eitaa logo
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
1.8هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
302 ویدیو
22 فایل
*مجله #افکار_بانوان_حوزوی به دغدغه‌ی #انسان امروز می‌اندیشد. * این مجله وابسته به تولید محتوای "هیأت تحریریه بانو مجتهده امین" و "کانون فرهنگی مدادالفضلا" ست. @AFKAREHOWZAVI 🔻ارتباط با سردبیر: نجمه‌صالحی @salehi6
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدای زیبا و زیبایی‌آفرین 📌"عمود ۱۱۲"📌 متن را آماده کرده، چندین بار مرور و آخر سر ویرایش نموده بودم. با دلی شاد، خاطری آرام و عزمی جزم به سمت قبله دل‌های مردم قم راهی شدم. به جمکران رسیدیم، همسرجان همیشه پناه و همراه، که دیگر محله‌ای از قم وجود ندارد که قدم عمرانی و گام بهبودبخشی او را به تنش نچشیده باشد، آن‌قدر توی کوچه‌های آشنای محله پیچید تا مرا در نزدیکترین محل به موکب پیاده کرد.. گاهی هم به پلیس‌ها می‌گفت: "خانم دکتر داخل موکب سخنرانی دارند و باید سریع برسند تا شاید راه مسدودی باز شود" و من هی قند توی دلم آب می‌شد. [منِ ندید بدید، خانم دکتر گفتنِ همه‌ی دنیا یه طرف، گفتن همسرم یه طرف دیگه، آخ که چه وزنی داره عظمت این دیده شدن از زبان همسرها، خدا روزی همه‌ی همسرها بکند الهی] بالاخره رسیدم؛ موکب یگانه منجی موعود، یک مجموعه کامل فرهنگی، ایرانی و خارجی. و متن من هم به زبان فارسی و انگلیسی. بانو ربانی با روی گشاده و منشی فروتنانه چون همیشه، به استقبال آمد، به صبحانه و چای غلیظ هیئتی دعوت شدم و سپس برای شروع نشست. روی صندلی نشستم، دوربین و فیلمبردار و مخاطب آماده شدند برای یک ارائه متفاوت.. حقیقتش اصلا خاطرم نبود که سال گذشته، توی موکب کافه تمدن، با بچه‌های منظومه‌ی فکری، به عنوان مسئول کارگروه میدان، چه آتیشی کشیدیم و حدود حداقل هزار نوجوان را ویزیت فکری کردیم، که یهو یاد پارسال افتادم، رقت قلبی پیدا کردم، خیلی تشکر کردم از صاحب اصلی موکب که امسال دوباره من کوچک را کنار اساتید بزرگ و بنام دعوت کرده بودند، همان‌ها که فقط قرار گرفتن اسمت کنار اسمشان یک دنیا افتخار است، استاد سید هادی عظیمی، استاد شجاعی و استاد مومنی و رفقایم... خانم دکترهای فرهیخته‌ای که وحدت حوزه و دانشگاه را به حق تحقق بخشیده‌اند و صحنه را خوب شناخته‌اند. شروع کردم: این که در دولت مهدوی ۵۰ نفر از ۳۱۳ نفر، خانم هستند در شما چه احساسی ایجاد می‌کند؟ این عدد کم است یا زیاد؟ اصلا خانم‌ها در حکومت مهدوی جایی دارند؟ چه نقش‌هایی می‌توان برایشان فرض کرد و چه امکاناتی برای ایفای این نقش‌ها دارند؟ سپس شروع کردم به جواب دادن به همین پرسش‌ها و آوردن تاییداتی از قرآن و روایات اهل بیت علیه السلام. و در آخر هم اشاره به سفارش پیامبر اکرم سلام‌الله علیها برای وصیت آخرش نسبت به ثقلین. و سپس خلاصه و عصاره‌ی سخنرانی را به زبان انگلیسی هم بیان کردم. سخنرانی که تمام شد، بانو عساکره از کویت به سمتم آمد و با ته لهجه‌ی غلیظ عربی خیلی تشکر کرد، گفت چند سوال اساسی سال‌ها در ذهنم بود که شما آن‌ها را امروز پاسخ دادید و .. سپس ادامه داد: پسرم نوجوانی ۱۰ ساله، خیلی سوالاتی داره که اگر جواب بدهید ممنون می‌شوم. گفتم بیاورش تا با هم صحبت کنیم. نشستیم و سوالاتش را درباره‌ی خدا و شیطان و بهشت پرسید و من شروع کردم به پاسخ گفتن البته با روش اکتشافی و گفتگویی (که روش را از اساتیدم جناب آقای دکتر احمدی فراز و خانم دکتر احمدوند، شناخت بمخاطب را از سرکار خانم رمزی، و محتوا را از اساتیدی چون دکتر برنجکار و استاد حق‌پرست، استاد میرهاشمی، استاد جابر توحیدی اقدم و اساتید بنیاد بین‌المللی امامت و دیگران دارم) نمی‌دانم چه شد که پیشنهاد پاسخ‌گویی به سوالات مخاطبان را به بانو ربانی دادم و ایشان هم سریعا جهادی شرایط را مهیا نمود. من گفتم پس تا غروب می‌مانم، یعنی یک ارائه‌ی ۳۰ دقیقه‌ای کشیده شد به حدود ۷ ساعت مشاوره، ناهار و پاسخگویی.. یکی از مخاطبان داخل غرفه شد، سوالی را پرسید و گفت می‌توانم ادامه دهم؟ گفتم چراکه نه! از اهالی جمکران بود، یکی از دخترکان این شهر که وسط معنویت فضا و مادیت فضای مجازی گم شده بود و دنبال یک تلنگر و روزنه بود برای رهایی. از او پرسیدم برای چه آمده‌ای؟ گفت به زور بابام. من را مجبور کرد بیایم. گفتم چه حسی داری؟ گفت حس دیدن یک عده آدم گرسنه که آمده‌اند بخورند. خب مسیر گفتگوی ما خیلی طولانی شد، چون شما باید از نقطه‌ای شروع کنی که بین شما و او مشترک باشد و اینقدر لابلای ذهنش گشتم تا در یک نقطه‌ی سفید مربوط به آینده او را پیدا کردم. بی‌هدف، بی‌انگیزه، بی‌رمق بود با نگاهی خاکستری به همه‌ چیز. کم کم گرم شد، روشن شد، خندید، خندیدیم، اشک ریخت، گریه کردیم، حرف زد، خالی شد، صحبت کردیم، شاید تا به حال کسی به اندازه‌ی همین نیم ساعت هم او را نشنیده بود. خداحافظی کرد، گفت با این نگاه از اول مسیر را دوباره می‌آیم. از موکب عراقی همسایه، خانم عساکره‌ی کویتی درخواست کرد برای پاسخگویی یک ساعتی آنجا بروم، کارشان جذاب بود، نامه‌های حاجت مردم به امام زمان را به کربلا می بردند و داخل ضریح امام حسین می‌انداختند. و من فقط یک سوال می‌پرسیدم اگر قرار باشد فقط همین یک حاجت شما برآورده شود چه بنویسید که اساس مشکلات را ریشه‌کن کند؟ (ادامه دارد) https://eitaa.com/Dr_zdp53_Theology ادامه👇👇
و تقریبا همه از حاجت فردی به حاجت جمعی فرج تغییر موضع می‌دادند. سوال بعدی من: سهم من در این فرج چیست؟ و تفکر و تشکر و... جالب این‌که در این موکب باز همان دخترک آمد، خندیدم، گفتم قرار بود بروی، گفت چند سوال دارم، گفتم بپرس عزیزم اگر در تخصص من باشد و بلد باشم جواب می‌دهم وگرنه کتاب و استاد معرفی می‌کنم. پرسید خدا چگونه به وجود آمده، گاهی بهش اطمینان دارم، گاهی نه، گاهی خیلی نزدیکم گاهی نه، گاهی هست، گاهی نیست و من باز نشستم و دل به دل پاکش دادم و با دستان خودش حل معما کردیم.. گفت می‌شود بغلتان کنم؟ شاید به خاطر ایرانی نبودن کمی تردید داشت، گفتم این خواست من هم هست و افتخاری برایم غزل جان.. و شاد و خندان رفت.. برگشتم به همان میز قبلی، سوال پشت سوال، گفتگو پشت گفتگو.. نوجوان، دختر، مادر، بزرگسال و .. تا حدود ۴ عصر بود که دیدم باز غزل با یک کاسه آش کوچک به سمتم می‌آید، از لابلای جمعیت خودش را به من رساند، گفت این را اهالی کوچه‌مان در موکبشان پخته‌اند و من گفتم در این سرما شما خسته شدید، برایتان آوردم، برای دومین بار در آغوشش کشیدم، احساس کردم چقدر غیر از جواب سوال، نیاز به توجه، محبت خالصانه، شنیده شدن و همدلی دارد. اشکم جاری شد.. خدایا ما چرا به داد دل این نوجوان‌ها نرسیده‌ایم؟ چرا آن‌ها را نشناختیم؟ چرا از خر شیطان و تکبر پایین نمی‌آییم؟ چرا دمخور این هدیه‌های آسمانی نمی‌شویم؟ و کلی نجوای درونی با صاحب زمان، صاحب عصر و مالک دل‌ها.. آری این موکب‌های موقتی و هزاران موکب دائمی باید برای همیشه برپا باشند، برای دیدن مردم از نزدیک، از فاصله کم، نه از پشت تریبون و منبر، از یک قدمی، از یک وجبی، از هیچ فاصله‌ای بین مردم... برای شنیدن آن‌ها، برای دیدن آن‌ها، برای فهم نیاز زمانه، برای درک شرایط.. آنچه آن‌ها می‌خواهند، نه هرچه ما می‌خواهیم.. @AFKAREHOWZAVI
«زندگی جای دگری‌ست، اینجا نیست...» در این عالم باش؛ اما در دنیا، زندگی را جستجو مکن. در زمینی که به جای صلح و عدالت، تماماً تبعیض، رنج و کشتار جای خوبی‌ها را گرفته، زندگی و آسایش منطقی نمی یابد. نگاه نکن که عده‌ای در منجلاب دنیا به خوشی می‌آسایند، آنان را قرآن معرفی کرده؛ همان کسانی که زندگی [زودگذر] دنیا را به جای آخرت خریده‌اند؛ پس نه عذاب از آنان سبک می‌شود و نه یاری خواهند شد (بقره: ۸۶). زندگی آن روزی معنا می‌شود که در اطراف تو شیاطین، این‌گونه بر اذهان و افکار مخلوقات خدا ارابه نرانند و رنگ دهشتناک جهان را چنین به رنگ تاریکی نیامیزند. باش اما؛ باور کن که دنیا تا بر سر جای خودش آرام نگیرد، منزل و مقصودش حاصل نخواهد شد. ادامه بده اما؛ یقین داشته باش که ما برای زیست دنیایی خلق نشده‌ایم و اینجا مزرعه ایست که با تمام توان باید در آن عرق خستگی بریزی در حالی که گاهی محصولات را آفات از بین می برد، گاهی مورد سرقت بیگانگان قرار می‌گیرد و گاهی بی آنکه بدانی چرا ثمر نمی‌دهد... ✍️ فاطمه شکیب رخ @AFKAREHOWZAVI
﷽ سیزدهمین روز ✍🏻س.رضایی از چه بگویم که نگفتنش بهتر است زبان در دهان پاسبان سر است. دشمن مگس‌وار بر زخم‌ی چرکین نشست، که مدتهاست توسط غریبه‌های غربی و مسئولین‌ غرب‌زده اداره امور کشور بر تن قَدَر ایران قوی ایجاد شده است. از روی جهل یا عمد بود، نمیدانم روغن، باز کمیاب شد. گوشتِ گران، گرانتر، برنج کمیاب و گران، لوبیا را نمی‌گویی از برنج هم گران‌تر... زمزمه‌های گرانی بنزین، همزمان گرانی خودرو شنیده می‌شد. قشر ضعیف، کم‌درآمد و متوسط جامعه در فشار حداکثری زیر اهرم مایحتاج خود که یک سویش دست اجانب و از جمله: ترامپ و ایادی اروپایی هم‌قسم با این کله‌زرد قمارباز و از سویی ناکارآمدی و نابلدی سهوی یا عمدی برخی از روسا و وزراء، ناگزیر موجب غم و خشم مردم شد که دشمن آگاهانه در بوق و کرناهای رسانه‌ای خود هوار کشید و «ننه من غریبم بازی در آورد.» و پافشاری کرد به این موضوع گرانی و تنگ‌دستی که متاسفانه مخاطب آن همین قشر از مردم ایران هستند. همه اینها دست به دست هم داد تا اعتراضات به حق قشر زیر فشار، با مدیریت دشمن کوردل، دامن زده شود موجب گستردگی و رشد آن و رسیدن به مرحله دوم یعنی اغتشاشات و سپس در مرحله سوم به جنگ‌آشوب خونین شهری منجر شود. که این جنگ موجب تخریب اماکن عمومی، از جمله: مساجد، معابر عمومی، بانک‌ها، مدارس، بیمارستان‌ها، آمبولانس و ماشین های آتش‌نشانی، خودروها و منازل شخصی از همه ننگین تر سوزاندن کتابخانه و کتاب قرآن کریم و شهادت بیش از دوهزار هموطن از جمله معلمین و پرستاران و نیروهای محافظ امنیت، مردم بی‌دفاع و بی‌گناه مثل ملینای پنج ساله مظلوم و معصوم، به نیت کشته‌سازی و در نتیجه تقاضای دخالت ماشین نظامی غرب و کشته شدن حوالی کمتر از هزار اغتشاشگر تروریست شد. که تا اینجای ماجرا، از این میان بیش از ۷۰۰ نفر از منافقین خلق محرز شده است. این خون‌ها این چند هزار همت خسارت را، چه کسی پاسخگو خواهد بود. @AFKAREHOWZAVI
🌱«بخاطرِ حرف های تو نبود»|تجربه نگاری ✍️طیبه فرید اسمش را گذاشتم گلابی. هم سن و سال بچه های من است. آمار فِرهای جلوی کَله ی آقای گُل کلم زاده را دارد. (معلوم است که گل‌کلم زاده فامیل واقعی آقای «چیز» نیست! مگر آبروی مردم عَلَف خِرس است که اسم واقعی اش را بیاورم! آمدیم و فردا قصه یکجور دیگری شد!) از حساب و کتاب فِرهای جلو کله گُل کلم زاده دارک تر موقعیست که اسمش را می گوید! عین وقتی من به برادرم می گویم «مَمَّد». با این فرق که من خواهر برادرم هستم و او هیچ کسِ گُل کلم زاده نیست. کلم زاده خواننده و آهنگساز و ترانه سراست. کِراشِ خیلی از دهه نودی ها به بعد. از لُری و شیرازی تا راک، هر سبکی که شده، خوانده. قیافه شیدا طوری دارد و شلخته مآبانه لباس می پوشد (اگر بیشتر آدرس بدهم شخصیت لو می رود من چه می دانم شاید بعدها قصه گل کلم زاده جور دیگری شد). گلابی مثل خیلی از هم سن و سال هایش توی نقش هواداری اش فرو رفته. دنبال هویت خودش می گردد. به قولِ خودش وایبِ گُل کلم زاده را می پسندد. او توی هواداری از کلم زاده دنبال هویت عاطفی و اجتماعی مستقل خودش می گردد.هویتی که پدر و مادرش نیست و حتی دایی و خاله و عمه و عمو . خیلی جدید است. از نگاه او من بی طرفم! پس می شود با من حرف زد. چند ماه پیش می گفت کلم زاده استوری برای فلسطین گذاشته. پس حتما آدم خوبی است .منتظر بود من بگویم چون اسم فلسطین آمده پس همه چیز حل است! اما نگفتم. به جایش درباره خودم گفتم. که توی نوجوانی ام هوادار بودم و میخواستم شبیه کسی باشم. آدمی که از او خوشم آمده بود اهل فیلم و عکاسی بود. همان موقع تمام پس اندازم را که بیست و نه هزار تومان بود دادم دوربین زنیت 122 گرفتم. بدون لنز حرفه ای و فلاش. پول هفتگی و عیدی هایم را فیلم نگاتیو کونیکا خریدم و اولین نگاتیوی که گذاشتم توی آگراندیسور ، نور که تابید روی کاغذ، وسط تاریکخانه ی هنرستان کاغذ عکس را هُل دادم داخلِ ظرف مایع ظهور و بعد از چند دقیقه بیرون‌کشیدم. تصویر نهایی عکسی آدمی بود که دوست داشتم شبیهش باشم. البته عکس از روی عکس. آدمی که سلبریتی نبود. اما می شد توی بازی اسم فامیل زیر عنوان مشاهیر اسمش را نوشت و هیچوقت پشیمان نشد! نسبت آدم مشهوری که الگوی من بود به کِراشِ گلابی نسبت رولز رویس فانتوم بود به پیکان وانت. اِنگار به نسبت دو دهه و نیمی که سن و سالمان با هم فرق داشت انتظارات او آب رفته و سطح توقعش فروکش کرده بود. یک روز گفت دوست دارد برود کنسرت گُل کلم زاده. می خواست مزه دهن من را بفهمد! دهنم تلخ بود. خیلی تلخ. اما نگفتم نرو! گفتم اگر بیست تا آدم مثل خودت پیدا کردی که توی اقلیت نباشی برو! کنسرت مثل تئاتر نیست. البته بستگی به خواننده اش هم دارد. مثلاً فضای کنسرت های معتمدی یا علیرضا قربانی با فضای اجرای خواننده های راک فرق دارد. رسیده بود به اوج هواداری اش، اما کنسرت نرفت. گفت «بخاطر حرف های تو نبوده ها، فقط بلیطش زیادی گران بود که نرفتم.» بخش اول @AFKAREHOWZAVI
🌱«بخاطرِ حرف های تو نبود»|تجربه نگاری ✍️طیبه فرید حال و هوای حرف زدنمان رفته بود به طرف کنسرتی که نرفته بود و از بقیه هوادارها عقب افتاده بود. با حسرت خاصی حرف می زد. هفته بعد از شلوغی هایِ دی دیدمش. برخلاف همیشه که شور و هیجان داشت کُرک و پرش ریخته بود! با آن قیافه آویزان شروع کرد به غُر زدن«هایلایتاشو دیدم! یه جوری حرف زده بود که نه سیخ بسوزه نه کباب اما سوخته بود...وسط بازِ اوسکل. من فکر می کردم آدمه!» داشت گُل کَلَم زاده را می گفت. که فکر می کند آدم نیست! چون طرف طرفدارهای «جاویدشاه» را گرفته. به تریج قبای گل گلی اش برخورده بود. بین فحش های تینیجری آب داری که نثار کلم زاده کرد هی چشم‌هایش خیس می شد و هی با آستین پاکش می کرد و دوباره.... گفت «یادت هست بهم گفتی اگه خواستی دل به کسی ببندی به یه جای محکم ببند؟ یادته گفتی دل دادن به بعضی آدما شبیه جاده یه طرفه ست؟...یادته گفتی بعضی آدما شبیه طلای هیجده عیارن اما بدلن؟! محکم نبود! جاده یه طرفه بود! بدلی بود...» دست هایش را گرفتم توی دست هایم. پیدا بود خیلی با خودش جنگیده که دست از این جاده یکطرفه بکشد! گفتم: «یکی از نشونه های بزرگ شدن آدم همین دل کندنه. بخاطر باورهای درست، دست از هواداری آدمِ غلط کشیدنه...» برایش نگفتم آدمی که دوست داشتم شبیهش باشم یک هنرمند شهید بوده! نگفتم هنوز هم جزو هوادارهای پرو پا قرصش هستم. با چشم‌ها و آستینش درگیر بود. از گالری تلفنم عکس های مصطفی ابوفاضلی را بیرون کشیدم. آدمی که سلبریتی نبود اما ظرف همین مدت کوتاه می شد اسمش را وسط اسم فامیل زیر عنوان مشاهیر نوشت و هیچوقت پشیمان نشد. تصویرش را بزرگ کردم و گرفتم جلو گلابی و گفتم«برو قدر آزاد شدنتُ بدون! خدا با خون امثال این جوون منُ تو رو آزاد کرد که دل به آدم اشتباهی نبندیم» نگاهش به چشم‌های مصطفی ابوفاضلی گره‌خورده بود. شاید داشت به آزادی من و خودش فکر می کرد! که چقدر گران تمام شده بود. پایان🌱 @AFKAREHOWZAVI
. 📌 فمینیسم و الگوی سوم؛ نزاع بر سر تعریف «انسان» 🔻موضوع فمینیسم و الگوی سوم تنها اختلاف دیدگاه درباره‌ی زن نیست؛ بلکه چالشی هستی‌شناختی تلقی می‌شود. 🔻اگر بخواهیم اختلاف را در یک دوگانه‌ی مفهومی خلاصه کنیم، می‌توان آن را در نسبت «حق» و «تکلیف» دید. در قرائت غالب فمینیستی، زن پیش از هر چیز سوژه‌ای صاحب حق است که باید از قید ساختارهای نابرابر رها شود. در الگوی سوم، زن هم صاحب حق است و هم حامل تکلیف؛ هویتی که در پیوند با مسئولیت اجتماعی، اخلاقی و الهی تعریف می‌شود. 🔗 پیوند یادداشت 🔘@tasnimhowzeh | تسنیم حوزه
آموزه‌های اسلامی حوزه‌های علمیه قطعی‌ترین سم‌مهلک برای اژدهای هفت‌سراقتصادی ایران ✍طاهره قادری انسان باید دائما درحال‌رشد باشد و علم‌نافعه همان‌ مسیری‌است که به فرموده‌اهل‌بیت حدیقفی ندارد؛ حتی دربهشت و...! لذا هر فعل‌مقدسی که انسان‌را متوقف کند اگرچه پایانش‌شهادت باشد از دام‌های شیطان است؛ ایران‌اسلامی بعنوان‌ همسایه و برادر آموزه‌های عاشورا و پاسخ‌دهنده به ندای «هل‌من‌ناصر‌ینصرنی امام‌حسین علیه السلام»، در جهت زمینه‌سازی و ایجاد حکومت فاضله و کریمه اهل‌بیت علیهم السلام و رساندن جامعه انسانی به کمال اخلاقیات فطری او؛ امروز نیازمند‌ معرف، مبلغ‌‌،تبیینگر، پاسدار، محافظ و مدافع است‌. برای حفظ اهداف و آرمان‌های عالیه‌‌ی نظام‌مقدس و پیشبرد‌ گام‌دوم لازم‌است‌که عملکرد رفتاری،فکری مسؤلان و موالیان درحال‌خدمتِ سطوح‌مختلف‌حکومت؛ توسط همه اقشار جامعه، ویژه نخبگان‌، فرهیختگان حوزه و دانشگاه که عناصر اصلی و سازنده چرخ‌های پیشرفت ایرانند، رصدشده و بانقد‌های‌ مشروع و سازنده و مطالبه‌گری بحق‌ و مستمر به منافقین و بدخواهان خارجی اجازه عرض‌اندام‌ در ریزترین سلول های جامعه را ندهند؛ دراین‌ میان پرچمداری حوزه‌های علمیه که نماد دکترین اسلام‌ناب هستند اهمیت‌وضرورتی بیشتر دارد. آنچه امروز مردم‌نجیب ایران‌را گوش‌به‌زنگ‌ رسانه‌های خارجی کرده مسأله‌ مهم معیشتی‌است که‌باید برای رفع آن و اجرای عدالت، همه حوزه‌های علمیه در یک‌حرکت‌جهادی‌ و باحفظ مناعت‌طبع آستین بالا‌زده و ابوذروار شاهرگهای‌محاسباتی و اقتصادی را ازدست مفسدان‌ هم وطن ‌‌نماها و مذهب‌نماها بیرون‌ کشیده و به دست کاسبان منصف مربوطه اقتصاد اسلامی را جهانی سازند؛ پیشینه‌ حوزه های‌علمیه به دانشگاه وسیع صادق‌‌آل‌محمد و شکافنده‌علوم می‌رسد پس به حق و به ‌یقین باوجود چنین منبع‌اصیلی، معلومات حوزه علمیه در سایه مرجعیت گرانقدر شیعی قطعی‌ترین سم‌مهلک برای اژدهای هفت‌سری است که بعد فدک جانی تازه گرفته است. اهل‌بیت علیهم‌السلام: «هرکس دو روزش مثل هم باشد از ما نیست» حتی اگر مؤسس حوزه‌علمیه باشیم! https://eitaa.com/beheshteh_8487 @AFKAREHOWZAVI
ا ﷽ ا و قلیل من الاخرین.... س.غلامرضاپور با اینکه شب قبل تا دیر وقت بیرون بودیم ؛ حتی الله اکبرمان را در خیابان گفتیم؛ اما صبح خودمان را به موقع به مسیر رساندیم. از ماشین که پیاده شدیم هنوز کلی تا مسیر اصلی فاصله بود اما تا چشم کار می‌کرد جمعیت بود. جمعیتی که داشتند به خیابان اصلی نزدیک می شدند. از دم ماشین گوشی را گذاشتم روی مداحی الله الله حسین طاهری و با بچه ها زدیم به دل جمعیت. هرچه قدر جلوتر می‌رفتیم ازدحام جمعیت بیشتر می‌شد و بلندگوها دیگر پاسخگو نبودند. شاید هم یکی پایش را گذاشته بود روی خرخره بلندگوها تا صدایش به مردم نرسد. یکی از آنها که با مردم نبود. مردم اما خودشان دست به کار شدند. یکی شعار می‌داد و بقیه جواب می‌دادند. اینجور وقت‌ها دلم می‌خواهد کناری بایستم و حرکت این رود در حال رسیدن را تماشا کنم. گم شدن چند دقیقه‌ای معصومه این فرصت را برایم فراهم کرد. دقایقی اول خیابان ارم ایستادیم تا معصومه، ما را پیدا کند. عقب مانده بود یا جلوتر رفته بود را نمی‌دانستم. در آن شلوغی بهترین کار ایستادن بود. پسربچه‌ها این وسط، گوی سبقت را از بقیه ربوده بودند. تا جایی که می‌شد صدایشان را سر می‌دادند تا جواب‌های بیشتری بگیرند. مادرهایشان هم هی با نگاه و لبخند قربان قد وبالای نوجوانشان می‌رفتند. یک گروه طلبه های غیر ایرانی با همان لهجه‌ی سبز آفریقایی دارند از جلویمان رد می‌شوند. فارسی شعار می دهند. جانم فدای رهبر را شیرین‌تر از همه می‌گویند. چندتا دختر دهه نودی هم باهم می رسند. دارند شعری را می خوانند. نزدیک تر که می‌شوند صدایشان را بهتر می شنوم. "هرکس که کند تهدید سید علی مارا..." مردم که با آنها همراه می‌شوند لپهایشان گل می‌اندازد و بلندتر می‌خوانند. از چشم‌هایشان نشاط انقلابی می‌بارد. زینب که تازه دو روز است پنج سالش تمام شده ایستادن را دوست ندارد. چادرم را می‌کشد که "مامان بیا راه بریم دیگه؛ همه رفتن." تلفنم زنگ می‌خورد. حتما معصومه از کسی گوشی گرفته و دارد زنگ می‌زند. نگرانش نیستم. راه را بلد است. برادرم از پشت خط ادای بلندگوی گمشده‌ها را در می‌آورد. اسم معصومه را می‌خوانَد و به شوخی می‌گوید: " خانم حواستون کجاس؟ معصومه تونو دم خونه‌ی امام پیدا کردیم" . خندیدم وگفتم : " الحمدلله. حالا پیداش کردی یا پیداتون کرد ؟" حرم قرار گذاشتیم . دیگر جای ایستادن نبود. دوباره زدیم به دل جمعیت و شدیم ذره‌ای از قلیل من الآخرین قرآن. @AFKAREHOWZAVI
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمضان؛ میدانِ تربیت جان حلول ماه مبارک رمضان در سنت اسلامی، صرفاً آغاز یک تقویم عبادی نیست؛ گشایش فصلی نو در تربیت اخلاقی و بازسازی درونی انسان است. روایات اهل‌بیت (علیهم‌السلام) نشان می‌دهد که «روزه» در منظومهٔ معرفتی اسلام، تنها خودداری از خوردن و آشامیدن به شمار نمی‌آید؛ تمرینی فراگیر برای مهار قوای نفس و سامان‌بخشی به رفتار فردی و اجتماعی است. در تبیین حقیقت روزه، بر این نکته تأکید شده است که حقیقت آن به امساک ظاهری محدود نمی‌شود. مراقبت از زبان و نگاه، پرهیز از تنش‌های اجتماعی، پالایش نیت و توجه قلبی به یاد خدا، اجزای جدایی‌ناپذیر این عبادت‌اند. در روایتی که در وسائل الشیعه نقل شده، روزه‌دار مأمور است زبان را از دروغ، جامعه را از نزاع، دل را از حسد و جان را از غفلت نسبت به یاد خدا و نماز حفظ کند. در این نگاه، روزه مدرسه خودکنترلی و تصفیهٔ باطن است؛ مدرسه‌ای که انسان در آن می‌آموزد حتی در عرصهٔ اندیشه و نیت نیز از حدود الهی فراتر نرود. از سوی دیگر، ماه رمضان «میدان مسابقهٔ» بندگان معرفی شده است؛ عرصه‌ای که پیشی گرفتن در آن با معیارهای مادی سنجیده نمی‌شود، بلکه با طاعت، خدمت و جلب رضایت الهی معنا می‌یابد. این تعبیر که در تحف العقول نقل شده، نشان می‌دهد رمضان صحنهٔ رقابت در فضیلت است؛ رقابتی که ملاک آن تقوا و مسئولیت‌پذیری اجتماعی است. در سخنی دیگر که در الکافی روایت شده، بر کثرت استغفار و دعا در این ماه تأکید شده است. استغفار، زدودن غبار گذشته است و دعا، افق‌گشایی برای آینده؛ و پیوند این دو، طرحی منسجم برای اصلاح فرد و جامعه فراهم می‌آورد. از این منظر، رمضان را می‌توان میدان مبارزه با نفس و بهار تحول در سلوک فردی دانست. اگر آغاز سال معنوی انسان با مراقبت، بازگشت و سبقت در خیر همراه شود، استمرار آن نیز در مسیر صلاح و رشد قرار خواهد گرفت. حلول این ماه شریف، فرصتی است برای بازاندیشی در نسبت خویش با عبادت، اخلاق و مسئولیت اجتماعی؛ فرصتی برای آنکه حقیقت روزه را نه تنها در سفرهٔ افطار و سحر، که در رفتار، گفتار و نیت‌های خود جست‌وجو کنیم. ‌ منابع: شیخ حرعاملی، وسائل الشيعة، ج ۱۰ ، ص ۱۶۶. ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ص ۲۳۶. کلینی، الکافی، ج ۴، ص ۸۸. ✍🏻 زهرا کبیری پور @AFKAREHOWZAVI
✍زهرا سادات محمدی شب اول ماه مبارک از راه رسیده بود. ستاره ها یکی یکی آسمان خانه امان را نورانی کرده بودند. اصلاً شبهای ماه مبارک، حال و هواش با بقیه شبها فرق می کرد. من فرزند بزرگ‌تر خانواده بودم و مسئولیت بسیاری از کارهای خانه بر عهده‌ام بود؛ از جمله آماده کردن سحری و افطاری اهل منزل. با مادربزرگ مهربان و دوست‌داشتنی‌مان؛ که غریق رحمت الهی باشند، جمعاً ده نفر می‌شدیم. البته مادربزرگ از روزه گرفتن معاف بود، برادر کوچکترم هم هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، اما همیشه دوست داشت همراه ما سر سفره‌ی سحری بنشیند؛ برای همین، حتی اگر بیدارش نمی‌کردیم خودش بیدار می‌شد. اغلب سحرها خورش‌ها رو همان سحر درست می‌کردم. غذاهایی که زمان کمتری برای آماده شدن لازم داشتند؛ مانند کتلت و کوکو. معمولاً شب قبل مقدمات کار را آماده می‌کردم و سحر سراغ پخت می‌رفتم. برنج را همیشه همان سحر دم می‌کردم، چون همه‌ی خانواده عاشق برنج تازه‌دم بودند و من هم برای اینکه سحری دل‌چسب‌تر شود، آن را همان موقع می‌پختم. آن روزها دی‌ماه بود و هوا حسابی سرد. آشپزخانه‌ی مجزا نداشتیم؛ گوشه‌ای از ایوان خانه اجاق گاز و یخچال قرار داشت. مسئولیت بیدار کردن همه هم با من بود. اگر خواب می‌ماندم، همه باید بدون سحری روزه می‌گرفتند. از استرس هر پنج دقیقه بلند می‌شدم و زُل می‌زدم به ساعت دیواری؛ تازه می‌دیدم فقط پنج دقیقه گذشته! ساعت زنگ‌دار نداشتیم، تلفن همراه هم که آن موقع نبود. بالاخره عطایش را به لقایش بخشیده و بیدار می‌شدم. اول برنج را می‌گذاشتم تا آماده شود، بعد اگر خورش مهیا بود گرمش می‌کردم و اگر نه تازه درست می‌کردم. بوی غذا فضا را پر می‌کرد و اشتهایم را قلقلک می داد. برای اینکه خوابم نَبرد، دیگر به اتاق نمی‌رفتم؛ می‌ترسیدم چُرت بزنم و هم غذا بسوزد و هم نتوانم بقیه را بیدار کنم. گوشه‌ای از ایوان جمع می‌شدم تو خودم تا از سرما در امان باشم. سرمای دی‌ماه تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد، ولی لذت آماده‌کردن سحری برای خانواده، همان گرمای آرامش‌بخشی بود که تحمل سرما را آسان می‌کرد. هیچ‌وقت یاد ندارم از این کار گله کرده باشم. وقتی صدای قُل‌قُل سماور بلند می‌شد، چای را دم می‌کردم و بعد نوبت بیدار کردن خانواهده بود البته با سر و صداهایی که به راه می انداختم پدر و مادر زودتر بیدار می شدند. بعد نوبت برادرها و خواهرها می رسید. یکی از برادرها همیشه در پهن کردن سفره کمک می کرد؛ خداوند حفظشون کنه الان هم همینطوره. سفره پهن می‌شد، غذاها کشیده می‌شد، و ما در سکوت به صدای رادیو گوش می‌دادیم. مجری با صدای گرمش اعلام می‌کرد: «میهمانان ضیافت الهی، تنها پانزده دقیقه تا اذان به افق... باقی است.» بعد، صوت دلنشین دعای سحر در اتاق نه‌متری کوچک ما می‌پیچید. سرعت خوردن بالا می‌رفت تا کسی بدون چای و آب نماند، و بعدِ مسواک و وضو، صدای اذان از دوردست‌ها شنیده می‌شد: «الله اکبر، الله اکبر...» یادش به‌خیر، چه سحرهای لذت‌بخشی بودند! @AFKAREHOWZAVI