عباسپرست(:
بارون نبارید آسمون بادی بهت نزد!
خورشید مراعاتت نکرد سوخته تنت چقدر
با احترام خاکت نکرد آخر بنیاسد...:)💔
عباسپرست(:
عمداً عبورمون دادن از قتلگاه تو
حسین این بی تفاوت بودن زینبتو دق داده
انگار نه انگار اینجا یه بی کفن افتاده💔
عباسپرست(:
می خانه ها انبارشان رونق گرفته..
شراب می.خوره..
روبروی چشمای رباب میخوره💔
عذابم میده
وقتی که جلو سکینه آب میخوره:)))))
و در اخر قصهیما، به سَر رسید💔.
توانِ ادامه دادن نیست..
دارم میسوزم و جاندادنیهم، در کار نیست💔..
التماس دعا...
میونِ اشک و گریههاتون، من رو هم یاد کنید:)🙂
شبتونبخیر، یاعلی