نشستم کف سالن انتظار و تا جایی که دستهایم میرسید ، چرا نوشتم . صفحه که پر شد ، دیدم هیچکدامشان جواب نمیخواهند ، فقط جا میخواهند . سایهام روی کاغذ افتاده بود ، بلندتر از خودم و ساکتتر . یا من باید تمام میشدم ، یا چراها ، یا انتظار [ نه من تمام شدم ، نه چراها . ]
۲۴ مهر جایی روی زمین سرد ,