eitaa logo
☫ دقایقی برای تَفکُّر ☫
477 دنبال‌کننده
935 عکس
1.1هزار ویدیو
31 فایل
دلنوشته های یک جٰاماندِه... 🌱❤️ ما مسافرِ سَفَرِ بی نَهایت هَستیم
مشاهده در ایتا
دانلود
تجربیات مشاوره ی خانواده بدون او نمی‌توانم زندگی کنم! 🔸️«کاری بکنید دوباره برگردد سمت من، خواهش می‌کنم» و انگار نه انگار که توی اتاق مشاوره نشسته باشد، شروع کرد به ورق زدن عکس‌های توی گوشی‌اش. هی با خودش زمزمه می‌کرد «اگر برنگردد چکار کنم؟» و بی‌توجه عکس‌ها را ورق می‌زد.... پرسیدم «کجا رفته مگر؟» صفحه گوشی را قفل کرد و گفت «می‌بینید؟ دارم دیوانه می‌شوم. ساعتی شونصد بار عکس‌هایش را زیر و رو می‌کنم. شما چه پرسیدید؟ یادم رفت». تا آمدم حرفم را تکرار کنم گفت «آها! جایی نرفته. مرا ول کرده و قشنگ معلوم است که دارد می‌گردد دنبال یکی دیگر». و گوشی‌اش را گذاشت روی میز عسلی و گفت «از استوری‌هایی که می‌گذارد کاملاً می‌فهمم» و دوباره گوشی‌اش را برداشت و گفت: «می‌خواهید استوری‌هایش را نشان‌تان بدهم، که ببینید شما هم همان برداشت من را از حرف‌هاش می‌کنید یا نه»؟ با اشاره سر گفتم نه و پرسیدم «کمی از رابطه‌تان بگو. چند ماهی می‌شود که با هم هستید؟ چه شد که با هم آشنا شدید»؟ خودش را از روی کاناپه کشید جلو و کف دست‌هاش را مثل هندی‌ها چسباند به هم و دوباره شروع کرد که «آقای مشاور، تو را به خدا کمکم کنید. دارم از دست کارهاش دیوانه می‌شوم. مگر من زورش کرده بودم که بیاید پیشنهاد دوستی بدهد؟ به چه حقی مرا خودش کرده و حالا دارد می‌رود»؟!؟ گفتم از نظر رفتاری بی‌ثبات است؟؟! از آن‌هاست که صبح عاشق است و شب فارغ؟ آدم بی‌تعهدی است»؟ قیافه‌اش رفت توی هم و گفت «راستش نمی‌دانم. فقط می‌دانم که آدم پرشوری ست!! راستش ما با هم خیلی خوب بودیم. اول‌های رابطه این من بودم که محل‌اش نمی‌دادم، حالا به گمانم او دارد انتقام می‌گیرد».... پرسیدم «چرا محل‌اش نمی‌گذاشتی»؟!؟ آب دهانش را قورت داد و گفت «چون می‌ترسم از رفتن توی رابطه.... از همان بچگی از صمیمی شدن با آدم‌ها می‌ترسیدم. می‌دانم آخرش همه آدم را ول می‌کنند. ولی این لعنتی آن‌قدر پیچید به پر و پام که چشم باز کردم دیدم نمی‌توانم یک دقیقه دوری‌اش را تحمل کنم. شاید هم از این‌که وابسته‌اش شده‌ام خسته باشد. چه می‌دانم؟ شاید رفیقِ مغرور دوست دارد، ها»؟ گفتم «کاش با هم می‌آمدید که حرف‌های او را هم بشنوم». آهی کشید و گفت «دل‌تان خوش است؟ یک هفته است که مرا از همه‌جا بلاک کرده.... رابطه برای او تمام‌شده است. این منم که نمی‌توانم بدون ‌او زندگی کنم» و دستش را دراز کرد سمت پنجره و گفت «همین‌جوری، عین روز، برایم روشن بود که ولم می‌کند. آخرش هم آمد به سرم، از آن‌چه می‌ترسیدم». روی دفتر گزارش مراجعین نوشتم «تله ی طردشدگی»... ❤️🍀 @zamanetafakor
☫ دقایقی برای تَفکُّر ☫
تجربیات مشاوره ی خانواده بدون او نمی‌توانم زندگی کنم! 🔸️«کاری بکنید دوباره برگردد سمت من، خواهش می
تجربیاتِ مشاوره ای بیماریِ مهرطلبی🤔 🔸️«دلم نمی‌خواهد باهاش زندگی کنم اما تهدیدم کرده که اگر ولش کنم خودش را می‌کشد» گفتم «چایی یا نسکافه»؟ و از جام بلند شدم. گفت «هر کدام که اعصاب را آرام‌تر می‌کند؛ به نظرم نسکافه بهتر است، ها»؟ گفتم «هر چه میل شماست» و رفتم سمت چای‌ساز که بزنمش به برق. گفت «بلانسبت شما، ولی مرا همین‌طوری خر کرد» آمدم بگویم با نسکافه؟ که دیدم خودش پیش‌دستی کرد و گفت «با همین جمله هر چه میل شماست»! لحن صدایم را مثل مهران مدیری کردم و گفتم «عاشق شدی»؟ خنده ریزی زد و گفت «خر شدم.... احساس خوشبختی هم نمی‌کنم». صدای غل غل آب بلند شد. پرسیدم «چند وقت است با هم زندگی می‌کنید»؟ و رفتم سمت لیوان‌های یک‌بار مصرف و یکی برداشتم. مکث کرده بود. سرم را چرخاندم سمتش و گفتم «ها»؟ رد نگاهش همین‌طورخیره مانده بود روی چای‌ساز. با صدایی که بی‌انرژی شده بود گفت «یک سال.... عین زمانِ کوتاهِ جوشیدن این آب، ما هم زود جوش آوردیم». گفتم «از اولش بگو» و یک نسکافه از توی جعبه کشیدم بیرون. گفت «با مهر و محبت‌هایی که داشت مَسخم کرده بود. فکر می‌کردم خدا به حال دلم نظر کرده و او را برای من اختصاصی کنار گذاشته، اما همه‌چیزش دروغ بود» نسکافه را ریختم توی لیوان و گفتم «واضح‌تر بگو. یعنی چه دروغ بود؟ نقشه بود»؟ شروع کرد به جویدن لبش و گفت «نقشه که نه؛ این‌طور که محبت می‌کرد و منتظر جوابش بود، مبادله کالا به کالا بود».... شروع کردم به هم زدن نسکافه و گفتم «این‌که طبیعی ست. بیشتر آدم‌ها محبت می‌کنند و منتظر جبران هم هستند» و لیوان را دادم دستش. گفت «وقتی محبت می‌کند تا بگوید آدم بهتری است، وقتی خودش را راضی نشان می‌دهد و نه نمی‌گوید، اما کینه به دل می‌گیرد، حالم را از هر چه محبت است به هم می‌زند». پرسیدم «مسئله خاصی بین‌تان پیش آمده»؟ سری تکان داد و گفت «نمی‌دانم. به نظرم خشم فرو خورده دارد. خودش داوطلبانه به همه سرویس می‌دهد، اما پایش هم بیفتد از زمین و زمان گله دارد. مدام می‌گوید دستم نمک ندارد. روبه‌‌رو پاچه‌خوار است و پشت سر شاکی. نظرش را که می‌پرسی می‌گوید هر چه تو می‌گویی و بعدتر نشانه‌های نارضایتی را توی تک‌تک رفتارهاش نشان می‌دهد. احساس می‌کنم با یک ظاهرسازِ پرتوقعِ بی‌هویت ازدواج کرده‌ام، که دلش می‌خواهد مدام به من احساس گناه تلقین کند. من از محبت کردنِ با حساب و کتاب بدم می‌آید، از این‌که زور بزنم تا همیشه از خودم راضی نگهش دارم». و یکهو نسکافه را سر کشید. ❤️🍀 @zamanetafakor