رسیدم خانه ،
اما خانه من نبود .
دیوارها نفس میکشیدند ،
اما هوا بوی دلتنگی میداد .
مادر نگاهم کرد ،
و من دیدم چگونه دل ، میتواند در چشم جاری شود ،
چگونه اندوه ، ردِ خود را در خطوط چهره میکشد ،
مثل نوری که در شکافِ دلِ شب جا میماند .
من سکوت بودم و لرزشِ صدا .
هیچ بغضی را نمیشود خورد ،
جهان جای کوچکیست برای پنهان کردنِ رنجِ انسانی شکسته و پاییز دل .
اعصابم خسته بود مثل طنابِ باریکی که هر نسیم ،
میتواند بریدهاش کند .
پس تصمیم گرفتم بروم .
نه برای دوری ، برای «دیدن» .
برای آنکه شاید در فاصله ، خویش را بیابم .
به خانهی کوچک کنارِ مادربزرگ ،
جایی که باد ، یادش نمیرود نام درختی را که سالی پیش شکفت .
جایی که زمین ، هنوز با آدمی حرف میزند .
میخواهم در تنهایی ،
وزنِ جانم را اندازه بگیرم .
ببینم چند گرم ماندهام از آنکه زمانی لبخند میزد .
پدر و مادرم ،
دریاهاییاند که غمِ من ، قطرهی شورشان کرده .
نمیخواهم بیش از این موجشان کنم .
دردِ من باید در من بماند ،
نه بر سفرهی دلِ آنان .
به آرامی گفتم نگران نباشید ؛
اما دلم میدانست ، نگرانی مادر بخشی از هستیست ،
مثل نورِ خورشید که نمیتواند نتابد .
و این ، از زیباییهای اندوه است .
کاش میشد ببرمش ،
بگذارمش کنار دلِ من ،
تا هرگاه سکوت سنگین شد
با صدای نفسش معنیِ حیات را به یاد آورم .
اما زمان ، راهِ خودش را دارد
و عشق ، گاهی یعنی از نگاهِ عزیزترینت هم بگذری
تا نرمیِ لبخندش را حفظ کنی .
میروم ،
نه از خانه از تکرارِ گذشته .
میروم تا در عطر بهاران ،
همانند سرمای تنهای اسفند گم شوم .
میروم به امید آنکه هرگز صدای افتادم شنیده نشود .
میروم ،
از خانه ، از هوای آشنا ، از هرچه که بود .
میروم به جایی که شاید باد ، دردم را به گوش طبیب کوهساران رساند .
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داری از شدت غم جون میدی همون موقع اکسپلورت :))) / .