eitaa logo
/زعتر/
465 دنبال‌کننده
269 عکس
40 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
Amir Kermanshahi ~ Music-Fa.Com-5254651705002942717_127194685648541.mp3
زمان: حجم: 4.6M
برای رفقای عزیزی که دلتان اینجاست.
. اربعین اینجوریه که وقتی داری با تنِ خسته از مرز برمی‌گردی و می‌بینی یه سری از آدم‌ها تازه کوله بستن و با حال خوب دارن میان سمت مرز، بهشون غبطه می‌خوری و می‌گی کاش منم الان داشتم راهی می‌شدم. ساعتی نگذشته که دلتنگ حال‌وهوای اربعین می‌شی و با هر تصویری، بغضت آماده‌س که بشکنه. @zaatar
. آمدیم دزفول سراغ بچه‌ها. طبق معمول قبل از اینکه بیفتیم توی جاده، رفتیم امام‌زاده سبزقبا. بعد از جریان هجده و نوزده دی‌ماه، هنوز ضریح جدیدی برای امام‌زاده نساخته‌اند و دورتادورش را شیشه انداخته‌اند. این‌بار اما سنگ مزار شهید رشید و پسرش حالم را خوب کرد. در همان جریان، شعله‌های آتش، به مزارشان رسیده بود و سیاهی‌اش دلم را ریش می‌کرد. حالا سنگ جدیدی انداخته‌ بودند برای پدر و پسر. به رشیدِ روی مزار که نگاه می‌کردم، از آن اسم حک‌شده با خطوط کشیده و باصلابت، که جای سیاهیِ سوختگی را پر کرده بود، آرام شدم. انگار این سنگِ تازه، حقِ آن همه ایستادگی را ادا می‌کرد و بالاخره دوباره نامِ پدر و پسر را با همان شکوهِ همیشگی، بر دلِ خاک نشان می‌داد. @zaatar
. نماز مغرب عشا را در مسجدی خواندیم نرسیده به اراک. همیشه موقع رفت‌وآمدمان به دزفول، اینجا نمازمان را می‌خوانیم. حیاط باصفایی دارد و همه‌چیز آنقدر تمیز است که دلت می‌خواهد چندساعتی در آن استراحت کنی. دفتری گذاشته‌اند روی میز در قسمت خواهران. دفتری برای نظرات آدم‌هایی که اینجا رفت‌وآمد می‌کنند. هربار که می‌آیم، ورقش می‌زنم و چندصفحه‌ای ازش می‌خوانم. این‌بار اما دلم می‌خواست دفتر را بردارم برای خودم. بعضی از نظرات پر از قصه و داستان بود. آدم‌هایی که توی صفحات آخرش چیزی نوشته‌ بودند، همه مسافر کربلا بودند. توی بعضی نوشته‌ها می‌شد یک خط داستانی پیدا کرد. من هم مثل همیشه برایشان چندخطی سیاه کردم. نوشتم اینجا آخرین موکبی است که برای سفر اربعین‌مان داشتیم. خواستم بدانند میزبان زائرهای امام حسینند. علی‌رغم میلم، دفتر را نزدم به چاک. چون من دزد نیستم. :/ @zaatar
هدایت شده از کارام جانم می‌رود
ا﷽ 0️⃣1️⃣2️⃣ بیچاره‌تر اون که دید کربلاتو نزدیک غروب بود. رفتم صحن اصلی مصلی و ایستادم بین مردمی که هرکدام، یک‌جوری مشغول عزاداری بودند. زنی آرام بر سر می‌زد و شانه‌هایش از شدت گریه تکان می‌خورد. زن دیگری نشسته بود روی زمین، پاها را جمع کرده بود توی شکم و خیره مانده بود به پرده‌ای که راهِ نگاه به تابوت‌ها را سد کرده بود. من، ایستاده بودم زیر مه‌پاش؛ قطراتِ ریزِ آب، روی پوستم می‌نشست و صورتم را خیس می‌کرد. به‌خاطر نزدیکی به اذان و نماز، پرده را کشیده بودند و پیکرها از دیدِ ما پنهان بود.   زنی آمد و کنارم ایستاد. مقنعه‌ای مرتب به سر داشت و نگاهش، من را یاد معاون‌های مدرسه می‌انداخت. بی‌مقدمه پرسید: «چرا پیکرا معلوم نیست؟» برایش توضیح دادم. درجا اشک توی چشم‌هاش جمع شد. با صدایی خش‌دار گفت: «وقت ندارم. باید برگردم پیش بچه‌هام.»  تنش بی‌قرار بود میان ماندن و رفتن. این را از حرکت پاهاش می‌فهمیدم. گفت: «من فرمانده بسیج بودم. حالا هم معلمم. چندین بار رفتم آقا رو از نزدیک دیدم. دوتا چفیه ازش گرفتم.»  آسمان رو به تاریکی می‌رفت و چراغ‌های محوطهٔ مصلی، سایه‌های بلند و کشیده‌ای روی زمین می‌انداخت. برای آرام‌کردنش گفتم: «خب پس قبلاً دیدین‌شون. فدای سرتون اگه این‌بار نشد.»  نیم‌چرخی زد و برگشت سمتم. گفت: «برعکس. مثل کربلا می‌مونه. کسی که رفته کربلا رو دیده، بعداً بیشتر تو حسرت کربلا می‌مونه تا کسی که نرفته و ندیده.»  سکوت شد بینمان؛ سکوتی که نه از سرِ حرف نداشتن که از سنگینیِ ناگفته‌ها بود. بعد از تحمل آفتاب تند ظهر مصلی، حالا باد خنکی می‌وزید. همان‌جا، زیرِ همان مه‌پاش‌ها، تازه فهمیدم بی‌قراریِ این روزهایم از کجاست. فهمیدم چرا باز هم اینجا ایستاده‌ام و دل‌کندن برایم محال است.  در گوشهٔ ذهنم، انگار کسی داشت می‌خواند: «بیچاره اون که حرم رو ندیده، بیچاره‌تر اون که دید کربلاتو.»   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍