هدایت شده از ضرب المثل
27.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان جذاب ضرب المثل شتر دیدی ندیدی
https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
هدایت شده از داستان های جذاب
داستان #تاوان سنگین ✍
منو جاریم باهم ازدواج کردیم تویه شب برامون جشن گرفتن عروسی مفصلی بود
یه سال گذشت جاریم بچه دارشد
من نشدم چندسالی گذشت اون بچه سومشم به دنیااوردمننازا بودم خیلی حرف میشنیدم
خیلی تحقیر میشود بچه سوم پسر بود قرارشد بشه جانشین ثروت پدرشوهریه روز که هیچ کسی خونه نبود جاریم بچه هارو پیش من گذاشت رفت پی کاری شیطون گولم زد اونپسر بیچاره رو برداشتم خواب بود.توی خواب انداختم توی چاه ورفتم خونه .هنوز صورت معصومش جلو چشمامه.خدایا منو ببخش .ظهر که شد همه دنبالش گشتن هیچ وقت جنازش پیدا نشد مادرش خیلی بی تابی میکرد فکر کردن رفته بیرون کسی دزدیده بچه رو ..اما بعد چند سال..... ادامه داستان 👉👉
هدایت شده از داستان های جذاب
رابطه طلبه جوان و شاهزاده
شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که ناگهان دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.
دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد! دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشهای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد.. ناگهان
👈ادامه ی داستان
هدایت شده از داستان های جذاب
⭕️داستان عجیب و باورنکردنی اما واقعی😱
در یک روستای کوچک و دور افتاده زنی فقیر با ۴ دخترش زندگی میکردند تمام دخترانش حافظ قرآن و دیندار و تحصیلکرده بودند
مادر پیر برای امرار معاش در خانه مردم کار میکرد
تا اینکه در یکی از روزها این زن ناگهان متوجه شد که ۴ دختر مجرد و بالغش همزمان با هم باردار شده اند 😳
اما اتفاق عجیبی که بعد از چند ماه رخ داد جهان رو شوکه کرد
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
ادامه ماجرا 😰❌☝️ سنجاق کانال بزن
هدایت شده از گسترده امید
👶 کچل خانِ ترند اینستا به ایتا پیوست 👶
پستای گوگولی و بانمک🥺♥️👶👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/1627784334Cf831a8ba6d
جهت عضویت کلیک کنید ❤️🔥🫵🏻
🚨 فوری. / فوری.😍 😳
کانال کچل خان به ایتا پیوست 👶👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/1627784334Cf831a8ba6d
❌تا پاک نکردن سریع عضو شو 👌☝️
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
📚📚📚📚📚
♥️حکایت کوتاه
"فقیری" از کنار دکان "کباب فروشی" میگذشت.
مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا "پراکنده" شده بود.
بیچاره مرد فقیر چون "گرسنه بود" و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه "نان خشکی" را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی "دود کباب" گرفته به دهان گذاشت.
او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد "کباب فروش" به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:
کجا میروی "پول دود کباب" را که خورده ای بده.
از قضا "ملانصرالدین" از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر "التماس و زاری" میکند و تقاضا مینماید او را "رها" کنند.
ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.
ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت:
این مرد را "آزاد کن" تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم.
کباب فروش "قبول کرد" و مرد فقیر را رها کرد.
ملا پس از رفتن فقیر چند "سکه" از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت:
بیا این هم "صدای پول دودی" که آن مرد خورده، بشمار و "تحویل بگیر."
مرد کباب فروش با "حیرت" به ملا نگریست و گفت:
این چه "طرز پول دادن" است مرد خدا؟!
ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت:
*خوب عزیز من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.*
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
💰دعای ثروت حضرت سلیمان
🌗 هرکس بدنبال روزی بی حساب است در بین الطلوعین این ذکر را زمزمه کند روز هفتم به اذن خدا ...
👌#متاسفانه این دعا به قدری قویه که فرزندان هم تا ۷ نسل ثروت باقی میمونن
❌و برای همین هیچوقت در دسترس عموم نبوده و ما هم مجبوریم زود پاکش کنیم 👇
https://eitaa.com/joinchat/3200189071Cc99e7b40d9
✨دعای حضرت جبرئیل برای حاجت و ازدواج
جبرئیل به پیامبر(ص) گفت این دعا را به احدی یاد نده مگر ...
در حکم خدا جاری شده که هرکس یکبار آنرا بخواند مستجاب شود👇
https://eitaa.com/joinchat/3200189071Cc99e7b40d9
مشاهده دعا
19.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان نودوهشت
کوزه و خیاط ✂️
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
: 🔞 «اون شب تو تاریکی اتاق، فکر میکردم تنهام... تا اینکه صداش رو کنار گوشم شنیدم!»
«دستم میلرزید. نفسم بالا نمیآمد. همهچیز از یک شیطنت ساده و یک تصمیم اشتباه در یک مهمانی شروع شد. نباید اون پیشنهاد رو قبول میکردم...
وقتی در اتاق بسته شد و چراغها خاموش، فهمیدم راه بازگشتی نیست. اون نگاهش، لحن حرف زدنش و حرکتی که بعدش انجام داد... همهچیز از کنترلم خارج شده بود!»
🔥 ادامه این شب پرماجرا و اتفاقی که بعدش افتاد را با هندزفری بخوانید:
🔗 [برای خواندن ادامه داستان بدون سانسور کلیک کنید سنجاق شده ]
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b