💕 اوننفرت💕
سلام
اینرمان۸۲۴ پارت هست. و کامل شده
اگر مایل به خوندنادامهی رمان به صورت یکجا هستید باید حق اشتراک رو پرداخت کنید.
مبلغ ۴۰ هزار تومنبه اینشماره کارت ارسال کنید.
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
فاطمهعلیکرم.
بانک اقتصاد نوین
فیش رو برای این آیدی ارسال کنید
@onix12
لازم به ذکر است که رمان تا پارت آخر تو این کانال پارتگذاری میشه
قوانین❌
بعد از خرید:
این رمان نزد همتون به امانت گذاشته میشه
کپی پیگرد قانونی و الهی داره.
رمان رو برای کسی نفرستید.
نویسنده تحت هیچ شرایطی راضی نیستن
نقد نمیپذیرم❌
هدایت شده از حضرت مادر
•{﷽}•
✅ بهترین صدقه
🔸 از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شده است که [پیامبر(ص) فرمود:] بهترین صدقهها صدقهی بر ذیرحِمی* است که دشمن انسان و بدخواه انسان است؛ (الصَّدقة على ذِي الرَّحِم الكاشِح) شما دو کار میکنید با دادن این صدقه: هم از پول خودتان صرفنظر میکنید که آن را در راه خدا میدهید، هم از آن احساسات شخصی و نفسانی خودتان صرفنظر میکنید که به آن ذیرحِمی که دشمن شما است کمک میکنید و خود این صدقه دادن هم موجب جلب محبت او میشود و ارتباطات فامیلی و پیوندهای خانوادگی را مستحکمتر میکند.
📚 برگرفته از کتاب #نسیم_سحر | مجموعه احادیث ابتدای درس خارج فقه؛ احادیث منتخب از کتاب النوادر
📖 صفحات ۱۵ و ۱۶
#پارت325
سمت در خونه رفتم نگاهی به پشت سرم انداختم علیرضا دست هاش رو تو جیبش کرده بود و ناراحت و.نگران نگاهم میکرد مردی که تمام کارهای شکایتم رو درست کرده بود همراه با خانم جوانی از ماشین پلیس پیاده شدن و همراه با هم بهم نزدیک شدن
لرزش دست هام و اضطراب درونیم رو درک نمیکردم چرا خوشحال نیستم.
_اینجاست?
_بله
دستم.رو سمت زنگ بردم که در باز شد قامت عمو.اقا تو چهار چوب در ظاهر شد
ناراحت تر از علیرضا نگاهم کرد
_سلام
طوری که برای کاری که انجام دادن بهم حق بده لبخند بی جونی زد و لب زد
_سلام
نگاهش رو به پشت سرم داد نفس سنگینی کشید و از،جلوی در کنار رفت
_بفرمایید
_ما حکم ورود به منزل نداریم لطفا بگید بیان بیرون
سر چرخوندم و گفتم
_اینجا خونه ی منه بفرمایید داخل اون نه خودش میاد نه پسرش اجازه میده که بیاد باید بیاید داخل ببریدش
به هم نگاه کردن و در نهایت با تایید سر پلیس مرد سمت در قدم برداشتن فوری وارد حیاط شدم و دوباره اهم با دیدن جای خالی خونه ی بچگیم بلند شد
با دیدن شکوه و مرجان وسط حیاط، کمر صاف کردم. و قدم های محکمم رو سمتشون برداشتم ولی با ورود احمدرضا به حیاط قدم هام سست شدن نه از ترس، از دودلی که صبح تا حالا تو دلم بوجود اومده
از همین فاصله هم میشد اخم احمدرضا برای ورود پلیس به حیاط خونه رو بین ابروهاش دید
شکوه درمونده و ترسیده دست مرجان رو گرفته بود نگاهش بین عمواقا و پسرش جابجا میشد.
صدای علیرضا کنار گوشم باعث شد تا چشم از احمدرضا بردارم
_هنوزم دیر نشده.
صدای فریاد احمدرضا باعث شد تا چشم هام رو از ترس ببندم دوباره صدای کابوس چهار ساله برام تازه بشه. ناخواسته به علیرضا چسبیدم
_تو چی کار کردی?
توی یک قدمیم ایستاد حضور علیرضا باعث شد تا خودم رو نبازم تیز به احمدرضا نگاه کردم روبروش ایستادم
_کاری که به نظر خودم درسته
_تو خیلی بیجا کردی عوض تمام این چهار سال...
_چی ?بهتون بدهکارم.
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
#پارتاول
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
💕 اوننفرت💕
سلام
اینرمان۸۲۴ پارت هست. و کامل شده
اگر مایل به خوندنادامهی رمان به صورت یکجا هستید باید حق اشتراک رو پرداخت کنید.
مبلغ ۴۰ هزار تومنبه اینشماره کارت ارسال کنید.
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
فاطمهعلیکرم.
بانک اقتصاد نوین
فیش رو برای این آیدی ارسال کنید
@onix12
لازم به ذکر است که رمان تا پارت آخر تو این کانال پارتگذاری میشه
قوانین❌
بعد از خرید:
این رمان نزد همتون به امانت گذاشته میشه
کپی پیگرد قانونی و الهی داره.
رمان رو برای کسی نفرستید.
نویسنده تحت هیچ شرایطی راضی نیستن
نقد نمیپذیرم❌
هدایت شده از حضرت مادر
بسْمِ رَبِّ الْحُسَیْنِ عَلَیْه اَلسَّلامُ
عزیزان امسال هم اگر شرایط واریزی ها خوب باشه تصمیم داریم برای سفر اولی های اربعین یا دوستانی که هزینه برای سفر کربلا ندارن قدمی برداریم و کمک هزینه بدیم
از ۳۰هزار تومن تا هرچقد که در توانتونه به نیت اهل بیت و شهدا یا امواتتون کمک کنید
بزنیدروی شماره کارت کپی میشه
5892107046105584کارت بنام گروه جهادی حضرت مادر اگر برای شماره کارت گروه جهادی واریز نشد به این شماره کارت واریز بزنید بزنید روی شماره کارت کپی میشه
5894631547765255محمدی عزیزان اگر بیشتر جمع شد برای کارهای خیر دیگه ای هزینه میشه https://eitaa.com/joinchat/317063367C46e6a1462c رسید رو برای ادمین بفرستید🙏 @Karbala15 اجرتون باحضرت زهرا(س)
زینبی ها
بسْمِ رَبِّ الْحُسَیْنِ عَلَیْه اَلسَّلامُ عزیزان امسال هم اگر شرایط واریزی ها خوب باشه تصمیم داریم
دوستانی که لطف میکنید واریز میزنید به ادمین بگید واریزی برای سفر کربلاس یا کمک به بدهی دارو
هدایت شده از دُرنـجف
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
السلام علیک یا اباعبدالله ❤️🩹"
#پارت326
💕اوج نفرت💕
قفسه ی سینش بالا پایین میشد از عصبانیت. ولی میدونست با حضور علیرضا نمیتونه مثل گذشته رفتار کنه با زور حرف خودش رو بکرسی بنشونه.
تن صداش کمی پایین اورد ملتمس گفت:
_نگار ما یک خانواده ایم? تو نمیتونی این کار کنی.
با فریاد گفتم.
_چرا نمیتونم?
علیرضا جلو اومد و گفت:
_بسه بابا چه خبره یکم کوتاه بیاین ببینیم ختم به خیر میشه یا نه.
بدون توجه به حرف علی رضا ادامه دادم:
_تو خانوادت چی داشتید برای من جز رنج و عذاب، چطور بگذرم از کسی که مسبب تمام بدبختیامه،
ببخشم و کنارش با ارامش زندگی کنم? هر روز صبح ببینمش و دوباره مجبور به احترامش باشم. شاید عشق خیلی مقدس باشه . اما این بخشش دیگه قیمت خیلی بالاعه که به این عشق نمیارزه.
با صدای بلند گفت:
_تو حق شکایت نداری?
_کی این حق رو ازم میگیره?
_من. بگو قیمتش چیه?
_ قیمتش برات خیلی بالاعه. میتونی بپردازی.
عصبی گفت:
_اره
_ببخش الباقی این محرمیت لعنتی رو تا مادرت رو پشت میله های زندان نبینی.
از حرفم شک شد و چند لحظه به من خیره موند.
کم کم اخمهاش در هم شد و قدمی به طرفم برداشت
_بس کن نگار.
با حرص لب زدم
_چیو بس کنم؟
و در حالی که انگشتم رو به سمت شکوه گرفتم با صدای بلند تری گفتم:
_من بیست و یک سال آرامش از این زن طلب دارم، من محبت پدرم رو ازش طلب دارم، آغوش مادرم رو... حالا انتظار نداری که خیلی راحت از همه چیز بگذرم؟ یا این صیغه رو فسخ کن یا بزار مادرت رو ببرن.
تیز و با خشم نگاهش رو به من داد و فریاد زد
_الان داری گرو کشی می کنی؟ داری منو تو منگنه قرار میدی؟ اینجوری آروم میشی نگار؟
با اینکه از خشمش ترسیده بودم ولی سعی کردم خودم رو نبازم و مثل خودش با صدای بلند لب زدم
_آره، آره آروم میشم. اصلا این آرامش حق منه.
انگار دیگه مستاصل شده بود.
نگاه درموندش بین من که طلب کار نگاهش میکردم و مادرش جابجا شد. آروم دستش رو به علامت سکوت بالا آورد . چند لحظه چشمهاش رو بست. کلافگی رو راحت می شد تو صورتش دید.بالاخره لب باز کرد و با صدای غمدار لرزان لب زد
_باشه، باشه بخشیدم.
ناباورانه به لب هاش خیره شدم. بخشید!
پشیمونی رو تو نگاهش دیدم ولی دیگه فایده نداشت.
فکرش رو نمی کردم بعد از چهار سال به این راحتی بگذره. صدای دیشبش توی سرم اکو شد.
" زمین به آسمون بیاد آسمون به زمین بره من این صیغه رو فسخ نمی کنم"
دلم نمیخواست علیرضا رو نگاه کنم.
متوجه نگاه ناباور شکوه به پسرش شدم. بغضم رو کنترل کردم با صدای محکم گفتم .
_از اولش هم میدونستم هیچ علاقه ای توکار نبود، همه تون برای اموالم نقشه داشتید. تو رو مادرت هنوز از شیر نگرفته. حیف اون لحظه ها که تو شمال دیدمت و دوباره بهت دل بستم. مقصر تو نیستی من سادم که باورم شد دوستم داری.
به این جمله م اعتقادی نداشتم شاید دوست دارم ناراحتش کنم تا از ناراحتی خودم کم کنم.
_ اینجا خونه منه، فردا که میام اینجا نباشید.
لحظه آخر نگاه ناباور علیرضا رو که روی احمدرضا خیره مونده بود رو دیدم. با قدم های محکم نمایشی که قصد. قوی نشو ن دادنم رو داشتن سمت در رفتم.
نتونستم جلوی گریم و بگیرم.
برای اینکه صدای گریم بلند نشه دستم رو روی لب هام گذاشتم و محکم فشارشون دادم.تمام اجزای صورتم گریه میکرد.
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
#پارتاول
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕