زنده.
روز ششمᥫ᭡ :بوی نو،امید،تاریک،نور،سالاد سزار،گرم،دفترِ همیشگی،زیتونهای دوستنداشتنی ولی دوستداشتنی،
روز هفتمᥫ᭡ :زبان،استرس،سردرگم،شنبه ای که شنبه نبود.
اخرشم وقتی سنم بره بالا تر و بالا تر و بالا تر و و خطها و چروکهای نامنظم بیفتن روی صورتم،باید تک و تنها برم روی نیمکتهای پارک بشینم.(البته که الانم باید بدم تک و تنها بشین-)
من حس خوبی به امروز دارم.اغلب اوقات حس خوبی ندارم.یه بار میخوام حس خوب داشته باشم ببینم چی میشه🍜.
خواب دیدم بارون میبارید،زمینها خیس شده بود،حتی بوی سرما و خنکی رو حس میکردم،آسمون کلی ابر تیره داشت و بارون میبارید.دلم برای پاییز و زمستون تنگ شد.
دلم میخواد زبانای جدید یاد بگیرم،چیزای جدید درست کنم،غذاهای جدید و عجیب غریب رو درست کنم،جاهایی که نرفتم رو برم،درس بخونم،فیلم ببینم،کتابای مختلف رو بخونم.ولی؟به جای همه اینکارا سر گوشیم =))بعدم میگم وااا🗣🗣 چرا حالم بده؟چرا اینجوریم چرا اونجوریم؟
زنده.
روز هفتمᥫ᭡ :زبان،استرس،سردرگم،شنبه ای که شنبه نبود.
روز هشتمᥫ᭡ :خنکتر شدن هوا،سریال مورد علاقهم،گوجههای ریز و کوچولو،کلاسور خوشگل،ادامه دادن،لاک زرشکی.