eitaa logo
🍁زخمیان عشق🍁
357 دنبال‌کننده
32هزار عکس
13.7هزار ویدیو
155 فایل
ارتباط با مدیر.. @Batau110 اسیرزمان شده ایم! مرکب شهادت ازافق می آیدتاسوارخویش رابه سفرابدی کربلاببرد اماواماندگان وادی حیرانی هنوزبین عقل وعشق جامانده اند اگراسیرزمان نشوی زمان شهادتت فراخواهدرسید.
مشاهده در ایتا
دانلود
دل را . . . بہ فدای قدمت می ریـزم یڪ بارِ دگر ، اگر تـو تڪرار شوی #شهید_صادق_عدالت‌اکبری🌷 #سالروز_ولادتـــــ نشر معارف شهدا در ایتا #کانال_زخمیان_عشق @zakhmiyan_eshgh
🍁زخمیان عشق🍁
دل را . . . بہ فدای قدمت می ریـزم یڪ بارِ دگر ، اگر تـو تڪرار شوی #شهید_صادق_عدالت‌اکبری🌷 #سالرو
💢صادق کلاً شهدا بود با اینکه آنها را ندیده بود و ارتباطی نداشت،😍 اما توفیق این را داشت که بعد از آمدن پیکرهای تفحص‌شده شهدا به شهرمان در قسمت ایثارگران فعالیت کند و استخوان‌های پاک و این شهدا🕊 را با همکاری دوستانش در پارچه‌ها بپیچند و به خانواده‌ها تحویل دهند؛😔 💢 تا اینکه به زمانی رسیدیم که پیکر شهدای به وطن آمدند که در این زمان هم جنازه‌ها ⚰را از فرودگاه‌ها تحویل می‌گرفت و و دفن آنها را خودشان انجام می‌دادند. با خانواده شهید حامد جوانی ارتباط زیادی برقرار کرده بود،👌 حتی زمانی که شهید جوانی در بیمارستان تهران بستری🛏 بود و از ناحیه هر دو و هر دو دست مصدوم و مجروح بود به ملاقاتش رفته بود؛ ❣ 💢الان در کنار شهید جوانی صندلی تعبیه شده است که آن صندلی را صادق از انبار سپاه گرفته بود و جوشکاری💥 و بقیه کارهایش را نیز خودش انجام داده بود؛ با این نیت که پدر مادر مدافعان حرم در کنار مزار فرزندانشان راحت باشند 😇و خسته نشوند. در امسال از سوریه با پدر شهید جوانی تماس گرفته بود☎️ و روز پدر را تبریک گفته بود، 💢 وقتی آقای از اوپرسیده بود «از کجا تماس گرفته‌ای؟»⁉️ گفته بود: «من از کنار پسرتان حامد با شما تماس می‌گیرم.» یعنی احساس می‌کرد که با حامد دوش به دوش ایستاده است☺️؛ صادق خودش را احساس کرده بود، آقای جوانی از او پرسیده بود که چه زمانی باز می‌گردید گفته بود: «دو گروه هستیم ✌️که یک گروه برگشته‌اند و در حال بازگشتند.» اشاره‌ای نکرد که خودش هم بر می‌گردد.😔 🌷 📎سالروز ولادتـــــ نشر معارف شهدا در ایتا @zakhmiyan_eshgh
آرزویم را ؛ شهــادت می نویسم؛ تا نکند یک وقت ، آرزوهایی دراز مرا از آن سعادت ابدی ، حتی در آرزو کردن جدا کند . . . #شهـید_صادق_عدالت‌اکبری🌷 #شبـتـــــــون_آرام_بایاد_شهـــــــدا🌹 نشر معارف شهدا در ایتا @zakhmiyan_eshgh @zakhmiyan_eshgh
🍁زخمیان عشق🍁
بپا کن شورشی باتیر چشم و طاق ابرویت وبشکن این طلسم بیفروغی را بدست تار گیسویت بزن بر آینه نقشی زتصو
عاشق خدا بود... کسی نبود كه در قبال انجام كاری توقع قدردانی و تشکر داشته باشه. یاد گرفته بودم که... به جای تشكر بهش میگفتم. "الهی شهید شی و همنشین سیدالشهدا(ع)..." تو جوابم میگفت.؛ "دعات قبول. ولی آخه من خود خدا رو میخوام.." همسرم ارادت خاصی به اهل بیت (ع) داشت. اینو به خوبی میتونستم. از اولین و آخرین شرطش واسه ازدواج درک كنم. بهم گفت میخواد دوماد حضرت زهرا(س)بشه. خیلی شوخ‌طبع بود. بعضاً اصرار میکردم كه."صادقم...❤ یكم جدی باش..." ولی اون میگفت. "زندگی مگه غیر از شوخیه...؟" زندگی واسش تنها یه بازی بود. تنها حرف‌ جدی ما مربوط میشد به شهادتش. همون جلسه خواستگاری. كارشو برام توضیح داد و گفت. ممكنه چندین ماه تو مأموریت باشه. وقتی هم اتفاقات سوریه شروع شد. بی‌تابیش شروع شد. تموم این مدت تلاش میکرد رضایتمو واسه این سفر بگیره. پا به پاش تو جریان كاراش بودم و... به نحوی قضیه سوریه رفتنش واسم عادی شده بود. ولی این اواخر... هر لحظه بودن با صادق واسم ارزشمند بود چون مطمئن بودم كه همسرم به خواسته قلبیش میرسه. صادقم داوطلبانه پیگیر كاراش بود. اوج احساسات و وابستگیهای دیوانه‌وارمون به هم.. واسه هر دومون عذاب‌آور بود وقتی فهمیدم واسه رفتن در تلاشه. حالم دگرگون شد. گریه كردم. از علت ناراحتی و اشکام سؤال كرد و... این پلی شد واسه صادقم تا برام از رفتن و وصیتایش بگه. از اون به بعد واسه مون عادی شده بود. صادق از نبودناش میگفت و من از دلتنگیهای بعد رفتنش. گریه میکردم و خودش آرومم میکرد...قبل رفتنش مدت سه سالی كه با هم زیر یه سقف بودیم. كلی واسش مراسم عزا گرفته بودم مراسمی كه جز خدا و من و صادق هیچ شركت‌ كننده‌ای نداشت سال آخر زندگیمون مدام دلهره رفتنشو داشتم... ❤️ نشر معارف شهدا درایتا @zakhmiyan_eshgh