بی تن افتادی
رو خاکستر روشن افتادی
تو آتیش شبیه من افتادی
مادر
ای سر سوخته
بمیره برات مادر سوخته
خبر داری از خواهر سوخته
مادر
قبل غروب داشتن میزدنت
زنده بودی پیرهن داشت بدنت
بعد غروب عریان افتاده بود
چادرمو انداختم روی تنت
اولین باره امشب
که از زینبم خیلی دوری
جات روی پای من بود
حالا، اما کنج تنوری
«یا بُنَیَّ بُنَیَّ حسین، یا بُنَیَّ بُنَیَّ»
آخ دلم خونه
همون مویی که میزدم شونه
حالا پنجه خورده پریشونه..:)💔
عباسپرست(:
بی تن افتادی رو خاکستر روشن افتادی تو آتیش شبیه من افتادی مادر ای سر سوخته بمیره برات مادر سوخته خبر
وای ازین حنجر
تازه این شب اوله ای سر
هنوز کلی راه مونده تا آخر..💔
مجلس اون ملعون مونده هنوز
چوب و لب و دندون مونده هنوز
یه جا دیگه دل زهرا رو آتیش میزنه،میدونید کجا؟
کنج خرابه باید برسی
بین طبق مهمون مونده هنوز
میسوزونه وجوده منو..
خاک و خون سر تو
میکُشه بچه هاتو
ولی بوی نون سر تو..:)💔
«یا بُنَیَّ بُنَیَّ حسین، یا بُنَیَّ بُنَیَّ»
خیلی سخت گذشت به حضرت زینب...💔
حضرت، خانومرقیه رو با سختی آروم کردن...
با هر سختی بود همه رو آروم کرد.
و زیر یه خیمه نیم سوخته همه رو جمع کرد.
به سختی بچه ها رو بی بی امشب داره مدیریت میکنههااا
یه وقت دید پشت خیمه ها یه صدا ناله داره میاد.
هی داره این خاکا رو زیر و رو میکنه..
میگه خانوم همین جا دفن کرد این بچه رو.. هرچی می گردم پسرم نیست.
چنان داره ناله میزنه که دل سنگهم آب میشه و جگر رو پارهپاره میکنه..
حضرت زینب گفت: عروس مادرم! رباب جان! من اینا رو به سختی آروم کردم. چرا اینطوری داری داد میزنی؟
گفت خانم دست خودم نیست. تا حالا که آبو بسته بودن، علی که تو بغلم بود شیر نداشتم بهش بدم. حالا که یه جرعه آب بهم دادن، الان که شیر دارم دیگه شیرخواره ندارم...
خانومزینب..!
تا حالا اصغر داشتم شیر نداشتم.
حالا شیر دارم اصغر ندارم...
عباسپرست(:
خیلی سخت گذشت به حضرت زینب...💔 حضرت، خانومرقیه رو با سختی آروم کردن... با هر سختی بود همه رو آروم
تا حالا اصغر داشتم شیر نداشتم!
حالا شیر دارم اصغر ندارم..
سوختم.
دارم آتیش میگیرم
بمیرم برات خانومرباب💔
عباسپرست(:
یکی زد دو تا زد همه صورتت عوض شد
پر از خون شد این خاک رنگ تربتت عوض شد..
خیمه زن ها رو ببین چه آتیشی چه آتیشی💔
بیفته زینب رو زمین بلند میشی بلند میشی:))))