eitaa logo
ـ ذاکَ .
102 دنبال‌کننده
509 عکس
84 ویدیو
1 فایل
« ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟ » کپی از هر آنچه میبینی مورد رضایت نیست . [ ذاکَ : آن مرد ]
مشاهده در ایتا
دانلود
ـ ذاکَ .
دو روز است که اردیبهشت شاید هم اردیجهنم ما را ترک کرده ، همان روزهایی که بویِ بهار کمی داغی تابستان را گرفته هوا نه گرم بود و نه سرد نسیمی ملایم می‌وزید که انگار می‌خواست آرامش را به رخ بکشد اما در دلِ من طوفانی برپا بود . بعد از ترخیص از بیمارستان حتی توان ماندن در خانه را هم نداشتم دلم جایی را میخواست که صدای جمعیت سکوت ذهنم را بشکند به سمت الف راه افتادم همان کافه‌ی دنج و کوچک با دیوارهای آجری روشن که گهگاهی برای فرار از خودم سری به آنجا میزدم . با بچه‌ها راه افتادیم وقتی وارد شدیم بوی قهوه‌ی تازه دم‌کرده و صدای ویگن در هوا می‌رقصید . نورِ ملایمِ خورشید از پنجره‌هایِ بزرگِ کافه به درون می‌تابید و روی میزهای چوبی قدیمی خودنمایی می‌کرد چند نفری رویِ صندلی‌هایِ راحتیِ مخمل‌نشسته بودند و آرام کتاب می‌خواندند یا با هم صحبت می‌کردند ما کنار پنجره نشستیم جایی که منظره‌ی خیابان پردرخت بیرون ، مثل تابلویی زنده بود که گذر عمر را به چشم می‌کشید . عرفان و مهدی سعی کردند با حرف‌ها و خنده‌هایشان غبار غم را از روی صورتم پاک کنند . یکی‌شان داستانی از روزهای خوب گذشته تعریف کرد دیگری جوکی گفت که لبخند کمرنگی روی لبم نشاند اما من در عمق نگاهشان آن درد پنهان را می‌دیدم درد دوستی که شاهد حال ناخوش دیگری است . وسط همین حرف‌ها و لبخندهای نیمه‌کاره ناگهان دلم خواست شعری بخوانم دستم را رویِ میز گذاشتم و شروع کردم اول صدایی لرزان و بعد با هر بیت انگار جانی تازه می‌گرفتم صدایِ شعرم در میانِ همهمه و هیاهوی کافه پخش شد چند نفری سرشان را بلند کردند یکی از خانم‌هایی که آن طرف‌تر نشسته بود و یونیفرم سورمه ‌ای اش داد میزد کارمند بانک است ، با چشمانی که برقِ خاصی داشت به سمتم اشاره کرد و با صدایی آهسته گفت: «عزیزم میشه بلندتر بخونی؟» و من خواندم ،احساس میکردم کلماتم غروبی شده‌اند میانِ من و این آدم‌های ناآشنا هر کدام در سکوتِ خود شاید داشتند به خاطره‌ای دور به حسرتی فراموش‌شده یا به روزهایی که دیگر بازنمی‌گردند فکر می‌کردند . در همان لحظه میان پژواک صدایم و سکوتِ ناگهانی اطراف حس کردم در خودم گم شده‌ام در پیچ‌وخم‌ها و راهروهایِ ذهنم راه بازگشت را پیدا نمی‌کردم . امروز در کافه در میانِ شکوفه‌هایِ جوانی که انگار میانِ این همه دویدن به یغما رفته بودند فهمیدم که بهارِ امسال برای من چیزی جز خزانِ زودرس زندگی نبود .
سبز کجا بود باباجان خاکستر شدیم .