eitaa logo
🇮🇷زندگی عاشقانه🇮🇷
24.3هزار دنبال‌کننده
12.7هزار عکس
3هزار ویدیو
88 فایل
ازحسین بن علی هرچه بخواهی بدهد توزرنگ باش وازونسل علی دوست بخواه👪 مباحث و دوره های #رایگان تخصصی #همسرداری، #تربیت_فرزند، و.. ادمین تبلیغ @yamahdi85 📛استفاده ازمطالب فقط با #لینک_کانال جایزست❎ 👈رزرو تبلیغات↙ @tab_zendegiashghane
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷زندگی عاشقانه🇮🇷
#دلشده #درحسرت_دیدار_دوست #قسمت12 یکباره همه افکار و تصوراتم از هم گسست و اندیشه‌هایی نو در اعماق
سلام محبوب من، من از وادی بی خبری و سرگردانی به سویت آمده ام. راستش قبلا می‌شناختمت اما، اما چند وقتی است که شوق دیدار تو خواب را از من ربوده است. اگر بدانی چقدر دلتنگ تو بودم! بارها و بارها با خود تمرین کرده بودم که وقتی او را دیدم با او چگونه صحبت کنم، اما هیچکدام از حرفهایم به دلم نمی نشست و زیبا نمی نمود. سرانجام رو به خدا کرده و درد دل نمودم. خداوندا، از آن روز که دست مهر بر سرم کشیدی و به من نعمت وجود بخشیدی، می‌دانستم که بیهوده مرا نیافریدی، همیشه سرگردان و آواره کوی و برزن بوده ام، اما به تازگی شوق دیدار حسین به زندگیم جهت بخشیده است. تو را قسم به عظمت حسین تقدیر مرا جز به دیدار او رقم مزن. هنوز از راز و نیاز با خدایم فارغ نشده بودم که طولانی ترین روز زندگی‌ام به شب گره خورد. وقتی ستاره‌ها را دیدم، احساس کردم که از بالا مرا به هم نشان داده، به هم چشمک می‌زنند و در گوش هم پچ پچ نموده و می‌خندند. فکر کردم بروم زیر پاهای فرشته‌هایی که به سمت خیمه او دایره وار سجده کرده اند و از چنگال آن نگاهها بگریزم، اما یادم آمد که ممکن است باد بیاید و مرا نیابد، چقدر سنگین بود آن نگاهها، مخصوصا وقتی که شب با آن متانت و سنگینی به تماشا نشسته بود. بدتر از همه دلشوره ای بود که با دیر آمدن باد هر لحظه در دلم آشوب به پا می‌کرد. وقتی نخلهای اطراف را دیدم که چطور رو به خیمه امام علیه السلام تعظیم نموده اند، بیشتر دلم گرفت. پیشترها که حسین علیه السلام نیامده بود، در روزهایی که باد نبود، نخلها زودتر از همه خبرها را از خورشید می‌گرفتند و بعد با چه آب و تابی برای مان تعریف می‌کردند و حالا چه به کام رسیده و با چه لذتی او را تسبیح می‌گفتند. 💞 @zendegiasheghane_ma
🇮🇷زندگی عاشقانه🇮🇷
#دلشده #در_حسرت_دیدار_دوست #قسمت13 سلام محبوب من، من از وادی بی خبری و سرگردانی به سویت آمده ام. ر
وقتی نخلهای اطراف را دیدم که چطور رو به خیمه امام علیه السلام تعظیم نموده اند، بیشتر دلم گرفت. پیشترها که حسین علیه السلام نیامده بود، در روزهایی که باد نبود، نخلها زودتر از همه خبرها را از خورشید می‌گرفتند و بعد با چه آب و تابی برای مان تعریف می‌کردند و حالا چه به کام رسیده و با چه لذتی او را تسبیح می‌گفتند. فکر کردم بهتر است بسوی فرات بروم. از دور دیدمش بر زمین دامن گسترده بود و چشم به مهتاب به یاد معشوق غزل می‌سرائید، تا به او برسم جان دادم. آن هم چه جان دادنی، بارها احساس کردم که اجل رو به رویم ایستاده، اما جلوتر نمی آید، شاید به خاطر او بود بخاطر حسین علیه السلام. همانطور که به سوی فرات می‌رفتم، احساس کردم خورشید از کنارم گذشت. یک لحظه فکر کردم الان که نیمه شب است، اما مهم نبود. بی تامل به دنیای خود بازگشتم. باید با فرات حرف می‌زدم. هنوز به فرات نرسیده بودم که دستی به شانه‌ام نشست، برگشتم باد هیسِ کشداری کشید. هر وقت نمی بایست من حرف بزنم این طور رفتار می‌کرد، اما من می‌خواستم با او حرف بزنم. - چقدر دیر آمدی؟ و این بار هم فقط با هیس جوابم را داد. وقتی نگرانی‌ام را با نگاه به وصورتش ریختم، لبخندی بر لبانش نشست و با سرعت مرات به دامن نشانده و به راه افتاد. - حرف نزن نباید کسی ما را اینجا ببیند. چه جواب محکمی! چقدر دلم می‌خواست گریه کنم، اما نمی دانم چرا نمی توانستم؟ یعنی من داشتم به سوی او می‌رفتم؟ اگر او مرا نمی پذیرفت؟ اگر او مرا دوست نمی داشت؟ اما آیا او مرا دوست داشت؟ آیا من او را دوست داشت؟ اصلا من برای چه باید آنجا می‌رفتم؟ - من جلوتر نمی آیم. ای وای چه حرفی، فقط همین مانده بود که باد مرا نزدیک خیمه او زمین بگذارد و بگوید که نمی آید. 💞 @zendegiasheghane_ma
🇮🇷زندگی عاشقانه🇮🇷
#دلشده #درحسرت_دیدار_دوست #قسمت15 پرسیدم: چرا؟ گفت: اگر من جلوتر بیایم، ممکن است علی اصغر و رقیه
تمامی دنیا دور سرم می‌چرخید. تصاویر مبهم و شبح مانندی رو به رویم می‌رقصیدند. صدای تسبیح آشنایی به گوشم می‌رسید: «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» نمی دانستم چه اتفاقی افتاده و اصلا من کجا بودم؟ مدتی گذشت تا دنیا دوباره به وضع اول بازگشت. آن تصاویر مبهم در یک نقطه ساکن شدند. انگار ستاره بودند و آن صدا، صدای فرات بود. - سلام بر عشق که بی خویشتنم کرد، سلام بر معشوق، سلام بر محبوب، سلام برحسین. این صدای من بود چه می‌گفتم؟ معشوق، عشق، حسین؟! بلند شدم. باید باد را پیدا می‌کردم. بی اختیار به این طرف و آن طرف می‌دویدم، کجایی باد؟ - باد برای انجام مأموریتی به بیرون از کربلا رفته. این صدای فرات بود. با نگرانی پرسیدم: اما مگر قرار نبود امام را ببینم؟ - نمی دانم. فقط چند ساعت پیش باد تو را آورد اینجا و گفت که بیهوش شده ای، و بعد با لبخند پرسید: مگر ندیدی اش؟ دیدمش؟ ندیدمش؟ - نیمه شب اگر اینجا می‌بودی، ایشان را می‌دیدی، برای وضو گرفتن به اینجا آمده بودند. 💞 @zendegiasheghane_ma
🇮🇷زندگی عاشقانه🇮🇷
#دلشده #درحسرت_دیدار_دوست #قسمت16 تمامی دنیا دور سرم می‌چرخید. تصاویر مبهم و شبح مانندی رو به رویم
به یاد آن نور افتادم. آه پس آن نور خورشید نبود؟ - نگفتی بالاخره امام را دیدی یا نه؟ نمی دانستم چه جوابی بدهم. نمی دانم چه مدتی برای یافتن پاسخ این سوال فکر کرده بودم، اما وقتی به خود آمدم که نه اثری از ستاره‌ها مانده بود و نه ردی از شب، خورشید نور افشانی می‌کرد. و صدای جنب و جوش هستی در دشت پیچیده بود. نگاهم را تا خیمه امام علیه السلام پَر دادم. دردی به قلبم دوید و بغض بر گلویم نشست، اما خوشحال بودم هیچکس، هیچکس جز من و فرات و باد نمی دانست که من تا آنجا آن دورها، تا خیمه حسین که از اینجا بسیار کوچک می‌نمود رفته ام. با شادی اشکی فشانده و خدا را شکر کردم و به فرات سپردم که وقتی باد آمد مرا خبر کند و بعد خود به محلی که برای اقامتم تعیین شده بود رفتم. گفتگو با خاک عزیز کربلا مرا بیشتر به فاصله بین خود و آنها واقف می‌کرد. چقدر بین من و آنها فاصله بود، فاصله ای به وسعت انتظار و عمق عشق. اما چه چیز مرا به آنجا کشیده بود و آن شراری که به جانم افتاده بود چه بود؟ مگر نه اینکه امام خود فرموده بود عشق آتش است. پس آیا ممکن بود، من مبتلا شده باشم؟ عاشق، بهر حال هر چه بود من در کربلا بودم و این کافی بود. 💞 @zendegiasheghane_ma
🇮🇷زندگی عاشقانه🇮🇷
#دلشده #درحسرت_دیدار_دوست #قسمت17 به یاد آن نور افتادم. آه پس آن نور خورشید نبود؟ - نگفتی بالاخره
زندگی برای هر کس به گونه ای رقم زده شده است، یکی چون خورشید فرمانروائی می‌کند و یکی مانند زمین حتی کوچکترین آفریده را روی سر می‌گرداند، دیگر مثل باد پیغام بر هستی است و یکی همانند آسمان پاسدار آن، اما مقصد یکی است. تقدیر برای من، حقیرترین موجود آفرینش، بسیار عجیب رقم زده شده است. حالا که به گذشته فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که چقدر تغییر کرده ام، روزی که به کربلا آمدم یادش به خیر. فکر می‌کردم تصادفاً به اینجا آمده ام. چقدر از همنوعانم شرم می‌کردم، هنوز هم شرم می‌کنم. وقتی فهمیدم قرار است حسین به اینجا بیاید ویران شدم، فرو ریختم، دگرگون شدم. بی خبر از اینکه دختر عشق، مادر تحول است، و اقتدار، گوهری است مستور در صدف سینه این نوزاد که همراه با تکامل او، تبدیل به در می‌شود و در این میان درد عشق است که نیاز به بودن را زنده می‌کند و آن روز که من به این درد مبتلا شدم. زندگی برایم معنا گرفت، مثل همه زنده ها، هدف یافتم و برای سعادت یافتن به آن، به نیروی خدا تکیه داده و تلاش کردم. مقصد من او بود، نشستن در محضر معشوق، غرق شدن در وجود او جان باختن پیش چشمان او اما روزی که حسین آمد و نتوانستم ببینمش سوختم، آنچنان که گفتم: مرا تاب ماندن نیست. بی خبر از آنکه این آتش از پستان عشق بر دهانم می‌چکید، نوزاد بی تغذیه که زنده نمی ماند و بازگشتم، اما دست محبت او بی آنکه خود بدانم مرا به کربلا باز گردانید و من در آن لحظه بود که فهمیدم گرفتار شده ام، عاشق اسیر محبت. 💞 @zendegiasheghane_ma
🇮🇷زندگی عاشقانه🇮🇷
#دلشده #درحسرت_دیدار_دوست #قسمت18 زندگی برای هر کس به گونه ای رقم زده شده است، یکی چون خورشید فرما
حالا که مرغ اندیشه را به گذشته پَر می‌دهم، می‌بینم که هیچ لذتی در دنیا شیرین تر از جستجو برای رسیدن به معشوق نادیده نیست. من برای رسیدن به این هدف باید سد محکم حیرت را فرو می‌ریختم و با اینکه دوستانم یاریم می‌دادند، اما بارها در این جدال ناتوان مانده و از هوش رفته بودم. هنوز هم نتوانسته‌ام آن شب را درک کنم. شبی که پنهانی به دیدار او شتافتم و او را در حالی یافتم که مرا می‌شناخت. باد می‌گفت که نتوانسته‌ام او را ببینم، اما من شنیدم که او با من حرف زد. «خداوند کسی را که حسین را دوست دارد، دوست خواهد داشت» آن شب فهمیدم که او مرا به آنجا کشیده است. حالا می‌فهمم که فرات، سقای هستی، چرا همیشه از تشنگی و عطش می‌نالید! بارها او را دیده بودم در حالی که تن به ساحل می‌کوبید و از تشنگی می‌نالید. یک بار از او پرسیدم: تو تشنه چه هستی؟ گفت: دیدار. - دیدار چه کسی؟ ناله ای زد و گفت: حسین. حق داشت آفریده خدا، وقتی من بدون آنکه او را دیده باشم و آن طور آشفته شدم، او باید با هر دیدار مشتاق تر و نیازمندتر از پیش می‌شد. پایان دوره سرگشتگی و ناباوری من، فردای شبی بود که به دیدار معشوق شتافتم. مدتی بود که در اندیشه او بودم. تا به آن لحظه بارها کلامش را با خود تکرار کرده و در جزء جزء آن خورد شده بودم، با اینکه گاهی صداهایی از بیرون می‌شنیدم و جنب و جوش غیرعادی دنیای بیرون را می‌نگریستم، اما لذت اندیشیدن به معشوق، مانع می‌شد که بتوانم پای از حیطه دنیا خود بیرون بکشم و این بود که وقتی یک بار گرد کنار دست یام، با دلهره عجیبی مرا مخاطب قرار داده و نمی دانم چه می‌گفت و با این که بسیار تلاش کرد تا مرا از موضوعی مطلع کند، پاسخی به او ندادم و سرانجام او در برابر بی تفاوتی من دست از من کشید و رفت، تا اینکه با صدای هوم کشداری به خود آمدم، انگار یک باره بند دل هستی پاره شده باشد. صداهای موهومی می‌شنیدم بدون آنکه چیزی از آنها بفهمم. 💞 @zendegiasheghane_ma
🇮🇷زندگی عاشقانه🇮🇷
#دلشده #درحسرت_دیدار_دوست #قسمت24 امشب، معشوق از جنگ فردا سخن گفت: نمی دانم فردا بر معشوق چه خواه
خدایا! مانده‌ام در مفهوم انسانیت! این سو، یاران اندک حسین تشنه جان باختن در راه او و آن سو دشمنان معشوق، تشنه خون او. بارالها! خود شاهدی که من و تمام هستی دوستدار اوئیم. تا با حال بارها به آزادی معشوق اندیشیده ایم و امروز پیش از رفتن خورشید، در کنار فرات دست بیعت فشردیم که فردا تا دم مرگ از معشوق دفاع کنیم. - سلام خدا بر دوست داران حسین. او کیست خدایا؟ چه ابهتی دارد، قامت نخل‌ها در برابر بلندای او به چشم نمی آید. - سلام خدا بر جبرئیل امین. پیداست که فقط من تا به حال او را ندیده بودم. - تا چند لحظه دیگر سرور بانوان عالم همراه با دیگر بانوان بهشتی، به قصد دیدار فرزندان شان در اینجا فرود می‌آیند. وای خدایا تو را سوگند به این دست‌هایی که با شنیدن این خبر از هر طرف هستی به تضرع به درگاهت بالا آمد، هستی را زیر و رو کن تا ما شاهد گریه فاطمه بر غربت و تشنگی حسین و حسینیان نباشیم. باد هم از دور صدای گریه علی اصغر را بر دوش گرفته و گریان می‌آید، مثل اینکه عباس و علی اکبر برای داشتن آب به اینجا می‌آیند، خدای خودت کمک شان کن. 💞 @zendegiasheghane_ma
🇮🇷زندگی عاشقانه🇮🇷
#دلشده #درحسرت_دیدار_دوست #قسمت26 رساندن صدای العطش کودکان به گوش پدر آنچنان سنگین بود که باد به
اینجا بود که می‌شد راز خلقت انسان را درک کرد، انسان کل مجسم را می‌شد دید. ابلیس گوشه ای نشسته بود و از حسادت به خود می‌پیچید، اگر انصاف می‌داد، می‌فهمید که چرا خداوند در ازل به فرشتگان دستور سجده برگلی داد که از روح خود بر او دمیده بود. اختیار، قرار گرفتن در پیچ گردنه یک دو راهی است و این است کلید خلاقت تراب بر هستی. حر به سوی امام می‌آمد، پشت به آتش و روی به بهشت، بهشت بار دامنی از گل غنچه‌های بی تاب و تشنه ای همچون رقیه، ناز پرورده حسین و علی اصغر، و سروهای سر به فلک کشیده ای که در همیشه تاریخ پابرجا و مقام ماندند، چون عباس و علی اکبر و قاسم. حر به سوی امام می‌آمد، آخرین یادگار آل عبا، به سوی پنجمین نور از انواری که هستی آفرین، خود فرموده بود: صلی الله علیه وسلم هستی را بخاطر پنج تن آل عبا آفریده است رحمهما الله رو به امام گفت: ای پسر رسول خدا! برای توبه آمده ام، خدای تعالی توبه‌ام را می‌پذیرد؟ مگر می‌شود او را بخشید؟ هنوز هم گاهگاهی که باد به هر بهانه ای ناله سر می‌دهد، و تخته سنگی را جابجا می‌کند، صدای من مامورم و معذور، فرمان، فرمان خلیفه امیرالمومنین است! حر از لابلای درز سنگریزه‌ها بیرون می‌خزد و در فضا طنین می‌اندازد. 💞 @zendegiasheghane_ma
🇮🇷زندگی عاشقانه🇮🇷
#دلشده #درحسرت_دیدار_دوست #قسمت29 و رفت، هستی در حالی که نگاه تحسین آمیزش را از پشت سر بر قامت حر
باران گرام بصورت کربلا بلاء این برهوت تیپا خورده از کودکان بازیگوش ابر، شدت گرفته بود. صدای حی علی الفلاح علی اکبرعلیه السلام در دشت طنین افکنده بود که باد از گرد راه رسید و گفت: شینده است این آخرین نماز امام است. همه هستی به اقتدای معشوق به نماز ایستاده. نماز، زیباترین ابراز احساسات بنده ای در برابر آفریننده است. سجده در میدان کفر، عالیترین جلوه امر به معروف و باشکوه ترین صورت نهی از منکر بود. بعد از نماز بود که ندای: «اما من مغیث لوجه اللَّه اما من ذاب یذب عن حرم رسول اللَّه» معشوق در دشت پیچید. این بهترین فرصت بود، هستی از پا نشناخته، جمعی از فرشتگان و جن‌ها را نزد امام فرستاد. چه غوغایی شده بود. وه! که اگر معشوق رخصت می‌داد، من با این همه کوچکی بر دامن باد نشسته و خود را بر یکی از آنان می‌کوبیدم و حداقل نمی گذاشتم برای لحظه ای چشمهایشان درست ببیند و آن وقت، اگر با آب که نه با لجن زار دیده‌های آنان، ممزوج می‌شدم و بر گونه هایشان مدفون می‌گشتم، باز هم خوشحال بودم، اگر چه مدفون شدن در گونه‌های آنان برای من، فشار قبر عظیمی بود، اما جان فشانی در راه معشوق، آرزوی هر عاشقی است. باد نفسی به سینه داد و با غرور گفت: نسلشان را برمی کنم. زمین با شادی و افتخاری گفت: در تنگ ترین و تاریک ترین بطنم، آنچنان آنها را دفن کنم که استخوانهایشان خرد شود. آسمان گفت: هوای تازه را از حلقومشان بیرون می‌کشم. و آفتاب با شادی گفت: آتشی بر آنان بیفکنم که عبرت خاص و عام شود. خونی دوباره در شریانهای هستی جریان یافته بود. درآخر تصمیم بر این شد که باد بلندشان کند، آسمان جانشان را بگیرد و آفتاب بسوزاندشان و خاکسترشان را زمین بر باد بدهد تا نیست و نابود شوند و من حتی اگر باد و آسمان و زمین و خورشید فرصت نمی دادند، بر چشم یکی از آنان فرو می‌رفتم. 💞 @zendegiasheghane_ma