#مارُم
هر شوو اِز قاب عکسی دِله بیرون میا ،
خانه ای دِله چرخی زِنه ؛
ورُم نِشته ؛
هر چی دلشوره و دل ویجی دارُم ، اِز موهام کنار زِنه ،
دلُمی پانسمانا عوِض کُنه
و دوباره قابی دِله وَمگِرده.
خدابيامرز ، خاکی جیر و قابی دِله
همیشِک مُنی دلواپِسه !
💐😔💐
📝 #محمد_اسماعیل_کلانتری
@zadgahamtuyehdarvar
💐 💐 💐 💐 💐💐💐
مادری مهربان و دوست داشتِنی ،
مرحومه #زهرا_کلانتری
فرزند مرحومین " ابوطالب و بی بی کلانتری" همسر "مرحوم تقی کلانتری"
والده گرامی آقای #محمد_اسماعیل_کلانتری #ماک
روحِش شاد ، خدا بیامرزیِّش ،جایگاهش بهشت برین 💐
63386a7097fa6f8f3ba6b1c7_7239483614821849967.mp3
زمان:
حجم:
43K
هُوا سردی دِله او به سِلاپ سر
بَگُتُمِش چِکا ؟ ناله بِدا سر
مرگ حُواس بَبو پیری کساده
خانه دله واشتُم کلاه را مُن سر
برگردان :
توی هوای سرد او سر لخت بود
تا گفتم چرا ؟ ناله را سر داد
حواسم بمیره که روزگار پیری کساده
تا جاییکه توی خانه خودم ، کلاه را می گذارم .
#کانال_زادگاهم_تویه_دروار
@zadgahamtuyehdarvar
سروده و اجرا : (با گویش شیرین #تویه_درواری)
#محمد_اسماعیل_کلانتری #ماک
🌺 اردیبهشت ماه ۱۴۰۳ 🌺
▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️
مُنی ساعِت نه و نیم را نشان دا ، که از دُخایی بنو راه دَکُفتیم.
مداح بلند گو را از کولش اُوزان بَکِردی به و میکروفون را داهانشی پیش بِگِتی به و نوحه خوانی کِرد و اُمِیج با بَگُتِن( حسین حسین ) اورا هِمراهی کردیم .
علامت کش پیش دَبه و نوحه خوان و طبال و دهل زن وسِط ،
اُما مردها دو طرف اوشان و زنهایج اُمِی پشت سر .
درهای خانه های دوطرف خیابان همه واج بین . منقل هایی آتِشی رو ، کُولک و اسپند هومرِتِن و دودش همراه باد کج و کوله به . مجیمه هایی دله شیرینی و استکان های شیر و خرما و میوه فراوان به و اِز اُما پذیرایی کِردِن .
دُوخا تُمام بَبه و سرازیری خاکی دشتبو را پشت سر واشتیم و روبار پی بَرسییم بارانی بنو .
گوسفند پشت گوسفند با چندتایی بزغاله را سر بَربین. خونهایی که با خاک قاطی بَئیبِن را شاب بَزِیم و سربالا را تُمام بَکِردیم تا امام زاده مطهری گنبد بارگاه دیار ببه .
دو طرف خیابان جمعیت پر به .
پیرها مشت به سینه زین و از چشمشان اسرو سرازیر به . جوانترها دیمشان چین و چروک دَکُفتی به و سینه زنان حسین حسین گُتِن . صفها مرتُب بَبه و نوحه خوانیج سنگ تُمام واشت .
طبالها و دهل زنها قایُم تِر زین . زنجیرها بالا شین و پایین میامین. امام زاده ای در بَرِسی یِیم .
دشتبویی هایی علامِت اُمِی طرُفی خم ببه و اُمِی علامتیج اوشانی طرُفی .
▪️ اُما دست جمعی و یک صدا گُتیم :
(ما بهر عزا به تسلیت آمده ایم آمده ایم).
▪️اوشانیج جواب دان:
(ای اهل عزا به جمع ما خوش آمدید خوش آمدید).
یواش یواش دهی دسته ایج بیامییِن . همه با هم قاطی بَبِیم و تحت فرمان یک نوحه خوان وارد محوطه امامزاده بَبِیم .
ای ماشاءالله ! سر هیئِت مسجدی پیش ، ته هیئت دویست متر بیرون از امامزاده .
همه یک صدا حسین حسین گُتیم . تُورانه ای سر بَکِرد . خاک و خولها به هُوا راست بَبه و اُمِی سر هوشِستِن .
اسپیدار ها شاخ و برگشان را به سر و سینه شان زین و اُمِی طرُفی خم بییِن . مثل اینکه اَمروز زمین و زُمان عزادار بییِن .
▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️
📝 #محمد_اسماعیل_کلانتری(ماک)
تاسوعای ۹۵
🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴
@zadgahamtuyehdarvar
هدایت شده از کانال زادگاهم تویه دروار
✅ قُرمه و پِلوار کُشان
پاییز ماه وقتی که چند روز بُمانده
اون گُدِر ، موقیعِ پِلوار کشانه
گوسفِند را سر برِینِن، کُنِنِش پوست
دلبندشا خورِن، همه دارِن دوست
بعدش ریز ریز کُنِن گوسفِندانی لاش
دَمریجِن دیگی دِله،دُنبه ایج بالاش
آتیش که کول بییِرد ، دیگ دله روغان
لُخمِ گوشتا پِجِن ، کُنِنِش بریان
اُشکُمبه را شُورِن و کُنِن پُشت دیم
گوشت را دلیش ریجِن تا نزِنه سیم
تُک به تُک که بَبه گوشت و اُشکمبه
سَرش دَمریجن غَلبه ،داغ دنبه
جمع کنِن تُکِشا ، دَموِندِن مَحکُم
داغ سنگ ، واملِن سرش ، کم کم
هِدو میا ،ریز ریز سولاخ، با این کار
مکروب نَمشو دلیش، مانه تا باهار
ناهار شامی گُدِر حاضر آماده
وَله وَله خورِن ، با خانواده
اینانی نام ،اُمِی جانِ تویه دروار
قُورمیّه و تو اِز (ماک) یادگار دار
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
📝 #محمد_اسماعیل_کلانتری #ماک
@zadgahamtuyehdarvar
🌺🍃🌺
نباشد این جهان را اعتباری
نه شادی ماند و نه گریه زاری
جمال و روی زیبا به تبی بند
جلال و شوکت و مال، به شبی بند
زخاطر رفتنی است هر بزم و خنیا
نبندند عاقلان دل را به دنیا
چو دنیا بی وفا است بهر انسان
#تویه_دروار یک مثل گویند بدینسان:
🔹( پلنگی پوست اگر بی با وفادار
اورا وفا کرد و دنیبه بازار)
#محمد_اسماعیل_کلانتری
🌺🍃🌺
🌸🍂آرامش آسمان شب
سهم قلبهای❤️ پاکتان
و نور ستاره ها
روشنىِ بى خاموشِ
تمام لحظه هایتان🌸🍂
✨شبتون بخیر ، در پناه خدا✨
@zadgahamtuyehdarvar
🌸🌸🌸
یکی دید دختری زیبا و طناز
که میکرد دلبری با عشوه و ناز
به او دل باخت و گردید عاشقش سخت
که تا گردد کنارش شاد و خوشبخت
می افتاد در پی اش با گام لرزان
می پایید این ور آن ور را هراسان
که با یک گوشه ی چشمش بنازه
( ریاضت کش به بادامی بسازه)
تا اینکه عاقبت عشقش عیان کرد
هر آنچه داشت به دل، آنرا بیان کرد
ولی معشوق نداشت هیچ میلی با او
که داشت فاصله های خیلی با او
چو معشوق را چنین دید عاشق زار
به کنجی رفت و بست در روی اغیار
به تدریج عشق اورا کرد فراموش
رهید از آن همه شور و همه جوش
پدر آگاه چو شد بر حال فرزند
چنین گفت با عیال در وصف دلبند:
🌸🌸🌸
( وچیمان یک گودِر پی اش دَکوفته
پشیمان بَبی و هِرِش بَخوفته ) .💯
🔰کانال #زادگاهم_تویه_دروار
📝 #محمد_اسماعیل_کلانتری
📸 #مجتبی_وفایی_نژاد
@zadgahamtuyehdarvar
📞ارتباط با کانال:
@mohammadtavakoliyan
هدایت شده از کانال زادگاهم تویه دروار
#مارُم❤️ زولبیا دوست داشت ،
#چرُم❤️ بامیه.
نیم کیلو بامیه بَخِریُم و نیم کیلو زولبیا و بَشیُم خانه.
کِلی را دِنداتُم ، درا واج هاکِردُم و یکراست بَشیُم مُطبُخ.
یواش یواش سفره افطاری را دَچیُم.
همه چیزا سر جاش واشتُم .
رادیو را روشِن هاکردُم ، ربنارا خواند.
زولبیا، بامیه، پنیر، نون، سبزی و حُوز.
همه چی دَبه.
اوشانی 💐قاب عکس💐 را از طاقچه بِگِتُم .
یکیا زولبیایی پیش و یکی دیگِرا بامیه ای پیش واشتُم و منتظر اذان بُماندُم.
😔
🍂🍃🍂🍃
ارسال : #محمد_اسماعیل_کلانتری #ماک
#کانال_زادگاهم_تویه_دروار
@zadgahamtuyehdarvar
AUD-20250314-WA0032.opus
زمان:
حجم:
300K
#مثنوی_رمضان
با گویش شیرین #تویه_درواری
اجرا و سروده :
#محمد_اسماعیل_کلانتری #ماک
#اسفند۱۴۰۳
#کانال_زادگاهم_تویه_دروار
@zadgahamtuyehdarvar
👇👇👇
#مثنوی_رمضان
با گویش شیرین #تویه_دروار
بیامه از بُرُوم مَردِی خانیشان
زیمین واشت خیکا باحالی پریشان
زَنِی را وانگ بَزه : بیو بِینُمِت
بدو بیو و بین چی چی گوئو مِت
زَنِی بوریت اِز مُدبُق سویِ شُورِش
پیشش هوشِست و هی بَگِردی دُورِش
بَگوت مَردِی : این خیک ، عَسِل دَزیستِه
گَزینه والِ وَرِه بُنکه ی لیته
دَستِش نَمزِنی تا رَمضان بَرِسِه
دوتا مجیک بزنی اووییج رِسِه
زَنِی که یک ذِرری عقلِش شیرین بِه
خیکا کَشِش واشت و بَشِه فرمان پِه
اِز فردا هر که دی کوچه خیابان
چینی بند زن لاحاف دوج نالبِندان
دَمِشانا گِت و پُرسی نامِشان
تا بیگیره زِ رمضان ، سراغ نشان
نامشان جورباجور به ، اوییج نَگُت
خُجی یادش دَبِه ، شُورِش چی بَگُت
بِلَخرِه بِیامه یک مَرد درویش
صداشا سَر هادا او خانه ای پیش
زَنِی توساپِه لِنگ بُرُوم بیامِه
او را بَدی بَگوت : چیچی تِی نامِه؟!
درویش بَگوت : گوئِنُم گل مولا
نامُم رمضانِ و درویشُم والا
زَنِی جیغ بَکِشی ، بگت واستار
غلبِه تِی واسری بَبیُم رادار
بَشه گزینه و با خیک وَگِردی :
دانی اِز کی تالا دَرُم تِی گِردی ؟!
🍯عَسِل تِیشِن بِرار بَبُر خانیتان
دعا هاکُن اُمارا اِز دل و جان (پایان)
#فارسی :
مردی از بیرون به خانه خود آمد
باحالی پریشان خیکی را زمین گذاشت
زنش را صدازد : بیا ببینمت
هرچه زودتر بیایی زودتر بهت میگم
آن زن از مطبخ به سوی شوهرش دوید
پیش او نشست و هی دورش گشت
آن مرد گفت که این خیک از عسل مملو و پراست
ببر در انباری وکنار بانکه ترشی لیته قرار بده
به آن دست نمیزنی تا رمضان بیاد
دوتا چشم بزنی از راه میرسد
آن زن که یک خرده ساده بود
خیک را در آغوش گرفت و پی فرمان رفت
ازفردایش هرکس را در کوچه خیابان دید
چینی بند زن لحاف دوز نعلبندان
جلویشانرا میگرفت و نامشان را میپرسید
تا ازآمدن رمضان اطلاعی به دست آورد
نامهایشان جوراجوربودواوهم هیچی نمیگفت
خوب یادش بود که شوهرش چقدر سفارش کرده بود
بالاخره مردی درویش آمد
جلوی خانه او صدایش را سرداد
آن زن پای برهنه بیرون آمد
درویش را دیدوگفت : نامت چیست ؟!
درویش گفت : به من گل مولا میگویند
نام من رمضان است و به خدا قسم درویشم
زن از ذوق جیغی کشید و گفت : همانجا به ایست
خیلی وقته چشم به راه تو هستم
به انبار رفت و با خیک عسل برگشت وگفت:
میدانی از کی تا حالا دارم دنبالت میگردم؟!
این عسل مال تواست برادر به خانه ات ببر
و مارا از جان و دل دعا کن .
پایان.
با احترام
#محمد_اسماعیل_کلانتری
#اسفند۱۴۰۳
#کانال_زادگاهم_تویه_دروار
@zadgahamtuyehdarvar
-هی سرکار ! ما اون تو نماز میخونیم.
لا اقل کفشهایت را در بیار .
ژاندارم بدون توجه به او از آن اطاق بیرون آمد و به اطاقی دیگر رفت.
زیر زمین و اصطبل و حتی داخل مرغدانی راهم بازدید کرد. فریاد دیگری کشید:
-کجا مخفیش کردید؟!
مخبرمون گفت مشتی را اینجا آوردند. رد خون کثیفش را هم تا اینجا زدیم .چرا معالجه اش کردی؟!
خانم باجی بر خاست.
دست به کمر زد و گفت :
-بله اینجا بود ولی ساعتی پیش چند سوار با تفنگ آمدند و اونو بردند.
کار من درمان مردمه .
یاغی و دزد و امنیه پیش من هیچ فرقی نداره.
چشم ژاندارم به کوزه آب روی پله ها افتاد که قطرات خون خشکیده روی بدنه اش بود. با لگدی آنرا توی حیاط پرت کرد و نعره کشید :
-ازیاغی دولت پذیرایی کردین. معالجه هم کردین. آخه به من بگین اون لعنتی را چی جوری بردند؟!
خانم باجی قضیه نردبان و تشک را گفت ، ژاندارمها با ناراحتی باز گشتند و به تاخت از آنجا دور شدند.
نیمه های شب بود که صدای مردانه کوب در حیاط توی خانه پیچید.
پدر از جای برخاست و کیه؟! کیه؟! گویان دم در آمد .
کلون چوبی را کنار زد و در را باز کرد .کسی نبود ولی نردبان آنها پشت در افتاده بود و یک آهو با گردن بریده روی پله هایش طناب پیچ شده بود. لنگه دوم در را باز کرد .
دو سر نردبان را گرفت و در حالیکه هن و هن کنان آنرا به داخل میکشید، صدای شلیک چند گلوله سکوت روستا را شکست .
متعاقب آن صدای جیغی زنانه و سپس صدای سم چند اسب که هر لحظه ضعیف تر میشد به گوش رسید.
خانم باجی و مادرش که از خواب پریده بودند،به حیاط آمدند .
پدر را کمک کردند و نردبان را به داخل کشیدند .
ریسمان را باز کرده و سه نفری آهو را به اطاق کشاندند.
پدر فانوسی روشن را که از دیوار آویزان بود ، گرفت و از خانه بیرون آمد.
کوچه را پشت سر گذاشت و وارد میدانگاهی محل شد.
جلوی خانه ضربعلی شلوغ بود و او با لباس خانگی جلوی مردم راه میرفت .
دو دست بر سر میکوبید و با ضجه هایی دردناک میگفت :
-نامردها ! زنم را چرا بردید؟!!!
با احترام
#محمد_اسماعیل_کلانتری #ملک
مرداد ماه ۱۴۰۴
#کانال_زادگاهم_تویه_دروار
@zadgahamtuyehdarvar
صدای ضربان قلبم مثل ساعت صدا میکرد.
زنی با چادری گلدار که بقچه ای را زیر بغل گرفته بود ، پرده را کنار زد . عطر صابون به همراه بخار حمام ثتوی راهرو پیچید.
تا مرا دید جیغی کشید و شتابان برگشت. لحظه ای بعد همراه پیرزنی بیرون آمد و وحشت زده مرا نشان داد.
پیرزن با چشمانی درشت و ابروهایی بالا رفته به من خیره شد و گفت که اینجا چه غلطی میکنی؟ ! گورتو گم میکنی یا زنگ بزنم بیان ببرنت؟ !
دستم را به سوی بیرون حرکت دادم و بریده بریده گفتم اونجا بکش بکشه . من هم مثل پسرت هستم ، یک خرده اینجا میشینم و بعد میرم.
پیرزن در حالی که یک دستش روی دیوار بود و دست دیگرش روی زانو ، لااله الاللهی گفت و از پله ها بالا رفت . خانم چادری اولی هم ، بدون اینکه از من چشم بردارد ، پشت سر او از کنارم رد شد و بیرون رفت . پیرزن بعد از چند دقیقه برگشت و یکراست داخل حمام رفت و سپس با لیوانی پلاستیکی راه راه که قاشق کوچکی داخلش بود ، پیش من آمد و گفت که این قند داغ رو بخور ، رنگت مثل میت شده.ضمنا کنار چشمت و چند جای صورت و گردنت هم کبود شده، گفت و برگشت .
حدود ده دقیقه دیگر صبر کردم. لیوان خالی را کنار پله گذاشتم .آرام آرام و با احتیاط بیرون آمدم. لبه آستینم را پایین کشیده و به پیشانی ام مالیدم.
جای جای بدنم تیر میکشید و میسوخت . ریشوها رفته بودند . هرکس دور میز خودش بود . تخته پاره ها را جمع میکرد و یک ریز دشنام می داد .
من هم سراغ میز خودم رفتم. مثل
قوطی کبریت لگد شده، زهوارش در رفته بود. میله ها و عروسک های رنگارنگ و توپها ، پخش و پلا شده بودند. سراغ دخل آن رفتم .سکه ها و اسکناسهای توی آن بود.همه راجمع کردم و توی جیب هایم ریختم .
ریشو ها ، به پولهای هیچ میزی دست نزده بودند.
با احترام
#محمد_اسماعیل_کلانتری #ماک
#کانال_زادگاهم_تویه_دروار
@zadgahamtuyehdarvar