هدایت شده از گسترده امید
هنوز سیاهِ شوهرم تنم بود که دختر هشت ماهه ام زبون باز کرد و به عموش گفت بابا! عموش مجرد و جوون بود، سخت بهم ریخت و خونه رو ترک کرد، همون شب رفتم خونه ی بابام! بعد از چند روز، بچه ام شدید تب کرد، چند روز بعدکه هنوز تبش نخوابیده بود و علتش مشخص نبود، دکتر بهم گفت که به کسی وابستگی داشته یا نه، گفتم به عموش و چند روزیه که ندیدتش، بهم گفت ببرمش پیشش! روم نمی شد به خونه ی پدرشوهرم برگردم، بهشون زنگ زدم و قضیه رو گفتم، پدرشوهرم اومد دنبالم و برادرشوهرم که خونه بود، دخترم و ازم گرفت و بغل کرد. به طرز عجیبی حال دخترم خوب شد،چندروز بعد، مادرشوهرم گفت که برادرشوهرم به خاطر دخترم میخواد ازم خواستگاری کنه! باورم نمی شد که چیمی شنوم، یهو برادرشوهرم از پله ها پایین اومد و گفت: میخوام باهات تنها حرف بزنم....
https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
سرگذشت واقعی هدیه و جهانگیر👆🌸
هنوز سیاه شوهرم تنم بود که به خاطر وابستگی دخترم به عموش، مجبور شدم به عقد برادرشوهر جوون و جذابم در بیام👇
https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
سرگذشت جذاب و واقعی هدیه و جهانگیر👆
هدایت شده از ضرب المثل
«چو نمیزنه که کو شی، سخن میزنه که او شی!»
یعنی چی؟ 🤔
گاهی یکی با حرفهاش بیشتر از ضربه، آدمو زخمی میکنه! 😅
قدیما میگفتن ضربه ممکنه بدن رو کبود کنه،
ولی بعضی حرفها جوری به دل میخورن که کبودیش دیده نمیشه! 💔
📌 این مثل در گویش محلی اراکی نقل شده و مفهومش مقایسهی آسیبِ ضربه با زخمِ زبانه.
https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
📬 ارسالی مخاطب
باید اعتراف کنم، قبلا تا لنگ ظهر میخوابیدم و به هیییچ کاریم نمیرسیدم🧔شوهرم از دستم خسته شده بود😓😥
🧕ولی الان من شدم زرنگ خانواده شوهر😎
جاریم خودشو کشت تا رازم رو بهش لو بدم🤫
از وقتی وارد🧕کانال خانم پنج صبحی و چله سحرخیزی شون شدم زندگیم تغییر اساسی کرده😎😍
✔️حتی برای نماز قضاها و شکرگزاری و ورزش و چربی سوزی هم برنامه رایگان دارن. چک لیست روزانه هم هرررر روز میزارن👇👇👇👀
https://eitaa.com/joinchat/251134523C7ebd735ed7
⚖ سوال آزمون وکالت :
دو صفر دو سه کدام است؟
الف) 2023 ب) 0023
ج) 0033 د) 2033
مشاهده پاسخ ✔️
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
✍🏻دهخدا مادری داشت بسیار عصبی بود و پرخاشگر ؛ طوری که دهخدا بخاطر مادرش ازدواج نکرده بود و پیر پسر مجردی بود که در کنار مادرش زندگی میکرد.
نصف شبی مادرش او را از خواب شیرین بیدار کرد و آب خواست. دهخدا رفت و لیوانی آب آورد مادرش لیوان را بر سر دهخدا کوبید و گفت آب گرم بود. سر دهخدا شکست و خونی شد. به گوشهای از اتاق رفت و زار زار گریست.
گفت: «خدایا من چه گناهی کرده ام که بخاطر مادرم بر نفسم پشت پا زده ام. من خود ، خود را مقطوع النسل کردم ، این هم مزد من که مادرم به من داد. خدایا صبرم را تمام نکن و شکیباییام را از من نگیر.»
گریست و خوابید شب در عالم رؤیا دید نوری سبز از سر او وارد شد و در کل بدن او پیچید و روشنش ساخت. صدایی به او گفت: «برخیز در پاداش تحمل مادرت ما به تو علم دادیم.»
📕♥️ از فردای آن روز دهخدا شاهکار تاریخ ادبیات ایران را که جامعترین لغت نامه و امثال و حکم بود را گردآوری کرد و نامش برای همیشه بدون نسل، در تاریخ جاودانه شد.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا شده یکی یه حرفی بزنه،
بعد حتی وقتی بفهمه اشتباه کرده، باز بگه:
«نه! همینی که من میگم درسته!» 😅
حکایت «مرغش یک پا داره» دقیقاً دربارهی همینه؛
دربارهی کسی که بهجای پذیرفتن اشتباهش، هر بار یه دلیل تازه میتراشه تا حرف خودش رو درست جلوه بده! 🐔😂
این ضربالمثل رو برای کلاس چهارم به یک قصهی بامزه تبدیل کردم تا بچهها هم داستانش رو یاد بگیرن، هم معنی واقعی اصطلاح رو هیچوقت فراموش نکنن. 🤍
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باران | طب و سلامتی 🍎
🌙 شب بخیر | کانال باران طب
قبل از خواب، یک لحظه به خودت فکر کن؛
به تمام ساعتهایی که بدنت خستگی را تحمل کرد،
به تمام روزهایی که بیصدا همراهت بود.
امشب چیزی جز آرامش برای خودت نخواه...
خواب خوب، فرصت دوبارهایست
برای اینکه فردا با انرژی بیشتری ادامه بدهی. 🌿
شبتون آرام و تنتون سلامت 🤍
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_TEB | 🍎 باران طب
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
⭕️داستان عجیب و باورنکردنی اما واقعی😱
در یک روستای کوچک و دور افتاده زنی فقیر با ۴ دخترش زندگی میکردند تمام دخترانش حافظ قرآن و دیندار و تحصیلکرده بودند
مادر پیر برای امرار معاش در خانه مردم کار میکرد
تا اینکه در یکی از روزها این زن ناگهان متوجه شد که ۴ دختر مجرد و بالغش همزمان با هم باردار شده اند 😳
اما اتفاق عجیبی که بعد از چند ماه رخ داد جهان رو شوکه کرد
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
ادامه ماجرا 😰❌☝️ سنجاق کانال بزن
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
❌ داشتم زن بارداری رو میشُستم که لبهای جنازه تکون خورد و زیر لب گفت روی من آب نریز من هنوز زنده ام رفتم بیرون غسالخونه و داد زدم دخترتون زنده هست توقع داشتم خونوادش شوکه بشن از خوشحالی بال در بیارن ولی در کمال ناباورانه اصلا اینجور نبود.😳
برادرش اومد نزدیکم و گفت که بشورش و کفن کن .با تعجب گفتم مگه شما نشنیدید من بهتون گفتم خواهرتون زنده است یهو چیزی گفت که خُشکم زد بهم گفت ...
🔞 ادامه داستان👇 باز شــــشــــــــود
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
«با سلام و احترام، صبح شما بخیر.
🍃 امیدوارم روزی پر از موفقیت،
سلامتی و برکت پیش رو داشته باشید. ☀️»
https://eitaa.com/yadmarg
۱. حکایت حکیم و سنگهای گرانبار (درباره اولویتها و رها کردن)
روزی حکیمی در کنار جاده نشسته بود که جوانی با چهرهای آشفته و شانههای خمیده از کنار او گذشت. حکیم از او پرسید: «ای جوان، چرا اینگونه سنگینی بر دوش داری؟»
جوان با درماندگی گفت: «ای بزرگ، تمام دنیا بر دوش من است! مشکلات، نگرانیها و خاطرات تلخ، مثل سنگهایی هستند که در کولهپیمایی ناخواستنی، من را به زمین میکوبند.»
حکیم لبخندی زد و گفت: «بیا تا آزمونی کنیم. این کولهپایه را زمین بگذار و یک سنگ از آن بردار.» جوان سنگی را برداشت. حکیم گفت: «این سنگ چیست؟» جوان گفت: «این سنگِ نگرانی برای آینده است.» حکیم گفت: «پس آن را اینجا بگذار.» جوان سنگ را گذاشت و کمی سبکتر شد.
سپس گفت: «یک سنگ دیگر بردار.» جوان سنگ دیگری برداشت: «این سنگِ حسرتهای گذشته است.» حکیم گفت: «پس آن هم اینجا بگذار.»
جوان یکی پس از دیگری سنگها را از کوله خارج کرد؛ سنگِ ترس از نظر، سنگِ خشم از دیگران و سنگِ توقعات بیجا. وقتی کوله خالی شد، جوان چنان احساس سبکی کرد که انگار از زمین بلند شده است.
نتیجه: ما گاهی بار سنگینی از گذشته و آینده را به دوش میکشیم که لایق نیست؛ یاد بگیر که وزنِ آنچه را که دیگر نمیتوانی تغییر دهی، از دوش خود برداری.
https://eitaa.com/yadmarg