ی فکت راجب خودم ، هر وقت بیشتر این جا بودم یعنی اوضاع بدتره ...
ممکنه ی بارم بمیرم اینجا نیام در اون صورت یعنی خیلی اوضاع خوبه .
پاییز، از کدام زخمِ کهنهٔ آسمان میچکی که جهان اینگونه بوی دلتنگی میگیرد ؟
باد دستهای سردش را در گیسوانِ درختان میکشد و برگها یکییکی چون نامههای نخواندهٔ فصلها بر خاک میافتند . کوچهها پُرند از خاموشیِ زرد از اندوهی که نام ندارد و فقط عصرها کنار پنجرههای بارانزده آرام آرام نفس میکشد .
پاییز فصلِ فراموشیهای رنگی است ؛ فصلِ مرگِ آرامِ آوازها. خورشید ، چراغِ کمجانِ اتاقی متروک است و آسمان چادری از بغضِ آویخته بر شانههای شهر . درختان ، با قامتهای عریانشان شبیه پیرمردانیاند که سالهاست امید را در جیبهای خالی زمستان گذاشتهاند .
من در میانِ هیاهوی برگهای گریزان به روزهایی فکر میکنم که از دست زمان لغزیدند به لبخندهایی که اکنون تنها خاکستر روشن خاطره اند. عجب تلخ است که بعضی چیزها نمیمیرند فقط آرام آرام به سکوت تبدیل میشوند .
پاییز دفترِ مچالهٔ آرزوهای بشر است ؛ فصلی که در آن حتی باران نیز انگار برای چیزی نامعلوم عزاداری میکند . و شب با ردای بلندِ تنهایی ، بر بامِ جهان میایستد و ستارهها را چون اشکهای یخزده ، در چشمِ تاریکی نگه میدارد .