آیتالله بهجت (ره) :
اگر از #قرآن استفاده نمیکنیم
برای آن است که یقین ما ضعیف است؛
ازاینرو، اگر خود امام (عج)
را هم ببینیم،
تغییر حالی در ما
حاصل نمیشود، چنانچه عدهای
در حال حضور به ائمه علیهمالسلام
بد و ناسزا میگفتند!
♥️🌿به {دختران تمدن ساز} بپیوندید🌿♥️
😍🌿♥️🍃
@yazainab314
😔😔😭
#سالروز_تخریب_بقیع
خواستند آثار جرم شهر مخفی ترشود
از میان نقشه اسم کوچه را برداشتند
آنقدر با گریه مردی بر رخ خود لطمه زد
تا که از قبر امام شیعه پا برداشتند
♥️🌿به {دختران تمدن ساز} بپیوندید🌿♥️
😍🌿♥️🍃
@yazainab314
امࢪوز سالروز تخریب قبوࢪ ائمھ بقیعِ🖤
تسلیٺ
♥️🌿به {دختران تمدن ساز} بپیوندید🌿♥️
😍🌿♥️🍃
@yazainab314
مداحی(1).mp3
1.48M
🎧 #مداحی🌿
| 🎙 حاج محمود کریمی🌱
▪️ یه مدینه یه بقیعه یه امامی که حرم نداره
🏴 هشتم شوال سالروز تخریب قبور ائمه اطهار علیهم السلام در بقیع تسلیت باد
♥️🌿به {دختران تمدن ساز} بپیوندید🌿♥️
😍🌿♥️🍃
@yazainab314
💌 #خاک_پاک
این بالها، فقط پر پرواز نیستند...
گاهی سایبان کوچکی میشوند
برای خاک پاکی که
🔆 آفتاب
بیواسطه پابوسش میآید و
گاهی
🍀 غبار اندکی را
به دوردستها میبرد، بلکه
روشنی چشم دلتنگهای
بقیع شود...
شاید
توی دنیای کبوترها
فرقی نکند برای کدام حرم باشی
اما
مثلا فکر کن
از کبوتران بقیع باشی
تا بی آب و دانه، اما با شوق
هرروز، زائر چهار امام غریب شوی . . . 🕊 🕊
السَّلامُ عَلَيْكُـمْ أَئِمَّـةَ الْهُدَى
السَّلامُ عَلَيْكُـمْ أَهْلَ التَّقْوَى
السَّلامُ عَلَيْكُـمْ أَيُّهَا الْحُجَجُ
عَلَـى أَهْـلِ الدُّنْيــا، السَّـلامُ
عَلَيْكُمْ أَيُّهَا الْقُوَّامُ فیالْبَرِيَّةِ
بِالْقِسْط، السَّلامُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ
الصَّفْـوَةِ، السَّـلامُ عَلَيْكُمْ آلَ
رَسُـولِ اللَّه، السَّـلامُ عَلَيْكُمْ
أَهْلَ النَّجْوَى ✋💜
💫 چهار امام در بقیع: امام حسن (ع)
امام زین العابدین (ع)، امام باقر (ع) و
امام صادق (ع)
👈 دوستانت رو هم به جمع دخترونهایمون دعوت کن ... 🌸🌸
♥️🌿به {دختران تمدن ساز} بپیوندید🌿♥️
😍🌿♥️🍃
@yazainab314
💌 #روزهای_خوب
آن روز، یک گوشهی صحن
ایستاده بودم؛ نگاهم به
گنبد بود و
در حال خودم، با اشک
برای امام رضا درددل میکردم...
چندوقتی بود که
دلم میخواست برایشان بگویم
از همهچیز خسته شدهام ⛅
میان درددلهایم، صدای
یک کاروان دانشآموزی که
🎨 با کولهپشتیهای رنگ و وارنگ و
با شوق و شور، برای #زیارت
آمده بودند
به گوشم رسید
شیطنیتها و بدو بدوهایشان
ناخوداگاه، لبخند روی لبانم نشاند
حرفها و گلایههایم یادم رفت...
دلم آرام گرفت...
راستی،
چقدر اینجا
به آرامش رسیدن، ساده است ... 💚💜
.
.
👈 دوستانت رو هم به جمع دخترونهایمون دعوت کن ...
.
.
.♥️🌿به {دختران تمدن ساز} بپیوندید🌿♥️
😍🌿♥️🍃
@yazainab314
💌 #آیههای_قشنگ #حتتما_بخونین
وقتی
یه ظرف کوچیک رو
⛈ زیر یه بارون تند بگیری،
زود، پر میشه و سرریز میکنه
توی زندگی، سختیها و
امتحانای خدایی، بارونهای
تندی هستند که اگه زود از کوره
درنریم، برامون برکت و رحمت میارن ... 🔆
💜 شرح صدر ینی
بالا رفتن ظرفیت روحی و قدرت تحمل
ینی اینکه قلبت، نه اون قلبی که میتپه...،
بزرگ باشه و زود
⚡ با یه امتحان ساده
سرریز نکنه... نترسه... بیتاب نشه
حضرت موسی وقتی
میخواست سمت فرعون بره
از خدا، شرح صدر خواست و گفت:
#رب_اشرح_لی_صدری
#و_یسرلی_امری
#_وحلل_عقده_من_لسانی
#یفقهوا_قولی 🕊
وقتی توی
شرایط سخت قرار گرفتی
💚 برای یه آرامش خدایی ،
این چندتا آیه کوچیک رو زیاد زمزمه کن . . .
📗 قرآن کریم. سوره طه. آیه ۲۵ تا ۲۸
🌸 معنی آیهها: خدایا به من شرح صدر بده و کارم رو
آسون کن و گره از زبانم بگشا تا حرفم رو بفهمند
♥️🌿به {دختران تمدن ساز} بپیوندید🌿♥️
😍🌿♥️🍃
@yazainab314
#امام_زمانی 🌼💛
هفته به هفته می گذرد با خیالتان...🌸
یه صلوات کوچولوبراآقا امام زمانت بفرست☺️
♥️🌿به {دختران تمدن ساز} بپیوندید🌿♥️
😍🌿♥️🍃
@yazainab314
#رمان_پلاک_پنهان😍
#قسمت_سوم
سمانه خندید و مشتی به بازویش زد ،سرش را بلند کرد و متوجه خندیدن کمیل
شد،با تعجب به سمت صغری برگشت و گفت:
ــ کمیل داره میخنده،یعنی شنید؟؟
صغری استکان چایی اش را برداشت و بیخیال گفت:
ــ شاید، کال کمیل گوشای تیزی داره
عزیز با لبخند به دخترا خیره شد و گفت:
ــ نظرتون چیه امشب پیشم بمونید؟
دخترا نگاهی به هم انداختند ،از خدایشان بود امشب را کنار هم سپری کنند،کلی
حرف ناگفته بود،که باید به هم میگفتند.
با لبخند به طرف عزیز برگشتند و سرشان را به عالمت تایید تکان دادند.
ــ ولی راهتون دور میشه دخترا
با صحبت سمیه خانم ،لبخند دخترا محو شد،کمیل جدی برگشت وگفت:
ــ مشکلی نیست ،فردا من میرسونمشون
ــ خب مادر جان،تو هم با آرش امشب بمون
ــ نه عزیز جان من نمیتونم بمونم
سید محمود لبخندی زد و روبه کمیل گفت:
ــزحمتت میشه پسرم
ــ نه این چه حرفیه
دخترها ذوق زده به هم نگاهی کردند و آرام خندیدند
با رفتن همه،صغری و سمانه حیاط را جمع و جور کردند،و بعد از شستن ظرف ها ،شب
بخیری به عزیز گفتن و به اتاقشان رفتند،روی تخت نشستند و شروع به تحلیل و
تجزیه همه ی اتفاقات اخیر که در خانواده و دانشگاه اتفاق افتاد،کردند.
بعد از کلی صحبت بالخره بعد از نماز صبح اجازه خواب را به خودشان دادند.
****
سمانه با شنیدن سروصدایی چشمانش را باز کرد،با دستانش دنبال گوشیش می
گشت،که موفق به پیدا کردنش شد،نگاهی به ساعت گوشی انداخت با دیدن ساعت
،سریع نشست و بلند صغری را صدا کرد:
ــ بلند شو صغری،دیوونه بلند شو دیرمون شد
ــ جان عزیزت سمانه بزار بخوابم
ــ صغری بلند شو ،کالس اولمون با رستگاریه اون همینجوری از ما خوشش
نمیاد،تاخیر بخوریم باور کن مجبورمون میکنه حذف کنیم درسشو
ــ باشه بیدار شدم غر نزن
سمانه سریع به سرویس بهداشتی می رود و دست و صورتش را می شورد و در عرض
ده دقیقه آماده می شود،به اتاق برمیگردد که صغری را خوابالود روی تخت می بیند.
ــ اصال به من ربطی نداره میرم پایین تو نیا
چادرش را سر می کند و کیف به دست از اتاق خارج می شود تا می خواست از پله ها
پایین بیاید با کمیل روبه رو شد
ــ سالم.کجایید شما؟دیرتون شد
ــ سالم.دیشب دیر خوابیدیم
ــ صغری کجاست ؟
ــ خوابیده نتونستم بیدارش کنم
ــ من بیدارش میکنم
سمانه از پله ها پایین می رود ،اول ب*و*سه ای بر گونه ی عزیز زد و بعد روی
صندلی می نشیند و برای خودش چایی میریزد.
ــ هرچقدر صداتون کردم بیدار نشدید مادر،منم پام چند روز درد می کرد،دیگه
کمیل اومد فرستادمش بیدارتون کنه
ــ شرمنده عزیز ،دیشب بعد نماز خوابیدیم،راستی پاتون چشه؟
ــ هیچی مادر ،پیری و هزارتا درد
ــ این چه حرفیه،هنوز اول جوونیته