاداش نیکویی به تو عنایت کند». پرسیدم: شما کیستید؟ گفت: «من مادر همان دخترکم که نیازمندی، او را به سوی تو کشانید، ولی از ‌ترس خدا رهایش کردی. اینک از خداوند می‌خواهم که در آتش دنیا و آخرت‌ تو را نسوزاند». گویا آن زن از بستگان رسول خدا بوده و دعای مادرش در حقم مستجاب شد و حرارت آتش در من تأثیر ندارد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
⭕️داستان عجیب و باورنکردنی اما واقعی😱 در یک روستای کوچک و دور افتاده زنی فقیر با ۴ دخترش زندگی میکردند تمام دخترانش حافظ قرآن و دیندار‌ و تحصیلکرده بودند مادر پیر برای امرار معاش در خانه مردم کار می‌کرد تا اینکه در یکی از روزها این زن ناگهان متوجه شد که ۴ دختر مجرد و بالغش همزمان با هم باردار شده اند 😳 اما اتفاق عجیبی که بعد از چند ماه رخ داد جهان رو شوکه کرد https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99 ادامه ماجرا 😰❌☝️ سنجاق کانال بزن
. مهم ترین نیازهای یک رابطه؛ ستون اصلی یک رابطه.......احترام کلید ساخت رابطه........اعتماد جذابیت رابطه.......رابطه جنسی راز پایداری رابطه........رفاقت بهترین راه حل اختلاف.......گفتگو بدترین سم رابطه......بی توجهی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
( زن نازا ) شخصی نقل میکرد فردی بی قید و بند بودم، از اسلام خبری نداشتم، سه بار ازدواج کردم و به خاطر نازایی زنانم آنان را طلاق دادم، از همسر بعدی فرزندی پسر پیدا کردم، در شش سالگی او را به مکتب بردم، عصر که به خانه برگشت او را به حالت بیماری دیدم، معلوم شد اولین مطلبی که معلم به او تعلیم داده این آیه بوده: قیامت کودکان را پیر میکند.(مزمل /۱۷) بیماری او علاج نشد، از دنیا رفت. ملازم قبر او شدم، شبی در عالم خواب دیدم یکه و تنها در بیابانی مخوف قرار دارم هیولایی عجیب و غریب به من حمله کرد، پا به فرار گذاشتم، به دیواری رسیدم، خواستم از دیوار بالا رفته به پشت دیوار بروم تا خود را از دست آن هیولا نجات دهم، ناگهان تعدادی بچه را در حال بازی دیدم، سراغ فرزندم را گرفتم، او را صدا زدند، به او گفتم عزیزم در کجایی؟ گفت: بعد از مردن مرا به کلاس قرآن برده اند، تا با یاد گرفتن قرآن مستحق ورود به بهشت و رحمت حق شوم، به او گفتم: این هیولا چیست؟ چرا مرا دنبال کرد؟ گفت: پدر این ظهور اعمال و اخلاق زشت خود توست، از ترس بیدار شدم، تمام زشتی ها را کنار گذاشتم، به توبه و انابه موفق شدم و در راه حق قدم گذاشتم. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
اونقدر آدما قبل من و تو غصه خوردن، لب پنجره سیگار کشیدن، عاشق شدن، فارغ شدن، فحش دادن اونقدر آدما قبل من و تو بردن، باختن، گذاشتن رفتن، گم و گور شدن اونقدر آدما قبل من و تو به گذشته‌شون فکر کردن، حسرت خوردن، بغض کردن حالا کجان؟ رها کن بره رفیق ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام و صبحتون بخیر هر صبح، یک صفحه سفید نیست؛ ادامه‌ی داستانی‌ست که خودت داری می‌نویسی. حواست باشد امروز، چیزی به این داستان اضافه کنی که شب با خواندنش، از خودت راضی باشی. همین می‌شود یک روزِ خوب.🪷🪷 https://eitaa.com/yadmarg
📕 روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا برای خرید مایحتاج خود به شهر می آمد ... کنار پنجره می نشست ؛ وبیرون را تماشا می نمود.. گاهی؛ چیزهائی از کیف خود در می آورد و از پنجره قطار به بیرون پرتاب می نمود یکی از مسئولین قطار کنار ایشان آمد و با تحکم پرسید که: پیرزن چکار میکنی؟! پیرزن؛ نگاهی به ایشان انداخت و لبخندی مهربان گفت : من بذر گل در مسیر می افشانم آن مرد با تمسخر و استهزا ، گفت : درست شنیدم ؛ تخم گل در مسیر می افشانی؟! پیرزن جواب داد ؛ بله تخم گل ... مرد خنده ای کرد و گفت : اینرا که باد می برد ؛ بنده خدا ؟ پیرزن جواب داد ؛ من هم می دانم که باد می برد... ولی مقداری از این تخمها به زمین می رسند و خاک آنها را می پوشاند مرد که خیال میکرد پیرزن خرفت شده است گفت: با این فرض هم آب می خواهند . پیرزن گفت : افشاندن دانه با من .. آبیاری با خدا.. روزی خواهد رسید که گل و گیاه تمام مسیر را پر خواهد کرد؛ و رنگ راه تغییر خواهد نمود و بوی گلها مشام تمام ساکنین و مسافرین نوازش خواهد داد و من و تو و دیگران از رنگی شدن مسیر لذت خواهیم برد ... مرد از صحبت خود با پیرزن جواب نگرفت با تمسخر و خندیدن به عقل آن پیرزن ؛ سرجای خود برگشت ... مدتها گذشته بود که ؛ آن مرد دوباره سوار قطار شد و کنار پنجره نشسته و بیرون را نگاه می کرد که یک دفعه متوجه بوی خاصی شد.. کنجکاو که شد؛ دیدکه رنگ مسیر هم عوض شده است و از کنار رنگها و رایحه های نشاط آور رد می شدند و مسافرین با شوق و ذوق گلها را به همدیگر نشان می دادند آن مرد ؛ نگاهی به صندلی همیشگی پیرزن انداخت ؛ ولی..... جایش خالی بود سراغش را از دیگران گرفت ؛ گفتند : چند ماه است که ؛ از دنیا رفته است اشک از دیدگان آن مرد سرازیر شد و به نشانه احترام به آن همه احساس بلند شد و تعظیم نمود *** آن پیرزن رنگ و بوی گلها را ندید و استشمام نکرد ؛ ولی هدیه ای زیبا به دیگران تقدیم کرد همیشه عشق و محبت و مهربانی به دیگران هدیه بده ؛ روزی خواهد رسید که آنکس که به او محبت میکنی با انگشت اشاره از شما به نیکی یاد خواهد کرد... *بیا تا جهان را به بَد نَسپَریم* *به کوشش همه دستِ نیکی بریم* *نباشد همی نیک و بَد پایدار* *همان بِهْ که نیکی بُوَد یادگار* ✍فردوسی بزرگ https://eitaa.com/yadmarg
هدایت شده از ضرب المثل
🥛 «دوغش را ریخت، ماستش را هم کیسه کرد!» بعضی‌ها فقط اشتباه نمی‌کنن… اشتباهشون رو تبدیل به یک پروژه‌ی چندمرحله‌ای می‌کنن! 😂 یعنی یه خرابکاری کوچیک می‌کنن، بعد برای جمع‌کردنش یه تصمیم دیگه می‌گیرن، اون تصمیم هم یه دردسر تازه درست می‌کنه… آخرش می‌بینی از یه لیوان دوغ، کارخونه‌ی لبنیات راه افتاده! 🤦🏻‍♀️😂 این ضرب‌المثل وقتی به کار می‌ره که کسی علاوه بر اینکه ضرر یا اشتباهی کرده، با رفتار بعدی خودش ضرر و دردسر بیشتری هم برای خودش درست کنه. مثلاً: «قرار بود فقط یه پیام بده و قضیه رو تموم کنه؛ رفت توضیح بده، یه چیز دیگه هم لو داد! دوغش رو ریخت، ماستش رو هم کیسه کرد! 😂» https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat